حسین بن علی(ع) سوار بر اسب، سربلند و نستوه، نگاهش از خورشید برگرفت و خیمهها و زنان را درنظر گذراند. اسب امام(ع) آرام آرام به سوی لشکر عمر بن سعد رفت. یاران سپاه ظلم و ستم از دیدن امام(ع) که همچون کوهی استوار به آنان نزدیک میشد، برخود لرزیدند.
امام نگاهی به یزیدیان افکند و آنگاه با خود به نیایش پرداخت و زیر لب گفت: «بارخدایا، تو تنها امید من در هر سختی هستی... .»
در این هنگام برای آن که هر چه زودتر به جنگ پایان دهد قصد داشت فرمان حمله دهد، اما امام برای آن که حجت خود را بر لشکر فریبخورده تمام کند با صدای بلند خطاب به آنها فرمود:
«یا ایها الناس اسمعوا قولی و لا تعجلوا حتی اعظم بما یحق لکم علی و حتی اعتذر الیکم... .»
«مردم به سخنم گوش فرا دهید و شتاب نکنید تا شما را به آنچه حق است پند دهم و راه را بر هر عذر و بهانهای بر شما ببندم... پس اگر با انصاف و مروت به کار خود بنگرید، سعادتمند خواهید شد و در غیر این صورت دچار اندوهی جاویدان خواهید گشت... .»
ولی و سرپرست من آن خدایی است که قرآن را نازل کرد و او بر نیکوکاران و مردمان شایسته ولایت دارد. پس در نسب من بنگرید که کیستم. آنگاه به این نکته بیندیشید که آیا کشتن من و شکستن حرمت من بر شما سزاوار است؟ آیا من، پسر دختر پیامبر شما و فرزند وصی او «علیبن ابیطالب(ع)» نیستم.
آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟
آیا فرمایش رسول خدا(ص) درباره من و برادرم به شما نرسیده است که فرمود: «این دو (حسن و حسین) دو سروران بهشتند؟»
در این هنگام عمر سعد و شمر بن ذیالجوشن برای جلوگیری از ادامه سخن امام شروع به هلهله کردن نمودند و برای مدت کوتاهی مانع آن شدند که صدای امام به گوش تمام سپاهیان برسد، لیکن پس از سکوتی کوتاه ادامه داد: «اگر در آنچه گفتم شک دارید، آیا در این که من پسر دختر پیغمبر شما هستم نیز تردید دارید؟... آیا من کسی از شما را کشتهام یا مالی را از شما بردهام، آیا کسی از شما را مجروح کردهام که اکنون در مقام قصاص برآمدهاید؟»
امام همچنان برای سپاهیان فریبخورده سخن گفت. سخنان امام بر حر بن یزد ریاحی تاثیری شگفت داشت. پس او و فرزندش آرام آرام به بهانه آب دادن به اسبهایشان از لشکر ابن سعد فاصله گرفتند و رکابزنان خود را به امام رساندند.
سخنان امام پایان یافته بود که حر با شرمندگی زیاد در برابر آن حضرت ایستاد و گفت: «فدایت شوم ای پسر رسول خدا(ص)، من همان کس هستم که تو را از بازگشت به وطنت جلوگیری کردم و همراهت بیامدم تا بناچار شما را در این زمین فرود آورم.
... به خدا اگر میدانستم کار به اینجا میکشد، هرگز بهچنین کاری دست نمیزدم. من اکنون از آنچه انجام دادهام به سوی خدا توبه میکنم، آیا توبه من پذیرفته است؟»
امام پاسخ داد: آری خدا توبهات را میپذیرد.
حر گفت: به من اجازه دهید تا با این گمراهان سخن بگویم، شاید گروهی از آنان هدایت شوند.
امام خواهش او را پذیرفت. پس حر به جلوی لشکر فریبخوردگان رفت و فریاد کشید: «ای اهل کوفه... این امام برگزیده خدا را به سوی خود خواندید؛ اما اکنون او را رها کردهاید و به نبرد با او برخاستهاید. آب را بر روی او و خاندان و یارانش بستهاید و حتی قصد کشتن آنها را دارید، آیا به اعمال خود اندیشیدهاید؟»
حر بازهم برای فریبخوردگان سخن گفت؛ سخنان او بر گروهی از طالبان حق موثر افتاد. حدود 40 نفر از آنان، لشکر ستمکاران را رها کردند و به آزادیطلبان پیوستند. پیوستن فرزانگان به اردوی امام حسین(ع) فرمانده لشکر یزید یعنی عمر بن سعد را دچار وحشت کرد، پس تیری را به سوی سپاه امام حسین(ع) رها کرد و سپس خطاب به سپاهیان خود فریاد کشید و گفت: دوست دارم نزد امیر عبیدالله بن زیاد گواهی دهید که من اول کسی بودم که به سوی حسین تیراندازی کردم و سپس بارانی از تیر به سوی امام پرتاب شد... .
محمود حکیمی / نویسنده و پژوهشگر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم