در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«برای این که بفهمی فرزند خوانده هستی بهترین زمان وقتی است که برای اولین بار سوالی را که مدتها در ذهنت مانده است میپرسی و جواب صادقانه میگیری. اگر همان بار اول درست جوابت را ندهند و سعی کنند واقعیتی را که همه میدانند از تو مخفی کنند، مشکلات آغاز شده است. در مورد من لااقل این موضوع کاملا صحت دارد. من هیچ وقت فرزند ایدهآلی برای پدر و مادرم نبودم. علتش هم معلوم بود، چون مرا به فرزندخواندگی گرفته بودند و نمیتوانستند من را پسر واقعی خودشان بدانند و احساس غریبه بودن همیشه با من همراه بود.
وقتی حدود 13 سالگی فهمیدم والدینم مرا در سه سالگی به فرزندخواندگی قبول کردهاند شوکه شدم. این شوک نه به خاطر این بود که تا کنون حدسش را نزده بودم بلکه به این علت بود که تا زمانی که بالاخره حقیقت را فاش کردند بارها از آنها سوال کرده بودم و هر بار به دروغ پاسخهایی اشتباه تحویلم داده بودند. خاطرات گنگ و نامفهومی از دوران کودکیم در پرورشگاه داشتم که هر وقت در مورد آنها سوال میکردم جوابهای دروغین میگرفتم. مدتها پدر و مادرم من و سوالاتم را نادیده میگرفتند و من با توضیحات دروغ و حداقلی آنها راضی میشدم، اما وقتی بزرگتر شدم و جوابهای ضد و نقیض آنها بیشتر شد، به ناچار حقیقت را برایم بازگو کردند. حقیقت تلخی که واقعیت داشت و من باید با آن کنار میآمدم. من فرزندخوانده آنها بودم و هرگز نمیتوانستم مثل پسر واقعیشان باشم. حقیقتی که آنها هیچ وقت نپذیرفتند و مدام ادعا کردند مرا همچون فرزندشان دوست دارند».
برک جونا ، پسر نوزده ساله به اتهام قتل پدر و مادرخواندهاش آقا و خانم جونا دادگاهی شده است. این پسر جوان متهم است با چاقوی آشپزخانه پدر و مادرش را در حالی که نیمههای شب خواب بودند از پا درآورده و سپس از خانه متواری شده است. ساعاتی بعد از حادثه و حدود ساعت شش صبح، دیگر فرزند 22 ساله این زوج که شب را در منزل دوستش سپری کرده بود به منزل بازگشت و به محض مشاهده جسد پدر و مادرش پلیس را در جریان قرار داد.
به محض حاضر شدن پزشکان در محل، آنها مرگ این زن و شوهر میانسال را تائید کردند و مفقود شدن مشکوک برک در شب حادثه سبب شد ماموران پلیس از همان زمان تحقیقات خود را برای یافتن او که احتمال میدادند دست به چنین جنایت هولناکی زده باشد، آغاز کردند.
نمیخواستم دروغ بشنوم
«زمانی که فهمیدم فرزندخوانده والدینم هستم احساس بهتری داشتم. این را دروغ نمیگویم و نمیخواهم چیزی را پنهان کنم. گرچه این حقیقت تلخ برایم دردناک بود، اما لااقل این حسن را داشت که متوجه شوم چرا تا حد زیادی بین من و برادر بزرگترم تفاوت قائل بودند و من هرگز به اندازه او عزیز نبودم. تا قبل از این که بفهمم از پرورشگاه آورده شده ام از این که میدیدم برادر بزرگترم به شکل غیرعادی بیش از من محبت میگیرد و به خواستههایش میرسد زجر میکشیدم، اما فهمیدن حقیقت دیگر برایم همه چیز را آسانتر میکرد.
از این که به من دروغ بگویند و مرا بچه فرض کنند متنفر بودم و هرگز فراموش نمیکنم دهها باری را که در مورد تفاوت من و برادرم از والدینم سوال کردم و هر بار جوابهایی غیرعادی و دروغ تحویل گرفتم. نمیفهمیدم چرا همه توجه پدر و مادرم به برادر بزرگترم است که بسیار بیادب و لجباز بود و مرا که تشنه محبت بودم، دوست نداشتند. انگار رابطهای که من با آنها داشتم مثل غریبهای بود که میخواستند حد و حدود زیادی برای او قائل باشند.
وقتی علت تمام بیعدالتیها و فرقهایی که بین من و برادرم وجود داشت، را فهمیدم دیگر عذاب نمیکشیدم.
مهمترین مساله برایم آن بود که چرا در طول تمام این سالها به من دروغ گفتهاند و خودشان را والدین دلسوزی جا زدهاند که علاقه زیادی به من دارند. هر چه مادرم بیشتر اصرار میکرد که قلبا مرا به اندازه پسرش دوست دارد، کمتر باور میکردم و احساس تنفرم نسبت به آنها بیشتر میشد.
ماهها و سالها با احساس کینه نسبت به والدینی که آنها را غریبه میدیدم، زندگی کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم خودم را راحت کنم. میخواستم از شر تمام احساسات بد و تنفرانگیزی که در درونم مرا آزار میداد، راحت شوم و مثل هر کسی ،زندگی راحت و آسودهای داشته باشم. از چند ماه قبل که به استفاده از مخدر رو آورده بودم، رفتار آنها با من بدتر شده بود. دعواهای هر روز ما بر سر این موضوع ادامه داشت و من بارها احساس واقعیام در مورد تنفر از آنها را به زبان آوردم. پدرم سعی میکرد هر طور شده مرا قانع کند که تمام تصوراتی که من از آنها دارم اشتباه است و آنها حقیقتا و عمیقا مرا دوست دارند، اما انگار هر چه بیشتر سعی میکردند بیشتر از آنان دور میشدم. تا این که کاری کردم که خودم از فکر کردن دوباره به آن میترسم.»
قتل با 40 ضربه چاقو
«پلیس لسآنجلس در تماس پسر جوانی که بشدت ترسیده بود و صدایش میلرزید در جریان حادثهای تلخ در منزل مسکونی مجلل خانم و آقای جونا قرار گرفت. دقایقی بعد وقتی ماموران در اتاقی که جنایت فجیعی در آن رخ داده بود حاضر شدند مرگ این زوج تائید و پروندهای برای قتل آنها تشکیل شد. بنا به گفته پسر بزرگ این زوج، آنها فرزند دیگری هم داشتند که بتازگی به مخدر رو آورده بود و نبودش در خانه جای سوال داشت.
درگیریهای چند ماه اخیر و ادعاهای هر روزه این پسر مبنی بر تنفر از خانوادهاش، دلیلی شد تا این که او به عنوان مظنون به قتل تحت تعقیب قرار بگیرد و در نهایت در منزل یکی از دوستانش دستگیر شود. برک به محض دستگیری به اقدام فجیعاش به قتل اعتراف کرد و مرگ والدینش را با وارد کردن 40 ضربه چاقو گردن گرفت.
لیاقت خوبی نداشتم
«باید هر طور شده بابت سال ها دروغی که به من گفته بودند از آنها انتقام میگرفتم. نمیدانم چرا حس بدی در من رخنه کرده بود و لحظهای آرامم نمیگذاشت. استفاده از مواد مخدر حالم را بدتر کرده بود و همه احساساتی که سالها در خودم سرکوب کرده بودم انگار بیرون ریخته بود. فکر میکنم لیاقت زندگی و خوبیهای خانوادهام را نداشتم و به نحوی میخواستم ثابت کنم حتی اگر آنها تصور کردهاند که من فرزند واقعی آنها هستم، اما من هرگز آنها را مثل پدر و مادرم نمی دانستم و نمی توانستم ارتباط عاطفی با آنها برقرار کنم. برادر بزرگم سعی میکرد خودش را به من نزدیک کند و مرا از منجلابی که فرو رفته بودم نجات دهد، اما بیفایده بود.
پناهم به مواد مخدر به دلیل احساس یاس و سرخوردگی ای بود که در خودم داشتم. نمیتوانستم این شرایط را تحمل کنم و احساس کینه و تنفر لحظهای رهایم نمیکرد. اکنون گرچه پزشکان مرا دچار مشکلات جدی روانی تشخیص دادهاند، اما از راهی که رفتهام، میترسم و از آن شوکهام. شاید زندگی پوچ و بدون کوچکترین عشق و علاقهای که داشتم باید چنین پایان تلخی داشت که همه ما حدس آن را از مدتها قبل میزدیم. من لیاقت هیچ کدام از امکاناتی را که برایم فراهم کرده بودند،نداشتم و همیشه مغزم را تنها برای ایجاد حس تنفر برای خانوادهام به کار بردم. شاید بهتر آن بود که در پرورشگاه میماندم و این خانواده را این چنین از هم نمیپاشیدم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: