در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ساسان منکر قتل است اما داشتن اختلاف با ریحانه را میپذیرد.در این بین خواهر مقتول از روابط پنهانی ساسان با زنی غریبه، فاش شدن این راز و تصمیم ریحانه برای جدایی خبر میدهد اما ساسان چنین رابطهای را انکار میکند تا اینکه فهرست مکالمات تلفنی او از ارتباط مداومش با زنی بهنام سارا پرده برمیدارد. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.
سرگرد شهاب بار دیگر ساسان را خواسته است تا از او بازجویی کند. این بار دستش پرتر از قبل است. او دستیارش را دنبال سارا فرستاده تا از او هم پرسوجو شود و در صورت لزوم مواجهه حضوری نیز صورت بگیرد. ساسان همینکه اسم سارا را از زبان کارآگاه شنید اعتماد به نفساش را از دست داد و با صدایی لرزان گفت: ارتباط من و او سر یک موضوع کاری بود.
-چهل دقیقه مکالمه آن هم ساعت یک بعد از نیمهشب، کاری است؟
ساسان منبع اطلاعات شهاب را فهمید. سرگرد خیلی راحت میتوانست او را به بنبست بکشاند. متهم چارهای ندید جز اینکه یک قدم عقبتر بنشیند. او ارتباط با سارا را قبول کرد: آن موضوع ربطی به قتل ریحانه ندارد البته ریحانه فهمیده بود و یکی از دلایل اختلاف ما هم همین بود، ولی من از قتل زنم هیچ چیزی نمیدانم. حتی به او قول داده بودم سارا را فراموش کنم تا یکبار دیگر سعی کنیم زندگی خوبی داشته باشیم و داشتم کمکم ریحانه را راضی میکردم.
شهاب پیش خودش فکر کرد اگر یک مدرک دیگر به دست بیاورد ساسان براحتی به همسرکشی اقرار خواهد کرد اما فعلا سند دیگری در دست نداشت و مرد را بار دیگر به سربازی سپرد تا او را به بازداشتگاه تحویل بدهد. حدود دو ساعت بعد بود که ستوان همراه سارا وارد اتاق شد. زن جوان در بین راه همه گفتنیها را گفته و چیزی را پنهان نگذاشته بود اما ظهوری به او گفت همه آن حرفها را یک بار دیگر باید تکرار کند. خودش هم گوش سپرد تا ببیند تناقضی از لابهلای جملات زن آشکار میشود یا نه. سارا با اینکه میدانست به ماجرای پیچیدهای کشیده شده و شرایط بغرنجی دارد اما از افشای اسرار هیچ ابایی نداشت. در این فکر بود که اگر میخواهد هرچه زودتر از این مخمصه نجات پیدا کند راهی جز رفتار صادقانه و همکاری با پلیس ندارد. او در طول مسیر حتی خودش را برای بازداشت شدن هم آماده کرده بود و میدانست در این عرصه هر خطر و تهدیدی محتمل است.
سارا یک بار دیگر همه چیز را گفت،اینکه چطور با ساسان آشنا شد،رابطهشان چگونه شکل گرفت و عشق از چه زمانی قلب هردویشان را لرزاند.ساسان همان اول کار گفته بود زن دارد اما قول داده بود شش ماه نشده ریحانه را طلاق میدهد. این مهلت تمام شد اما ساسان به قولش عمل نکرد. میگفت چون برای نیمی از اموالش به ریحانه وکالت داده، دستش بسته است و باید دنبال راه چارهای باشد. من دو هفته قبل تهدیدش کردم اگر هرچه زودتر تکلیفم را روشن نکند او را برای همیشه فراموش خواهم کرد، حتی به دروغ گفتم خواستگاری دارم که از او خیلی پولدار و موقعیتش بهتر است. ساسان یک ماه دیگر مهلت خواست و من نه قبول کردم و نه رد و او را در برزخ گذاشتم تا ببینم چه میکند.
سرگرد اندیشید ساسان در همین برزخ احساسی بوده که دست به قتل زده است، یک تیر و دو نشان. هم میتوانست داراییهایش را حفظ کند و هم با سارا ازدواج کند. متهم این اطلاعات را هم پنهان کرده بود و این میتوانست همان مدرک نهایی باشد. برای همین کارآگاه دستور مواجهه حضوری را داد و زن چشم در چشم با مرد موردعلاقهاش همه حقایق را یک بار دیگر مو به مو تکرار کرد. ساسان در باتلاقی گرفتار شده بود که هر لحظه بیشتر در آن فرو میرفت. او این بار از کوره در رفت: اگر میخواهید من را قاتل معرفی کنید عیبی ندارد. در همین دو سه روز کاری کردید که از جانم سیر شوم اما من قاتل نیستم.قبلا هم گفتم ریحانه گفته بود میخواهد به خانه یکی از دوستانش یا چه میدانم همکارش برود. لااقل در این باره هم تحقیق کنید.
کارآگاه برای این کار هم برنامه داشت. البته باید تا شنبه صبر میکرد و ساسان این مدت را هم باید در بازداشت سپری میکرد.شهاب اجازه داد سارا برود. فعلا با او کاری نداشت.
صبح شنبه کارآگاه و ظهوری به محل کار ریحانه رفتند و ساعت خروج او از اداره را در روز آخر عمرش بررسی کردند. او آن روز یک ساعت مرخصی گرفته و زودتر آنجا را ترک کرده بود.آن روز غیر از ریحانه یکی دیگر از کارمندان نیز که زنی به نام سودابه بود مرخصی داشت.یکی دو نفری خبر داشتند سودابه و مقتول رابطه چندان خوبی نداشتند و این اواخر سودابه از ریحانه خیلی بدگویی میکرد و البته از او هراس هم داشت و سعی میکرد حداقل برخورد ممکن را با وی داشته باشد.
شهاب و ستوان هر دو به یک موضوع میاندیشیدند.چرا ترس؟ مگر ریحانه چه برگ برندهای در دست داشت؟ آیا مرخصی روزانه و ساعتی آن دو با هم مرتبط بود؟ هیچ پاسخی برای این سوالها وجود نداشت. کارآگاه تصمیم گرفت ماجرا را از زبان خود سودابه بشنود.زن آشکارا ترسیده بود و حتی زبانش موقع حرف زدن میگرفت. او مدعی بود مشکل خاصی با همکارش نداشته و اختلافات، خیلی سطحی و برسر موضوعات ساده کاری بوده است. در اداره تقریبا همه خبر داشتند وقتی سودابه میخواست خانه بخرد مقتول مبلغ زیادی را به او قرض داده بود و همین از رابطه صمیمانه آنها در گذشته حکایت داشت. خود سودابه درباره این قرض حرفی نزد تا اینکه ستوان ظهوری بعد از آنکه با اشاره رئیساش اجازه گرفت، بحث پول را پیش کشید. زن سعی کرد این تهدید را به فرصت تبدیل کند: اصلا اختلاف ما از همینجا شروع شد. من ده میلیون تومان از او قرض گرفتم و سر دوهفته پولش را پس دادم. از آن به بعد هرجا مینشست میگفت فلانی بدبخت است و من برایش خانه خریدهام و من از این حرفها هیچ خوشم نمیآمد.
دو مامور تظاهر کردند حرفهای زن را باور کردهاند و حتی شهاب برای محکمکاری به ستوان گفت: بعضیها چه اخلاق مزخرفی دارند. عین همکار خودمان است.میدانی که کی را میگویم؟
ستوان حرف کارآگاه را تائید کرد و هر دو پس از عذرخواهی از سودابه اداره را ترک کردند، اما بیرون و جایی که دید نداشته باشد به انتظار ماندند. همکارانی که از ماجرای طلب مقتول سخن به میان آورده بودند بعد از اتمام ساعت کاریشان یکی یکی بیرون آمدند و خود را در برابر دو مامور دیدند. هیچکدام از آنها ادعای سودابه را درباره فخرفروشی ریحانه تائید نکردند و هیچیک نشنیده بودند مقتول حرفهایی را که همکارش مدعی شده بود به زبان بیاورد.
کارآگاه بار دیگر بر سر دو راهی قرار گرفت. از یک سو شواهد اولیه بر قاتل بودن ساسان دلالت داشت و از سویی دیگر سودابه نیز با دروغگوییاش خود را در مظان اتهام قرار داده بود. شهاب به صرافت افتاد این بار حسابهای بانکی مقتول را بررسی کند تا ببیند ده میلیون تومان چه زمانی از حساب خارج و چه موقعی بازگردانده شده است. قبل از آن وقتی به اداره برگشت از ساسان در این باره سوال کرد اما مرد مدعی شد اصلا خبر نداشته همسرش به کسی پول قرض داده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: