در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یوسفی گم کردهایم که هر محرم یادش میافتیم و یعقوبوار میگرییم و میدانیم آخر این قصه وصل نیست یوسف ما را گرگها دریده است و ما، یعقوبهای پیامبر نشده، امیدی به باز آمدن یوسفمان نداریم و به همین خاطر، تلخ و زار سوگواری میکنیم و هرکدام هرچه از دستمان برآید در سوگ عزیزمان انجام میدهیم و حتی اگر وسعمان کم باشد و دستمان تنگ، بیکار نمینشینیم مثل کوچهگرد عاشق و بینام و نشان گلوبندک.
کوچهگرد عاشق گلوبندک، یکی از همان یعقوبهای غمگین است که هر محرم، همه داراییاش را، گاری کهنه باربریاش را، خرج یوسفش میکند. مرد عاشق است، عاشقی بیتاب و از وصل ناامید که محرمها چنان از خود بیخود میشود که انگار حسینش را تازه سر بریدهاند.
مرد، توانگر نیست. دار و ندارش از مال دنیا گاری کهنهای است که هر سال در سوگ حسین(ع)، آن را با پرچمهای سبز و سیاه میپوشاند و بعد آواره کوچهپسکوچههای شهر میشود و نذر اهالی را جمع میکند تا برای هیاتها، نان سنگک تازه بخرد.
یعقوب این قصه، 30 سال است که محرمها، کوچهها را پای پیاده با گاری فرسودهاش گز میکند و زیر لب نوحه میخواند و میگرید و امانتهای مردم را جمع میکند و از خالی بودن دستهایش شرمسار نیست چون میداند معشوقش به دستهای خالی او نگاه نمیکند و چشمش، به دل اوست که حریم حضرت دوست شده و عشق، گوشهای از آن آشیانه ساخته است.
امسال هم کاروان قدیسان بیسر که راه بیفتد و منزل به منزل برود، یکی از آن یعقوبهای غمگین که پیاش میدود، کوچهگرد بینام و نشان گلوبندک است که هربار غریبهها از او میپرسند «30 سال کوچه گردی برای مولایت، خستهات نکرده است؟» با بغض پاسخ میدهد «این گامها، گامهای من نیست. عشق مرا میبرد.»
مریم یوشیزاده / گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: