خرمگس

عجب رویایی

راستش را بخواهید امروز دست و دلمان به نوشتن نمی‌رفت و به همین دلیل خیلی محترمانه سرمان را روی میز کارمان گذاشته بودیم. کلا نگاهمان به دنیا عوض شده بود. کلی تغییر در خودمان احساس می‌کردیم!
کد خبر: ۵۱۷۷۳۵

اصلا یکجور خاصی شده بودیم، نمی‌دانیم چرا اما بی‌خود و بی‌جهت منتظر یک حادثه یا اتفاق ویژه‌ای بودیم، مثلا منتظر بودیم تا دستی از پشت سرمان بیاید و محکم بخواباند زیر گوشمان! و بعد از چک سوم و چهارم تازه از ما بپرسند که چه کار کرده‌ایم (عادت کرده‌ایم همیشه اول تنبیه شویم بعد از ما سوال شود که چه کاری انجام داده‌ایم)، بعد مدام فکرمان پیش این بود که اتوبوس پارک شده وسط تحریریه چطور از راه‌پله‌های تنگ ساختمان بالا آمده! (مطمئنیم که با آسانسور نیامده) و مدام نگران بودیم مبادا هواپیما‌ها به جای مهرآباد وسط میرداماد فرود آیند (در این روزگار عجیب این اتفاق چندان هم بعید نیست! هست؟) ضمنا این منشی باراک اوباما هم بدجور رو اعصاب ما بود. مدام زنگ می‌زد و می‌گفت باراک می‌خواد باهات صحبت کنه، اما ما که وقت نداشتیم! (مردک بی‌سواد اصلا نمی‌دانیم چرا دوباره رئیس‌جمهور شد! بیچاره ملت آمریکا، گرانی بیداد می‌کند، چقدر تحمل کنند، دلارشان شده بود 4000 تومان) به هر حال، دست خودمان نبود. مدام فکر می‌کردیم عاقبتمان چه می‌شود و باز بی‌خود و بی‌جهت مدام احساس می‌کردیم مغزمان از همیشه خالی‌تر شده!

راستی مه غلیظی هم کل تحریریه را فرا گرفته بود! و در این مه غلیظ هم این امکان بود که از لای درختان جنگلی تحریریه! شیری، پلنگی، چیزی به ما حمله کند (قبول دارید که در این شرایط اصلا احساس امنیت نمی‌کنید!) نخیر! درست نمی‌فرمایید، قاطی نکرده‌ایم (انصافا در خلال این عرایض نشانه‌ای از قاطی بودن ما وجود داشت؟) فقط اندکی نگرانیم که با جیب خالی و گرانی روزافزون و... بگذریم.

اصل داستان از آنجا شروع شد که از وسط مه غلیظی که دور و برمان را گرفته بود، شبحی نمایان شد به چه بزرگی! اول ترسیدیم، اما بعد که دقت کردیم دیدم این شبح، پیر دنیادیده خودمان است که عینهو شاخ شمشاد روبه‌رویمان ایستاده و زل زده به ما، ما هم نامردی نکردیم و زل زدیم به او. (کلا ما همیشه آمادگی اقدامات متقابل را داریم، بخصوص در همه موارد!) بعد او بانگ برآورد: «خاک بر سرت که اینجا لمیده‌ای و به فریاد ما نمی‌رسی» بعد اضافه کردند: «مردیم از گرانی و...» کلام پیر کاملا منعقد نشده بود که جفت‌پا پریدیم وسط فرمایش ایشان و گفتیم ای پیر عرض نکردیم که ترک وطن نفرمایید و عازم بلاد فرنگ نشوید! «زهرمار!» این کلام پیر دنیادیده بود و در ادامه همین کلمه نغز فرمودند: «چرا الکی حرف می‌زنی؟ من کی ترک وطن کردم؟ به جان شما چند سالی است تا کرج هم نرفته‌ام!» بناچار بانگ برآوردیم که‌ ای پیر جسارتا چقدر پرت تشریف دارید، شما الان باید می‌فرمودید که تازه از بلاد فرنگ به دامان گرم وطن بازگشته‌اید و بعد هرچه دل تنگتان می‌خواست درخصوص گرانی و... می‌گفتید.

پیر مکثی کرد و در حوض اندیشه فرو رفت!‌ بعد زل زد به چشمان نیمه‌بسته و تقریبا خمار ما و فرمود: «الان یادمان آمد، ما تازه از سفر مراجعت نموده‌ایم.» سپس به شرح خاطرات خود از سفر به سرزمینی بسیار دور پرداخت و فرمود: «یادش به خیر در آن سرزمین دور یک موقعی در مراسم عقد و عروسی به عروس و داماد سکه هدیه می‌دادند، بعد از چند وقت سکه شد نیم‌سکه و بعد ربع‌سکه و بعد از این سکه‌های نیم‌گرمی و بعد... . بزودی روزی فرا می‌رسد که در این‌گونه مراسم فقط بتوانیم به عروس و داماد بگوییم «آفرین! آفرین، شما ازدواج کردید؟ عروسی هم گرفته‌اید؟ آفرین، آفرین...» و در ادامه در باب گرانی خوراک، پوشاک، مسکن و کلا همه چیز کلی اظهار فضل کردند. سرمان کماکان روی میز بود و در همان حالی که سرمان روی میز بود و در این اندیشه بودیم که عاقبتمان با این درآمدهای کارمندی چه می‌شود آوایی از دوردست به گوشمان رسید: «درست می‌شود» (چه خیالی)، اما صدایی بلندتر مرا می‌خواند: «پاشو، پاشو یک ساعت است وسط تحریریه خوابیده‌ای و سردبیر داره میاد سراغت!» ما هم مثل فنر از جا پریدیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها