تقدیر من شوم بود

دیوید چلسی چهل و یک ساله به اتهام قتل همسر سی و پنج ساله‌اش رز بیلی دستگیر شده است. آقای چلسی که سال‌هاست از افسردگی رنج می​برد، پس از دستگیری اعتراف کرد با وارد کردن پنج ضربه چاقوی آشپزخانه به کمر و سینه همسرش او را بشدت زخمی کرده و سبب مرگش شده است.
کد خبر: ۵۱۶۴۵۱

همسرم را دوست داشتم. او تنها کسی بود که توانست مرا از مردابی که در زندگی برای خود ساخته و در آن فرو رفته بودم نجات بدهد. حضورش در زندگیم حیاتی بود و آنقدر وابسته‌اش بودم که نمی‌دانستم چطور می‌توانم بدون او ادامه دهم. از دست دادنش به معنای از دست رفتن همه چیز بود.

رز تنها عامل در زندگی بیهوده من بود که باعث می‌شد ادامه دهم و روی پا بایستم. رفتارهای سنجیده‌اش در قبال من و زندگی‌اش سبب می‌شد همیشه فکر کنم با وجود آن که ممکن است گاهی اوقات از من برنجد اما هرگز نمی‌تواند دست به تصمیمی بزرگ بزند.

او همسری بسیار فهمیده بود که در زندگی سختی‌های زیادی کشیده و به همین خاطر در مقایسه با من نگاه بهتر و شفاف‌تری داشت. حاصل هشت سال ازدواج ما، یک دختر شش ساله بود که به اندازه همه زندگی‌ام او را دوست داشتم. برای من که شرایط روحی غیرعادی سبب می‌شد از دیگران متفاوت باشم حضور رز نجات بخش بود و او را قهرمان زندگیم می‌ دانستم. کسی که فکر می‌کردم همه عمر در کنارم خواهد بود.

آقای دیوید چلسی چهل و یک ساله به اتهام قتل همسر سی و پنج ساله‌اش رز بیلی دستگیر شده است.آقای چلسی که سال‌هاست از افسردگی رنج می​برد، پس از دستگیری اعتراف کرد با وارد کردن پنج ضربه چاقوی آشپزخانه به کمر و سینه همسرش او را بشدت زخمی کرده و سبب مرگش شده است.

بنا به مندرجات پرونده، خانم بیلی براثر شدت جراحات وارده و خونریزی شدید در ناحیه قفسه سینه تنها دقایقی بعد از حمله وحشیانه شوهرش روی کف آشپزخانه جان خود را از دست داده و چلسی که خود با ماموران تماس گرفته بود به اتهام قتل دستگیر شده است.

می‌خواستم ادامه دهم

«وقتی که با رز آشنا شدم او بتازگی از همسر اولش جدا شده بود و به گفته خودش می‌خواست مدتی تنها باشد. او برایم تعریف کرد که همه خرج و مخارج زندگی سابقش را خودش عهده‌دار بوده و روی پای خودش ایستاده است.

علت جدایی او از شوهر اولش این بود که ظاهرا او به هر بهانه‌ای همسرش را کتک می‌زد و به الکل اعتیاد داشت. همین اعتیاد بود که سبب شد کار نکند و به ناچار رز با دو شیفت کار طاقت‌فرسا مخارج زندگی را تامین کند. او بالاخره بعد از سه سال زندگی مشترک جدا شده بود و تصمیم داشت هرگز ازدواج نکند که با من آشنا شد. ما تنها چند ماه بعد از اولین دیدارمان تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.

به نظر من او نسبت به دیگر افردی که همیشه در زندگی‌ام دیده بودم بسیار آرام‌تر بود و این آرامش درونی برایم جذابیت داشت. من خودم به شدت افسردگی داشتم که به نظر پزشکان مقدار زیادی از آن ارثی بود و من خیلی کنترلی رویش نداشتم اما به هر حال می‌خواستم هرطور شده زندگی را تحت کنترل در بیاورم و ادامه دهم. وقتی با رز آشنا شدم و خصوصیات اخلاقی منحصربه‌فردش را دیدم فکر کردم او همانی است که می‌تواند مرا از خستگی دائم و کسالت در بیاورد.

ما ازدواج کردیم و او چند ماه بعد دخترمان را باردار شد. برای من که هرگز روی خوش در زندگی ندیده بودم و همه عمرم را سختی کشیده بودم زندگی با زنی که بسیار مسئولیت‌پذیر بود، لذت خاصی داشت. او مراقب همه چیز بود و به همه کارها رسیدگی می‌کرد. انگار توان انجام ده‌ها کار را در یک لحظه داشت.

از دخترمان به خوبی مراقبت می‌کرد و مرا خوشحال نگه می‌داشت. بعد از سال‌ها زندگی تازه می‌فهمیدم که شادی چه لذتی دارد و انسان می‌تواند از لحظاتش لذت برده و خوشحال باشد. من همه را مدیون رز بودم و مدام از او تشکر می‌کردم.

همه چیز خوب پیش می‌رفت اما اختلاف ما از یک سال قبل و از زمانی که من از محل کارم اخراج شدم، شروع شد. در چند هفته‌ اولی که در خانه ماندم باز بشدت افسرده شدم و آن حالت‌های وخیم که قبل از ازدواج بمن دست می‌داد دوباره سراغم آمد. می‌دانستم که رفتارهایم غیرعادی است اما بیکار شدن برایم ضربه بسیار بزرگی بود. رز که در یک خیاطی بزرگ کار می‌کرد، می‌توانست تا حدودی مخارج خانه را تامین کند و آنقدر مدیریت و تجربه داشت که می‌توانست با همان مقدار پول همه‌چیز را رو به راه کند. اما دعواهای ما با طولانی شدن بیکاری من اوج‌گرفت. او با این‌که زن آرامی بود، اما در سکوت و با بی‌محلی کردنش مرا به حد جنون عصبی می‌کرد و احساس بدی به من دست می‌داد.

اولین درگیری جدی ما زمانی رخ داد که من در رفتاری غیرقابل کنترل به سمتش حمله‌ور شدم و مشتی به سرش کوبیدم که راهی بیمارستانش کرد. چند هفته‌ برای این‌که مرا ببخشد تلاش ‌کردم تا بالاخره رضایت داد که باز با من زندگی کند و همراه دخترم ترکم نکند. اما او تغییر کرده بود. بعد از آن حادثه هیچ‌وقت زن سابق نشد و احساس می‌کردم برای همیشه از من دور شده است. از این‌که می‌دیدم آرام آرام از دستش می‌دهم ناراحت بودم اما کار زیادی از دستم برنمی‌آمد.

افسردگی شدید حال زیادی برایم باقی نگذاشته بود و انواع و اقسام داروها فکر کردن درست را برایم غیرقابل دسترسی می‌کرد. از یک‌سو می‌خواستم اوضاع را رو به راه کنم و از سوی دیگر شدت گرفتن بیماری همه چیز را تغییر می‌داد. نمی‌خواستم ترکم کند اما می‌دانستم او زن مقاومی است که همان‌طور که همسر اولش را رها کرده مرا هم براحتی کنار می‌گذارد و برای همیشه می‌رود. کابوسی که هرگز رهایم نکرد.

حمله مرد بیمار به همسرش

جسد نیمه جان رز در حالی که با ضربات متعدد کارد آشپزخانه بشدت مجروح شده بود توسط پلیس به بیمارستان منتقل شد. آنها در تماس مردی که ادعا می‌کرد همسر اوست راهی محل حادثه شده بودند و همان زمان آقای چلسی که ظاهرا در حال عادی نبود، دستگیر شد.

تحقیقات اولیه نشان داد این زن و شوهر در حالی که تنها فرزندشان در مدرسه به سر می‌برده در جدال لفظی با یکدیگر به خشونت روآورده‌اند و در نهایت دیوید که حال روحی متعادلی نداشت با ضربات کارد همسرش را از پا درآورده است. با اعترافات متهم که راه فراری هم از جرمی که مرتکب شده بود نداشت، او دادگاهی شد تا قانون در مورد او تصمیم‌گیری کند.

می‌خواست برود

گذر زمان همه چیز را خراب کرده بود. می‌فهمیدم که از زمان بیکار شدنم بیماری‌ام بشدت قبل بازگشته و رز با وجود تحمل بالایش نمی‌خواهد این‌طور زندگی کند. اوایل فکر می‌کردم آنقدر مرا به عنوان پدر فرزندش دوست دارد که حاضر به ترکم نیست اما رفتارش نشان می‌داد که نباید آنقدرها هم مطمئن باشم.

مدت‌ها به همین منوال گذشت و من که همواره نگران رفتنش بودم در جهنم زندگی می‌کردم. هر روز و هر شب از این‌که بیکار بودم و نمی‌توانستم خانواده‌ام را بخوبی اداره کنم عذاب می‌کشیدم و در مقابل از این‌که می‌دیدم همسرم جلوی چشمانم از دست می‌رود ناراحت بودم. آن روز کذایی نمی‌دانستم چه‌کار می‌کنم. حرف‌هایی که به من زده بود، برایم گران تمام شد. می‌خواست برود.

هرگز فکر نمی‌کردم که او بتواند به این راحتی مرا کنار بگذارد. تصور می‌کردم علاقه‌ای که به من دارد مانع می‌شود تا بتواند براحتی مرا از زندگی‌اش بیرون بیندازد اما بالاخره تصمیمش را گرفته بود و می‌خواست اجرا کند. انگار جنون گرفته بودم و نمی‌فهمیدم چه می‌کنم. وقتی ضربات چاقو را به بدنش زدم، تازه متوجه شدم چه جنایتی مرتکب شده‌ام. انگار داروها مرا بی‌حس کرده بود. وقتی به خودم آمدم او روی زمین افتاده بود. باید نجاتش می‌دادم و به همین خاطر فورا با پلیس تماس گرفتم. اما بی‌فایده بود. جنون من کار خودش را کرده بود و من برای همیشه مادر تنها فرزندم را از بین بردم. نمی‌دانم شاید تقدیر برای من همواره شوم رقم خورده بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها