یک روز همینطور که در فکر و خیال بود، احساس کرد کوچک شده است، وقتی به خودش نگاه کرد، دید آرزویش برآورده و به یک گنجشک تبدیل شده است.
با خوشحالی به آسمان پرید و پرواز کرد و از اینکه گنجشک شده خیلی خوشحال بود، تا اینکه خسته و گرسنه شد و روی شاخه درختی که پر از گنجشک بود نشست.
گنجشکی کنار او آمد و گفت: چیه بچه جون، اینجا چی میخوای؟
عسل گفت: من خسته و گرسنهام.
گنجشک قاهقاه خندید و گفت: تو یک گنجشکی و خودت باید برای خودت جا و غذا پیدا کنی.
الان هم از اینجا برو، چون باید از قبل جا میگرفتی!
عسل شروع به گریه کرد، در همین موقع دستی او را تکان داد.
مادرش بود که او را از خواب بیدار میکرد.
اعظم شریفیمهر
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛