در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ساعت چهار و ده دقیقة صبح بود. پیام رو باز کردم: «کاربر گرامی، بیست و ششم شهریور سالروز تولدتان مبارک/ هیچ کس تنها نیست»!
نیما از کرمانشاه
همین دیگه! کلة صبح، با چشای خابالو... ادامة پیامک رو نمیبینی که نوشته: هر پیامک اینقد تومن از حسابتان کسر میشود! مامانبابا و دوست واقعی، دوزار ازت پول میگیرن؟ نه، میگیرن؟ منُ نییییگا کن! میگیرن؟ واس من رفته متولد شده از تنهایی درآد واس خودش! برو واستا اون گوشه کیفتم بگی رو سرت اون یکی پاتم بگی بالا! یااااللااااهاااا!
دردنوشت
از لابلای دفترش بیرحمانه جدایم میکند و با آتش عشقش مینگارد و مینگارد...
هر چند دقیقه قلم را بر گوشة لب تکیه میدهد، گاه خیره به نوشتهها غرق لذت میشود. هر لحظه که میگذرد سفیدیام کم و کمتر میشود، به انتها که میرسد ناگهان بغض فروخوردهاش میشکند، اشکهایش بر شانهام میسُرد، دستانش میلرزد و میخزد به سمتم. در مشتش مچاله میشوم. حس تلخ و دردناک له شدن...
کاغذی دیگر برمیدارد.
تنها چیزی که آزارم میدهد این است که نمیدانم چندمین کاغذ مچالهشدهاش بودم!
حدیث مطالبی
نهبابا...؟! ایول! تازگیا چه پیشرفتی کردن این قلمهاااا...هاااا! هوووممم؟ قضیه چیه؟ بگین استادتون کیه مام بریم پیشش. هم زاویه نگاهت، هم نثرت، هم اون حرفی که پشت متنت پنهونه... آفریییین... خوب بود... (یه ئیطو مطالبی بفرست مطالبی).
ربط علم و سربازی
دقت کردید چقدر سربازی در پیشرفت علم مؤثر بوده؟! نمونهش خود من! حاضر شدم یه بار دیگه خودم را بندازم توی گرداب کنکور اما اجباراً اجباری نرم. از این ستون تا اون ستون هم که فرجه! شاید فرجی شد و ما هم از سربازی معاف شدیم. البته امیدوارم تا اون موقع مدرکم به فوق دکترا نرسه!
مجیری، 23 ساله
ساعت شنی
همینجا روبهروم ایستادی ولی انگار یه دنیا از من دوری. واحد فاصله که همیشه خطکش نیست... چشمای تو شهادت دروغ دادند وگرنه تو از اول هم عاشق نبودی. اینبار دیگه باید بهش فکر کنم، به ندیدنت بعد از این، اما فکر نمیکنم بتونم، نه بازم فکر نمیکنم.
مثل یه ساعت شنی کاش میشد تو رو برگردوند تا از اول شروع کنیم.
پیمان مجیدی معین
این همه مدت تلاش کردی برگردونیش... شد؟! همون اول اگه خودت رو برگردونده بودی یا خودت برگشته بودی... تا الان ساعت زندگیت کوک شده بود. باز هی کَجکیکَجکی به این و اون نگا کن.
از خیالاتیکه بافتم و کلاه نشد...
از خوابهایی که دیدم و تعبیر نشد/ از جیغهای کشیدهام که فریاد نشد/ از نقشهایی که ساختم و دیده نشد/ داستانی نوشتم و خوانده نشد/ بیعنوانی هم حتی چاپ نشد/ و باز هم به خواب میبینم/ جیغهایی که بیصدا نقش بازی میکنند در کتاب نانوشتة داستان بیعنوان زندگانی من.../ بیآنکه تعبیر، فریاد، دیده، خوانده و چاپ شود.../ و هنوز/ دنیای مردگان، بیحاشیهترین دنیای حیاتی من است...
رؤیا میرزایی از ملایر
مدهوش
بوی عطر تو وزان است از سر و از دوش من/ هُرم چشمت آتشی انداخت بر تنپوش من/ آسمان بر ماجرای من حسودی میکند/ چون که ماه کاملش افتاده در آغوش من/ خوابهای صادقم دائم گرفتار تواند/ چون که با یک قصه هر شب مینوازی گوش من/ من تمام شب اسیر شعرم و بیدارباش/ مرحبا تا صبح بیداری تو دوشادوش من/ نور پاشاندی به من از منظرت مهتاب شد/ با نگاهت جان گرفته هــــستی خاموش من/ تو مرا در مکتبت یک جرعه عشق آموختی/ در مقابل عقل را بُردی، ستاندی هوش من!
یُمنا، 21 ساله از مشهد
قاب نگاه
در این جادة دوسر سوخت، چشمانم نظارهگر گامهایت هستند. چه آهسته از میان قاب نگاهم دور میشوی. کاش وسعت این نگاه به اندازة تمام گامهای نرفتهات بود.نمیدانم... نمیدانم آمدنت را حیران بنگرم یا رفتنت را مات!
راحله
باغ گلها
قرار نیست ریشه زدن و شکوفا شدن مختص گیاهان باشد. من خودم را سراغ دارم وقتی باغبانی از سر مهر با دانشش سیرابم کرد؛ من با چشم دل دیدم چطور قلبم در خاکی از جنس آگاهتر شدن ریشه زد. من جوانه زدن مغزم را دیدم و از رویش شکوفههایم به خود بالیدم. حالا میدانم من هم میتوانم با میوهای از جنس انسانتر شدن، شیرینی میوهای رسیده را برایت تداعی کنم باغبان.
نشمیل نوازی از بوکان
آخ که اگه این خپل هم بذرها و دونههای مخش جوونه میزد، ریشه میکرد، گل میداد... هی نمیرفت یه جا واسته بگه: «قاااانوووون شونصد و چندم: هییییچ خرگوووشییی حق ندااااره گوشااااش بالاتر از خودش بااااشه...»! ...چییییی مییییشد! حیف... جای نسیم و شبنم خالیه!
تصمیم خاله خرسه
مهربانم، هیچگاه به جای دیگران، حتی آنها که مطمئنی روی حرفت حرفی نمیآورند تصمیم نگیر؛ حتی اگر در تصمیمگیریهایت تمام توجهت به آنها باشد. اجازه بده آنها هم فرصت فکر و تصمیم داشته باشند.
بگذار باور کنند احساس آنها را دیده و شنیدهای وگرنه هیچ بعید نیست قدمهای برداشتهات را خودخواهی تلقی کننـــد و به آسانی محبتی را به نفرت تبدیل کنی.
نسیم صبح از دورود لرستان
بهبه... انگار نسیم صبحه که از لرستان میوزه! آفرین بر تو... درود بر تو...!
ببیییین... من نمیگمهاااا... کبری هم که زیر درخت واستاده و داره به کتاب خیس و بارونخوردهش نگاه میکنه، تحت تأثیر قرار گرفته و به جای تصمیم هی داره میگه: هوووومممم... بهبه... چهچه... آفرین! درود بر تو... آره واقعاً... دیگه باس رفتار خاله خرسهمون رو بذاریم کنار.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: