در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کشف آلت قتاله و مقداری طلا و جواهر مسروقه در اتاقک مرتضی و همچنین ادعای همسرش، مرضیه مبنی بر اینکه مرتضی روز حادثه وی را به زور به منزل پدرش فرستاده بود تا در خانه تنها باشد، مدارکی علیه مرد سرایدار است. مرتضی باوجود این مدارک قتل را انکار و همسرش را دروغگو خطاب میکند. سرانجام مرضیه در مواجهه حضوری با همسرش اقرار میکند به خواسته حشمت و با دریافت پول و وعده اخذ رضایت از اولیایدم مقتول علیه همسرش شهادت دروغ داده است. از سویی با استعلام از پلیس انزلی معلوم شد حشمت و همسرش بدون همراهی زویا دنبال ویلا میگشتند و برخلاف ادعای حشمت بدون پسند ملکی خاص به طور ناگهانی به تهران بازگشتند. کارآگاه شهاب برای به دست آوردن جزئیات بیشتر به دستیارش، ستوان ظهوری دستور داده است تا فیلم دوربینهای مداربسته عوارضیهای تهران تا انزلی را در روزهای رفت و برگشت حشمت و خانوادهاش تهیه کند. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
وقتی ستوان ظهوری با فیلمها به اداره برگشت تقریبا تردیدی وجود نداشت که حشمت و زویا رازی را پنهان کردهاند و به احتمال زیاد قتل کار دختر جوان است. سرگرد شهاب با اطلاعاتی که تاکنون به دست آورده بود، میاندیشید منصور به دروغ خودش را از خانوادهای متمول جازده و با اغفال زویا با او ازدواج کرده بود. اما این راز سرانجام فاش شد و به همین دلیل نیز بین زوج تازه عقدکرده درگیری مرگبار پیش آمد. طبق این فرضیه زویا بعد از کشتن منصور با پدرش تماس گرفته و آنها به تهران بازگشته و با اغفال مرضیه سعی کردند قتل را گردن مرد سرایدار بیندازند. ظاهر این سناریو مشکل نداشت، اما سوال اینجا بود که اثرانگشت مرتضی روی دسته چاقوی خونآلود چه میکرد و حشمت چگونه بدون اینکه مرد جوان بفهمد آلت قتاله و طلاهای مسروقه را در اتاق او پنهان کرده بود؟ ظهوری جواب این سوال را حدس میزد: شاید بیهوشش کردند.
حرفهای خود مرتضی هم بر این احتمال صحه میگذاشت. او گفته بود روز حادثه اصلا نفهمید چطور شد که در خوابی عمیق فرورفت و بعد از بیداری خودش را در برابر ماجرای قتل و اتهام ارتکاب آن دید. ستوان فیلمها را به یک تیم ویژه سپرده بود تا آنها تصاویر مربوط به خودروی حشمت را استخراج کنند. تا آن زمان او و کارآگاه کار زیادی برای انجام دادن نداشتند و با توجه به گفتههای بنگاهداران بندرانزلی بعید میدانستند در فیلمها اثری از زویا ببینند. دو همکار تا بعدازظهر وقتشان را با کارهای جزئی و عقبافتاده سپری کردند تا اینکه بالاخره تصاویر موردنظر در اختیارشان قرار گرفت. در بیشتر فیلمها داخل خودروی حشمت معلوم نبود، اما سه تصویر وجود داشت که فرضیه کارآگاه را به کلی مردود کرد و بار دیگر بر پیچیدگیهای پرونده افزود. در این تصاویر زویا در حالیکه در صندلی عقب خودرو نشسته بود به وضوح دیده میشد. پس حشمت دروغ نگفته بود و قتل نمیتوانست کار دخترش باشد. احتمالا او در شمال به دلیل بیحوصلگی یا هر دلیل دیگری ترجیح داده بود پدر و مادرش را در بازدید ویلاها همراهی نکند و همه چیز را به سلیقه آنها واگذارد.
پس پشتپرده این قتل چه بود؟ چرا حشمت به مرضیه پول داده بود تا علیه شوهرش شهادت دهد؟ اصلا کدام ادعای این زن حقیقت داشت؟ اینکه شوهرش آن روز او را به خانه پدرش فرستاده بود یا اینکه حشمت به او رشوه داده است؟ به هرحال حشمت و زویا چندان هم بیخبر از همه چیز نبودند و رازهای فاشنشدهای داشتند. شهاب از دستیارش خواست پدر و دختر را تلفنی احضار کند. بعد اسم مرضیه را هم به این افراد اضافه کرد.
شاید لازم میشد بار دیگر مواجهه حضوری ترتیب داده شود.
ساعت از 9 شب گذشته بود که حشمت برای چندمین بار بازجویی شد و باز هم همان حرفهای اولیه را مو به مو تکرار کرد و وقتی فهمید مرضیه وی را به پرداخت رشوه برای ادای شهادت دروغ متهم کرده است چنان برافروخته شد که شهاب را به واکنشی تند مجبور کرد. حشمت این ادعا را به کلی رد میکرد و آن را دروغ میخواند: «این پول را چطور دادم؟ اصلا آن زن ده میلیون تومان دارد؟ اگر آن را به حسابش ریختهام خیلی راحت میشود استعلام گرفت. اگر نقد دادهام حالا پولها کجاست و با آنها چه کرده است؟»
با کمی تحقیق میشد برای پرسشهای حشمت جواب مناسب پیدا کرد. این بار کارآگاه دستور داد زن جوان را بیاورند. حشمت با دیدن او نیمخیز شد تا برخورد تندی نشان دهد، ولی ستوان جلویش را گرفت. شهاب در کمال آرامش گفت: «صاحبکار شما پرداخت رشوه ده میلیون تومانی را انکار میکند. او این پول را چطور به شما پرداخت کرد.»
حشمت که خیال میکرد زن سرایدار در بنبست قرار گرفته است لبخندی ظفرمندانه بر لب نشاند، اما مرضیه با خونسردی گفت: «پول را همان روز قتل از حساب دخترش برایم کارت به کارت کرد.» زن دستش را در کیف فروبرد و برگه کوچکی را بیرون آورد و به طرف ظهوری گرفت: «این هم مدرکش».
حشمت جاخورد. اول خیال کرد رسید جعلی است، اما نیم ساعت بعد ستوان ظهوری با پرینت گرفتن ده عملیات آخر حساب بانکی مرضیه از دستگاه خودپرداز ثابت کرد حرف زن سرایدار صحت دارد. حشمت گیج شده بود: «من از این ماجرا خبر ندارم، باید از خود زویا بپرسید».
زویا تمام این مدت بیخبر از وقایع جاری، پشت در اتاق در راهرو نشسته بود. وقتی صدایش زدند داخل رفت و قبل از اینکه شهاب حرفی بزند، پدرش گفت: «این زن چه میگوید؟»
رنگ از رخسار دختر جوان پرید: «نمیدانم. چه میگوید؟»
ظهوری گفت: «چرا ده میلیون تومان به حساب او واریز کردی، آن هم روز قتل؟ چرا از او خواستی شهادت دروغ بدهد؟»
دختر به لکنت افتاد: «شهادت دروغ؟ من چنین چیزی نخواستم. آن پول را هم چارهای نداشتم، باید میدادم، مرتضی و زنش باج میخواستند».
پدرش دوباره با فریاد پرسید: «باج برای چه؟»
دختر سکوت کرد و بعد به شهاب گفت میخواهد با او تنها صحبت کند. با اشاره کارآگاه بقیه، حتی ستوان ظهوری بیرون رفتند. بعد زویا داستان را تعریف کرد: «من میخواستم از ایران بروم، اما پدرم اجازه نمیداد و میگفت هروقت شوهر کردم اگر او صلاح دانست من را به هرجایی که خواستم میبرد. برای همین تصمیم گرفتم ازدواج مصلحتی کنم. منصور را پیدا کردم. او از خانواده فقیری بود. با پیشنهاد پرداخت پول قبول کرد نقش مرد پولدار را بازی و با من ازدواج کند. البته بعد از رفتن از ایران طلاقم بدهد. برای اینکه مطمئن شوم بعدا زیرحرفش نمیزند از او سفته گرفته بودم. وکالت طلاق هم داشتم. یک روز که در حیاط داشتیم با هم درباره نقشهمان حرف میزدیم مرضیه شنید و به شوهرش خبر داد. بعد از آن مرتضی باج خواست و تهدید کرد همه چیز را به پدرم میگوید». آن شب من ده میلیون تومان به کارت مرضیه ریختم، اما مرتضی بیشتر میخواست. سر همین با منصور درگیر شد و او را کشت».
حالا حقیقت فاش شده بود. مرضیه بعد از مواجهه حضوری با دختر جوان حرفهای او را تائید کرد و گفت: «مرتضی نمیخواست منصور را بکشد. با هم که درگیر شدند این طور شد. بعدش نقشه کشید که من علیهاش شهادت بدهم و بعد حرفم را پس بگیرم و ادعا کنم برای شهادت دروغ رشوه گرفته بودم. مرتضی گفت شما این طوری حرفم را بهتر باور میکنید و او زود آزاد میشود».
شهاب دستور داد متهم را از بازداشتگاه بیاورند. او هم دیگر چارهای جز بیان حقیقت نداشت و به کشتن داماد صوری اقرار کرد. البته گفت نمیخواست او را بکشد و در زمان درگیری از شدت خشم دست به آن کار زد.
در این بین حشمت وقتی فهمید دخترش او را فریب داده و این دغلکاری به مرگ پسری جوان منجر شده است چنان در اندوه فرورفت که دلداریهای شهاب و ستوان هم فایدهای نداشت و او در بهت و پریشانی بدون اینکه دخترش را با خود همراه کند آگاهی را ترک کرد.
علیرضا رحیمی نژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: