داستان زندگی مردی که در نوجوانی به زندان افتاد

آن مرد نیکوکار دستم را گرفت

«سروش ـ ب» زمانی که نوجوانی هفده ساله بود به جرم قتل غیرعمد به زندان افتاد. او که حالا مردی سی و دو ساله است ماجرا را این‌طور شرح می‌دهد: «دو روز قبل از چهارشنبه‌سوری بود. من داشتم در خیابان نارنجک‌بازی می‌کردم که یکی از نارنجک‌هایم زیرپای پیرمردی افتاد و منفجر شد. او هم سکته کرد و فوت شد. بعد من را به قتل غیرعمدی متهم کردند و به کانون اصلاح و تربیت رفتم.»
کد خبر: ۵۱۴۶۹۰

سروش می‌گوید: «کانون زیاد سخت نبود، اما وقتی به زندان بزرگسالان منتقلم کردند خیلی خوفناک بود. من به دیه محکوم شده بودم و پدرم پول نداشت که بدهد. البته بنده خدا خیلی تلاش کرد، اما اولیای‌دم کوتاه‌بیا نبودند. پدرم در یک کارخانه آب‌معدنی کارگر ساده بود.»

زندانی سابق بعد از سه سال تحمل زندان بالاخره آزاد شد. او می‌گوید: «پدرم از ستاد دیه کمک گرفت. یک مرد خیری هم پیدا شد که کمی پول داد و بالاخره من آزاد شدم. آن مرد خیر در زندگی‌ام خیلی نقش داشت که حالا فوت شده. اسمش حاج‌رضا و کارش خشکبار بود. وقتی آزاد شدم پیغام داد که اگر بخواهم می‌توانم بروم حجره‌اش کار کنم. من هم قبول کردم. حقیقتش در سه سالی که من زندان بودم پدر و مادرم خیلی سختی کشیده بودند، برای همین می‌خواستم با کار کردن و دادن کمک‌خرجی هوایشان را داشته باشم.»

سروش تک‌پسر خانواده بود، اما پنج خواهر داشت. او به دلیل سن پدرش از سربازی معاف و به کار در حجره خشکبارفروشی در بازار مشغول شد. او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «پدرم با این‌که سنش بالا بود خودش را بازنشسته نمی‌کرد. سابقه بیمه زیادی نداشت و اگر خانه‌نشین می‌شد لنگ می‌ماند و آن موقع سه تا خواهرهایم شوهر کرده بودند و دوتای دیگر هم خواستگار داشتند. همیشه می‌گفت شرمنده دامادهایش است، چون نتوانسته برای خواهرهایم جهیزیه درست و حسابی بفرستد. من در بازار همه هوش و حواسم به کار بود. حاج‌رضا هم هوایم را داشت. او خیلی زود به من اعتماد کرد و باورش شد آدم پاکی هستم. همیشه نصیحتم می‌کرد که درس بخوانم. حقیقتش تا دیپلم فقط یک سال داشتم. آن را هم شبانه خواندم.»

مرد جوان اضافه می‌کند: «از وقتی من هم سرکار می‌رفتم اوضاع زندگی‌مان بهتر شد و توانستیم برای دو خواهرم چند تکه جنس بخریم و آنها را هم خانه بخت بفرستیم.

من ده سال پیش حاج‌رضا کار کردم، یعنی تا زمان مرگش پیش او بودم، بعد از آن هم خودم مغازه‌ای را اجاره کردم و الان در کار خشکبار هستم. چم و خم کار را بلدم و برای همین هم گلیمم را از آب بیرون می‌کشم. حاج‌رضا واقعا مرد شریف و نیکوکاری بود. خدا رحمتش کند، او بود که دستم را گرفت، وگرنه معلوم نبود الان چه حال و روزی داشتم.»

سروش یک‌سال قبل مادرش را از دست داد و هنوز داغدار است. او می‌گوید: «قرار بود برایم زن بگیرد، اما عمرش به دنیا نبود. الان من مانده‌‌ام و پدرم که دیگر حتی بسختی راه می‌رود. چشمانش خوب نمی‌بیند و گوش‌هایش نمی‌شنود. خودم نوکری‌اش را می‌کنم. وظیفه‌ام است و منتی هم سرش نمی‌گذارم. امیدوارم از من راضی باشد. هنوز هم هر پنجشنبه‌شب برای آن پیرمردی که باعث مرگش شدم و همین طور مادرم و حاج‌رضا خیرات می‌کنم.

حواسم هم هست که اگر یکی روزی به کمکی احتیاج داشت دستش را بگیرم. در کل اوضاعم بد نیست. فعلا هم قصد ازدواج ندارم. می‌خواهم همه هوش و حواسم به پدرم باشد. شاید دو سال دیگر فکری کردم. تا آن موقع اگر خدا بخواهد مغازه‌ای هم می‌خرم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها