در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«دوستیهای خوب میتواند سالهای سال ادامه داشته باشد. اگر بتوانی فردی را پیدا کنی که از لحاظ روحیه به تو شبیه باشد و درکت کند، مطمئنا دوست خوب میتواند سالهای سال در بدترین و سختترین مراحل همان کسی باشد که احتیاج داریم. حتما نباید مهمترین افراد در زندگیمان خانوادهمان باشد. یک دوست گاهی اوقات آنقدر نزدیک و صمیمی میشود که با وجود نبودن رابطه خونی، یک حس درونی وجود دارد که از هر چیز مهمتر و عمیقتر است. برای من، جکسون دوست خوبی بود.
ما انگار برادر بودیم و آنقدر شباهتهای رفتاری داشتیم که خودمان خنده مان میگرفت. از نظر من او هوش بالاتری از من داشت، عاقلتر بود و تواناییاش در تصمیمگیریهای سخت بسیار بهتر از من بود. در مقابل، من مردی احساساتی بودم که همه عمر از روی احساس تصمیمگیری کرده بودم و میخواستم با همان روش زندگی را پیش ببرم. ما از طریق یکی از دوستان مشترکمان در یک مهمانی با هم آشنا شدیم. شش سال قبل که او را دیدم تازه در محل کار جدیدم استخدام شده بودم و بشدت استرس داشتم.
وقتی به او ماجرا را گفتم که هر چیز جدیدی مرا بشدت میترساند حرفهایی به من زد که دریچه دیگری از زندگی را به رویم باز کرد و همین مساله بود که باعث نزدیکتر شدنمان به هم شد. از نظر او، همه چیز تجربه بود و باید پشت سر گذاشته میشد تا زندگی ساخته شود. او میگفت دنیا میتواند در طول تنها چند ثانیه همه آنچه را که به تو داده است، بگیرد و بهترین راه برای راحتتر زندگی کردن آن است که اصلا به آنچه به دست میآوریم یا از دست میدهیم، فکر نکنیم. او از دریچه تازهای به زندگی نگاه میکرد که برایم جالب بود و هرگز آن را تجربه نکرده بودم. او بهترین دوستم بود و به خاطر از دست دادنش تا ابد عزادار خواهم بود.»
آقای ایوری کراف سی ساله به اتهام قتل دوست صمیمی خود یورگی سنز دستگیر و دادگاهی شده است. بنا به گزارشهای درج شده در پرونده ایوری پس از چند ماه جدال لفظی و حسادتهای بیشمار طی مدت دوستی با مقتول، در نهایت او را با 30 ضربه کارد آشپزخانه از پا درآورده و قتل او را سرقت جلوه داده است. آنچه وکیل متهم سعی داشت اثبات کند، اعتیاد موکلش به قرصهای آرامبخش بود که میتوانست سبب عدم تعادل فکری و رفتاریاش شود، اما دادگاه مدعی است این اعتیاد سبب قتل نیست و قتل یورگی که به شکل وحشیانهای بوده در کمال صحت عقل رخ داده است.
به گزارش پلیس، ایوری بسیار سعی کرده بود پس از ارتکاب جنایت، صحنه را طوری شکل دهد که انگار سرقتی رخ داده، اما وجود مدارک بیشمار جای شکی باقی نگذاشت که او تنها متهمی است که دوست صمیمیاش را بعد از سالها رفاقت از پا درآورده است. جنایتی که دادگاه باید حکم نهایی را در مورد آن صادر کند.
دوست خوبی بود
«من و یورگی یک هفته بعد از اولین آشناییمان دوباره یکدیگر را دیدیم. او بر خلاف من بسیار زندگی آرامی داشت که به نظر میرسید خیلی خوب میداند از آن چه میخواهد. در مقابل من فردی ناآرام و پر استرس بودم که هر کاری که جدید بود آزارم میداد. نوع نگاهش که موانع را آسان میدید همه آن چیزی بود که در آن زمان خاص احتیاج داشتم. حرفها و مسخرهبازیهایش در مورد مسایل مهم زندگی روحیهام را به کلی تغییر داده بود و به همین خاطر سعی میکردم ملاقاتهایمان بیشتر و بیشتر شود. او به زندگی و سختیهایی که پیشرویش بود مسلط بود و درست عمل میکرد. انگار همان فرشته نجاتی بود که برای درست زندگی کردن و انتخابهای درست پیشرویم قرار داده شده بود واز وجودش مسرور بودم.
اینکه رفت و آمد زیادی داشتیم خوشحالم میکرد. من میخواستم بیشتر و بیشتر یورگی را بشناسم. او از بچگی کار کرده بود و روی پاهای خودش ایستاده بود تا به موقعیتی که داشت برسد. آنقدر درست به زندگی و پیامدهایش نگاه میکرد که مرا هم تحت تاثیر قرار میداد. او هم عقل و هم احساس را در زندگیاش داشت و از آنها بهترین استفاده را میبرد. برای من که خانواده ام تنها یک پدر و مادر پیر بودند که هرگز رابطه خوبی هم با آنها نداشتم، وجود چنین دوستی واقعا غنیمت بود و سعی میکردم بیشترین استفاده را از حضورش ببرم.
رفت و آمد ما معمولا به آخر هفتهها که بیکار بودیم، موکول میشد. من وضع مالی نسبتا خوبی داشتم و کمکهای پدرم سبب میشد احتیاج زیادی به کار کردن نداشته باشم اما در مقابل یورگی سختکار میکرد و آیندهای که برای خودش طرح کرده بود را پله پله به خود نزدیکتر میدید. کمکم و با گذشت ماهها، رفت و آمد و وقتگذرانیهای ما بیشتر شد. من میخواستم هر چه بیشتر از او بیاموزم و او انگار از اینکه دوستی چنین صادق و سالم پیدا کرده بود، بسیار خوشحال بود. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه یورگی نامزدیاش را با زنی که من هرگز فکرش را نمیکردم اعلام کرد. این نامزدی شوم بود که صمیمیت ما را از بین برد و همه چیز را خراب کرد. ما رفاقت خوبی داشتیم.»
نامزدی مرگبار بود
طبق آنچه که ایوری ادعا میکند دوستی او و یورگی در مدت کوتاهی به صمیمیتی خاص رسید که برای هر دوی آنها بسیار مفید بود. آنها مکمل یکدیگر بودند و وجودشان به دیگری روحیه میداد. همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه یورگی تصمیم گرفت با زنی که تصور میکرد میتواند خوشبختش کند، ازدواج کند. ایوری زیر بار دور شدنشان از هم نمیرفت اما بتدریج ناخواسته رابطه آنها رو به سردی گذاشت و یورگی که ترجیح میداد وقت اضافهاش را با زنی که میخواست با او ازدواج کند بگذراند، کم کم از دوست صمیمیاش دور و دورتر شد. ایوری نمیتوانست از دست دادن تنها دوستی که به کمکش آمده و او را از افسردگی بیرون آورده بود، تحمل کند. سعی زیادی کرد تا رابطهشان را حفظ کند اما بیفایده بود. کمکم خشم و بحث و جدل و بهانهگیریهای بیمورد و اختلاف بین آنها آغاز شد.
حسادتهای ایوری پایان نداشت و از اینکه میدید دوستش زندگی خوب و زیبایی را با نامزدش پیشرو خواهد داشت اصلا خوشحال نبود. او در تصمیمی خشن و در فرصتی مناسب سراغ تنها دوستش رفت و او را با ضربات چاقو از پا درآورد و حادثه را سرقت جلوه داد. حادثه تلخی که آنقدر ناشیانه صحنهسازی شده بود که پلیس خیلی زود تنها متهم را شناسایی و دادگاهی کرد.
او را از دست داده بودم
«دوستی ما از همان روزی که یورگی نامزد کرد از هم پاشید. میدانستم وجود یک زن در میان رفاقت صمیمی دو مرد میتواند دردسر ساز باشد اما فکرش را نمیکردم که به این زودی قرار باشد ما از هم خداحافظی کنیم. نامزد یورگی از من خوشش نمیآمد و فکر میکرد رفتارهای عجیبم که به گفته او حاکی از افسردگی من داشت میتواند روی شوهر آیندهاش تاثیر بگذارد. یورگی اوایل سعی میکرد اوضاع را طوری پیش ببرد که من هم جای خودم را در زندگیش حفظ کنم، اما عملا تنها زمانهای خالی که بیشتر به مهمانی یا استادیومهای ورزشی میرفتیم را به نامزدش اختصاص میداد و من باز تنها شده بودم.
ماههای اول با وضعی که به وجود آمده بود میجنگیدم چون نمیخواستم تنها دوستم را که مثل برادر دوستش داشتم از دست بدهم اما دست و پا زدنهای من هم بی فایده بود. کم کم به این نتیجه رسیدم که برای همیشه از زندگی یورگی که خاطرات خوب و سالهای خوشی را با او گذرانده بودم بهطور کامل حذف شدهام و این تنها من هستم که میخواهم این رابطه به هر شکلی که هست، حفظ شود. آن زمان بود که بحث و جدلها و اختلاف نظرهایمان بالا گرفت. ما به دلایل مختلف هر زمان که یکدیگر را میدیدیم با هم بحث و جدل میکردیم و مشاجرهمان بالا میگرفت.
انگار حرفهای نامزد یورگی روی او هم اثر گذاشته بود و مرا فردی میدید که بیمار روحی است و نبودش منفعتهای بیشتری از حضورش دارد. او را از دست داده بودم و تنها مقصر را نه نامزدش بلکه خودش میدانستم که دوستی قدیمیمان را اینطور در معرض خطر قرار داده است. این بود که وارد عمل شدم و کاری کردم که تا آخر عمر مرا عزادار بهترین دوستم کرد و از آن پشیمانم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: