تقدیم به دوستان

کد خبر: ۵۱۴۲۷۴

 از «حدیث» هرگز نخواهم چشم بست/ راوی شیرین‌زبان چیره‌دست/ «ف.حسامی» را ببین آن حاشیه/ می‌خورد کشمش به زور قافیه/ بر مِزاحَم چشمهایت را ببند/ نیمة قلبم برایت؛ پس بخند/ نام خیلی​ها نیامد بر زبان/ لیک بر دل ساکنند و جانمان.

مجتبی افشاری از ابهر

«خنده بر هر درد بی​درمان دواست»/ جز عسل با خربُزه...! دردش سواست!/ نام بسیاری بر این مُخ حک شده/ سهم برخی البته، جِداً جُداست/ جای نیمی قلب اهدائیِ تو/ حالیا روی دو تخم چشم ماست/ یک مزاحی هم کنم من نزد تو/ چشمهایت را اگر بندی، خطاست/ مجتبی جان وضع من نیست چون شما!/ کشمش اکنون از طعام اغنیاست!/ قبل از این من قلب خوبی داشتم/ از قضا در دیگچة «آدمخورا»ست!/ ورنه قلبم را بکُل می‌دادمت/ تا نپنداری طرف، لابد گداست!/ مانده اما روده‌هایم یک دو متر!/ نقش و طرحی بر فسیل، در موزه‌هاست!/ کاش می‌بود اختیارش دست من/ چاکرت از دورة دایناسوراست!

-

جادوی اعداد

وقتی​ به جدول ضرب فکر می‌کنم، تشابه زیادی بین بعضی اعداد و برخی از دوستان می‌بینم. مثلا عدد صفر شبیه دوستان ناباب می‌مونه که هر چه قدر هم بزرگ باشی آخرش مثل خودشون هیچ می‌شی. بعضی از دوستا شبیه عدد یک هستن، مزیت خاصی ندارن و دوستی باهاشون سودی نداره و فقط وقت تلف کردنه، چیزی بهت اضافه نمی‌کنن و همونی که بودی می‌مونی، اما دوستانی هم هستن که مثل عدد دو باعث پیشرفت و موفقیت آدم می‌شن. راستی عدد خودمون تو جدول چنده؟

نیما از کرمانشاه

واس من که سه عدد صحیح، ممیز چارده می‌زنه! اِوا... سلام آقای پی! یه وُ می‌ذاشتین اول اسمتون یهو می‌شدین آقای وُپی!

مرثیه

در مجلس ترحیم من معشوق را خبر کنید/ در محضرش با ضجه‌ها، تابوت من را تر کنید!/ این شعر را هم در رثای من بخوانیدش به غم/ با شعر من در قلب​های سنگ هم اثر کنید/ این یک حقیقت است که یارم گرفته جان من/ اما خدا را! بعد من از سرزنش حذر کنید/ دیوان اشعار مرا با عشق تقدیمش کنید/ تا زنده باشد نام من؛ شعر مرا از بر کنید/ تنها شوم ای کاش با او در مزارم اندکی/ آن‌گاه تا مرگی دگر، از قبر من گذر کنید/ بعد از وفاتم از چرای هجر پرس‌وجو کنید/ در جست‌وجوی این سوال از شهر هم سفر کنید/ وقتی که مُردم شهر را، آذین ببندید و به شوق/ هر لحظه‌لحظه عمرتان را با تمایل سر کنید/ وقتی نبودم یار را، همراه باشید و رفیق/ یک بار بر من، صد ولی، بر یار من نظر کنید!

یُمنا، 21 ساله از مشهد

تشخیص ترکیدگی

وقتی زمین هوای آسمان را ندارد، باید جور آن را هم بکشد... چاه​های عمیق نتیجة نباریدن باران است. بکوش اطرافیانت را بالا بکشی تا خطاهایشان دامنگیرت نشده است! کلاهت را بگیر باد نبرد، ولی مراقب کلاه​های بادآورده باش که به صورتت برخورد نکند!

مجیری

نع... می‌بینم که... کلی پیشرفت کردی‌هاااا... خوشمان آمد خوشامدنی عظیماً کبیرا. آف‌فرین! یه شرکت تشخیص ترکیدگی لوله‌ای، راهسازی و چاه‌پُرکنی‌ای، ساختمان‌سازی‌ای، چیزی بزن! استعدادش رو داری‌هاااا.

خیال من

وقتی در اتاقم تنها صدای تیک‌تاک ساعت را می‌شنوم و سکوت را... آن‌وقت است که می‌فهمم این تو نیستی؛ خیال توست!

حسنا گدازگر

آاااه... سَلاملِکُم

اگر بار دیگر در امتداد پنجرة نگاهم حضور داری، سلام. اگر بار دیگر می‌توانم صبح نگاه گرم و پرطراوت تو را نظاره‌گر باشم، سلام. اگر بار دیگر روزم را با نگاه تو شروع می‌کنم، اگر بار دیگر تو را در کنار اطلسی‌های باغچه می‌بینم، اگر بار دیگر نگاهم در پیچ‌وتاب زلف حضورت گره می‌خورد، اگر بار دیگر نگاهم در رنگ​های آبی و بنفش پیچکی‌ات عاشق می‌شود... سلام.

احمد از بابل

خب بابا دیگه! یه بار سلام کردی شنید... هی سلام‌سلاااام... همگی سلاااام... ای زندگی سلاااام راه انداخته واس خودش! (اون متن طنزه هنوز بلند و طولانیه‌ها. چاپش جای سه چار تا متن بروبچ دیگه رو می‌گیره... دلت می‌یااااد آخه؟! عوض سلاملک بشین اون رو درست کن! عح!)

ژانر وحشتگورستان خاطراتم دیشب، محل کورسِ ارواحِ بودن‌های تو بود. خوب که فکر می‌کنم، تازه یادم می‌آید که دیشب پنج‌شنبه بود... و شب جمعه... و شب «مرده‌ها»!خیسِ بارون

دِ! پشت همین صفحه بچه‌کوچیک نشسته‌هااا! رعایت کن دیگه! خودش خیسِ بارونه فک می‌کنه همه همین‌طورن!

رفتی؟ به سلامت

کفش​هایت را بردار و برو... جای پایت هفت پشت آن‌طرف‌تر از نم باران جا مانده. حتی یادم نمی‌آید چقدر به لباس​هایت می‌آمدی... همان روزهایی که حرف‌هایت را تحویل می‌گرفتم و می‌گذاشتم لای
کتاب​هایم، همان وقت​ها که سفسطه می‌بافتی و دست​هایت را میانشان گره می‌زدی، من همان‌جا تو را جا گذاشتم. تو یادت نمی‌آید اما مرا که می‌شکستی دوباره بلند می‌شدم، انگشتانت را می‌گذاشتم بین کاغذهایم، نگاهت را می‌دوختم به آیینه و تو هر روز بیشتر عاشق خودت می‌شدی.

خودکارهایت را بردار و برو... کلمه‌هایت دیگر هیچ آبی را گرم نمی‌کند تا دستم را بگیری و بچرخانی میان مُضحکیِ سرنوشتم. حتی یادت نمی‌آید من چقدر پشت پرده حرف​هایم را می‌زدم تا تو به خودت نگیری. من بلد نبودم مثل تو ساعتم را روبه​روی مهتاب کوک کنم تا یادم نرود گاهی باید زنگ زد و شبیه بچه‌ها فرار کرد.

خیالت را بردار و برو... من خیس یک مشت بارانم که «چتر» برای هیچ کدام از قطره‌هایش تعریف نشده. حتی یادم نمی‌آید از کدام دلدادگی برگشتم که بازی را بردی. من تو را همان‌جایی که تمام شدی جا گذاشتم... لطفاً دیگر برای خواب​هایم نامه ننویس.

نرگس، عاشق​ترین ستاره

عح! خب خواب‌هایت را بردار و برو!

به تاریخِ فراموشی

(امیدوارم همیشه شاد و سالم، همراه صفحة محبوب بروبچ باشی. من پنج ساله خوانندة نوشته‌های بچه‌ها و کلیدهای طلائیتونم. بروبچ رو به خیلی از دوستام معرفی کردم ولی خودم بهتون میل نزدم. دلیل خاصی نداشت:)

1-سپیدارها را رنگ بزن و پرستوها را راهی کن، فقط منتظر فردا نمان.

2-خیلی وقته یادم می‌ره پای خاطرات ذهنم تاریخ بزنم. می‌شم قطره‌های بارون و می‌بارم رو سقفای خشک خونه‌ها، یا میزنم به شیشة پنجره‌شون و می‌گم باز کنن قفسای تنگشون رو.

3-آخر یادگاری​هام، همه نوشته‌ن دلم تنگ می‌شه برات، ولی دلتنگی رو نمی‌بینم که یه روز بپرسه دلیل گریه‌هام رو.

کاغذ رنگی

آاااخی... بیا این دسمال! چرا گریه خُ عزیز بااااباااا؟ با گریه مگه چیزی درست می‌شه آخه ماااادر؟! هوم؟ (از بابت هندونه‌ها هم ممنون! الانه که همه‌ش بیفته از دستم خودمم عین هندونه‌ها با سر بخورم زمین هوا برم نمی‌دونی تا کجاااا برم! من این توپُ... چی... ببخشید... منم از ته دل آرزو می‌کنم هیچ‌وقت شادی و سلامت به‌ت رو نکنه... ها؟ نه منظورم اینه که خودت بهشون رو کنی! هه‌هه‌هه... موجود خبیثی شدیم این هفته‌هاااا! از سر و رومون همین‌جور گول‌له‌گول‌له خباثته که می‌باره!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها