نیش عقرب

کد خبر: ۵۱۲۸۸۹

کمی از راه نگذشته بود که به یک آبگیر رسیدند. این آبگیر آنقدر پهناور بود که ته آن پیدا نبود. عقرب همین که آب را دید از رفتن بازایستاد و به لاک‌پشت گفت: رفیق، دیدی به چه بلایی گرفتار شدیم؟

لاک‌پشت گفت: مگر چه شده است؟ از چه چیزی نگرانی؟ چه غمی داری؟

عقرب گفت: چه غمی بالاتر از این‌که نمی‌توانم همراه رفیقم بیایم. نه می‌توانم دوری تو را تحمل کنم، نه می‌توانم در این آبگیر پا بگذارم و از آن بگذرم، چون ​ اگر در آب قدم بگذارم غرق می‌شوم.

لاک‌پشت گفت: دوست من غمگین نباش؛ ما همه جا با هم هستیم. من به تو کمک می‌کنم، چون من می‌توانم به راحتی از آب بگذرم و الان سینه را سپر بلای تو می‌کنم و خودم را مانند یک کشتی در اختیار تو قرار می‌دهم تا تو بر پشت من سوار شوی و به آن طرف رودخانه برویم.

عقرب گفت: آفرین به تو دوست وفادار. من هم در دوستی باوفا و یکرنگ هستم و هر زمان کاری پیش آید صفای قلبم را به تو نشان می‌دهم.

لاک‌پشت، عقرب را بر پشت خود سوار کرد و به آب زد و شروع کرد به شنا کردن و رفتن. کمی در آب پیش رفتند که ناگهان لاک‌پشت صداهای تیزی شنید و احساس کرد چیزی بر پشتش کشیده می‌شود و عقرب هم در تلاش و کوشش است.

از عقرب پرسید: آن بالا چه کار می‌کنی؟ این چه صدایی است که به گوش من می‌رسد؟

عقرب گفت: چیزی نیست، دارم پشت تو را امتحان می‌کنم تا ببینم کجا می‌شود نیش زد!

لاک‌پشت حیرت‌زده شد و با ناراحتی گفت: ای بی‌انصاف بی‌مروت! من جان خود را به خطر انداختم، تو را پشتم سوار و خودم را سپر بلای تو کردم که تو من را نیش بزنی؟ اگر از من سپاسگزاری نمی‌کنی حداقل رفاقت قدیمی‌مان را به خاطر بیاور. علت این نیش زدن و آزار من چه چیزی است؟ هرچند که نیش تو بر پشت من کارگر نمی‌شود، اما تو این همه دم از دوستی و یکرنگی و وفا می‌زنی؛ پس این خیانت برای چیست؟

عقرب گفت: لاک‌پشت عزیزم، من از تو اصلا توقع نداشتم که این حرف را بزنی. موضوع اصلا خیانت و بدخواهی نیست، موضوع طبیعت امر است. همان‌طور که طبیعت آتش سوزاندن است و دست را می‌سوزاند من هم عقربم و اقتضای طبیعتم نیش زدن است، وگرنه هیچ دشمنی​ با تو ندارم.

لاک‌پشت گفت: راست می‌گویی. اشتباه از من است که این همه جانور را در این دنیا گذاشتم و با کسی مثل تو دوست شده‌ام. حالا که اقتضای طبیعت تو مردم‌آزاری است کمک و محبت در حق تو بدترین کار است. تنها بودن بهتر از دوستی با توست.

لاک‌پشت این را گفت و با یک حرکت عقرب را در آب انداخت و به راه خود ادامه داد.

گلنوشا صحرا نورد

برگرفته از داستان‌های کلیله و دمنه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها