در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه شهاب و دستیارش به محض ورود به خانه سروقت جنازه رفتند. جسد منصور وسط اتاقی، روی فرشی لاکیرنگ افتاده و از نوک پرندههای قالی خون تراوش میکرد. ضربه چاقو را از پشت وارد کرده بودند؛ ضربهای عمیق و کاری.
حشمت اولین نفری بود که باید بازجویی میشد؛ مردی میانسال با موهایی تنک، اما هنوز یکدست مشکی. صورت گردی داشت که نوعی آرامش از آن ساطع میشد و مخاطب را ناخودآگاه تحت تاثیر قرار میداد.
شهاب از او درباره دامادش پرسید و مرد، خونسرد و دقیق جواب داد: «او و دخترم زویا خودشان همه چیز را بریده و دوخته بودند. بعدش فقط یک عقد محضری و مراسمی کوچک گرفتیم و قرار شد جشن اصلی بماند برای سه ماه بعد که پدر و مادر منصور هم به ایران برمیگشتند. جوان خوبی بود. شرکت مهندسی - پزشکی داشت. رشته خودش هم همین بود. نمیدانم این سرایدار چه دشمنیای با او داشت که این کار را کرد.»
حشمت عینکش را درآورد، دو انگشت اشاره و وسط دست راستش را دو طرف بینی، جای دماغک پلاستیکی، فشار داد و سوال بعدی را درباره چگونگی اطلاعش از قتل باز هم با لحنی آرام پاسخ گفت: «من و همسرم و زویا رفته بودیم شمال. میخواستم برای زویا یک ویلا بخرم تا موقع عروسی کلیدش را به او کادو بدهم. قرار بود تا آخر هفته بمانیم، اما کارمان زود تمام شد و برگشتیم. راستش درواقع کارمان تمام نشد؛ گذاشتیم برای بعد، چون چیز مناسبی پیدا نکردیم.»
حشمت در نبودش از منصور خواسته بود شبها را در خانه آنها بخوابد. سرایدار را تازه استخدام کرده بود و هنوز کاملا به او اعتماد نداشت. ظاهرا این بیاعتمادیاش هم چندان بیراه نبود، چون وقتی جسد کشف شد و ماموران کلانتری سر رسیده بودند، چاقوی خونی را زیر تشک مرتضی پیدا کرده و از جیب شلوارش هم یک تکه جواهر گرانقیمت کشف کرده بودند. میشد این طور برداشت کرد که مرتضی هنگام دزدی ناچار به انجام قتل شده و چون فکر میکرده حشمت و خانوادهاش فعلا برنمیگردند، فرار هم نکرده بود تا بتواند اموال بیشتری را برای خودش بردارد.
مرتضی در هال کف زمین نشانده شده و یک دستش را به رادیاتور شوفاژ دستبند زده بودند. کارآگاه ترجیح داد قبل از اینکه سراغ او برود از زن حشمت و زویا هم سوالاتی بپرسد. آنها هم همان حرفهای قبلی را تکرار کردند و زویا اضافه کرد که با شوهرش خیلی اتفاقی و بعد از تصادف ماشینهایشان آشنا شد و حالا هم پدر و مادر مقتول در کانادا هستند و هنوز کسی خبرشان نکرده است. زویا و خانوادهاش اصلا والدین منصور را ندیده و فقط با اسکایپ با هم حرف زده بودند. شکل ظاهری این وصلت برای کارآگاه عجیب مینمود. حشمت آنقدر محتاط و هوشیار بود که سرایدار تازهواردش را در خانه تنها نگذارد، پس چطور حاضر شده بود دخترش را به عقد مردی درآورد که خانواده او را از نزدیک ندیده باشد.
بالاخره نوبت به مرتضی رسید تا به سوالات جواب دهد. مدارک علیه او کافی بود، حتی میشد این طور برداشت کرد که او زنش را هم صبح روز قتل از خانه بیرون فرستاده بود تا کسی مانع کارش نشود؛ اما خود مرتضی قبول نداشت و دیوار حاشا چنان بلند بود که شهاب و ستوان ظهوری را به تعجب میانداخت.
ـ همه اینها پاپوش است. من دیشب خوابیدم. زنم هم خانه بود. صبح وقتی آقا حشمت من را بیدار کرد دیدم زنم نیست. بعد هم گفتند منصور کشته شده.
وقتی پلیس آمد اتاق ما را گشت و چاقو را پیدا کرد و بعد هم آن تکه طلا را؛ ولی من روحم از اینها خبر ندارد. اصلا چاقو برای من نیست. نمیدانم چه کسی آن را زیر بالشم گذاشته است.
تا قبل از اینکه مرتضی و زنش به این خانه بیایند زوجی افغان سرایدار بودند که حالا به کشور خودشان برگشته بودند. مرتضی و زنش یک هفته بود که در اینجا کارشان را شروع کرده بودند. آنها قبلا در ساختمانی اداری سکونت داشتند.
شهاب کار دیگری در صحنه قتل نداشت، برای همین با انتقال جنازه و متهم موافقت کرد. خودش هم به حیاط رفت تا چرخی بزند و به اتاق سرایداری هم نگاهی بیندازد تا شاید نکته تازهای به چشمش بخورد. ستوان ظهوری هم یک تیم را دنبال مرضیه، همسر مرتضی فرستاد. حدس بر این بود که او به خانه پدرش رفته است.
چهار ساعت بعد ستوان ظهوری در اتاق کار خودشان ماژیک به دست پای تخته وایتبرد ایستاده و منتظر بود تا سرگرد اطلاعات پرونده و البته ابهامات آن را بگوید و او بنویسد. همه مدارک و شواهد علیه مرتضی بود، اما باز هم باید بیشتر تحقیق میکردند.
چاقو را برای انگشتنگاری فرستاده بودند آزمایشگاه. خودشان هم منتظر مرضیه بودند. شهاب گفت: «باید از محل کار سابق مرتضی تحقیق کنیم. درباره پدر و مادر منصور هم همینطور. شاید هم لازم شد از بچههای آگاهی گیلان هم کمک بگیریم تا ببینیم حشمت و خانوادهاش این چند روز چه کار میکردند و چرا زودتر از موعد برگشتند. به نظرم یک جای کار ایراد دارد.»
مرضیه را که آوردند بوضوع از ترس میلرزید و حتی نمیتوانست خوب نفس بکشد. شهاب مهلت داد تا زن کمی به خودش مسلط شود، بعد بازجویی را شروع کرد: «شوهرت میگوید تو تا امروز صبح در خانه خودتان بودی و وقتی او صبح بیدار شده فهمیده غیبت زده. چرا از خانه رفته بودی؟»
ـ خودش دیروز بعدازظهر من را فرستاد خانه پدرم. اتفاقا نمیخواستم بروم، ولی خیلی اصرار کرد. من هم گفتم اگر نروم قهرش میگیرد و بعدا هم اجازه نمیدهد به پدر و مادرم سر بزنم برای همین گفتم چشم.
ـ یعنی شوهرت دروغ میگوید؟
ـ من راستش را گفتم، حالا شما خودتان هرجور صلاح است فکر کنید.
زن بعد هم کمی درباره شوهرش حرف زد و گفت: «مرتضی از سرایداری خسته شده بود. میگفت میخواهد پول قلنبهای پیدا کند و بعد از این راحت زندگی کند.»
مدرکی دیگر علیه مرتضی به دست آمده بود. پدر و مادر مرضیه که همراه دخترشان به آگاهی آمده و در راهرو نشسته بودند وقتی مورد پرسش قرار گرفتند همان حرفهای مرضیه را تکرار و تائید کردند.
ستوان ظهوری وقتی با رئیساش تنها شد جملهای را یادآوری کرد که خود سرگرد شهاب در اولین پرونده مشترکشان گفته بود: «کدام آدم عاقلی برای یک دروغ، شاهد واقعی معرفی میکند؟»
کارآگاه لبخندی زد و گفت: «خوب یادت مانده، اما شاید مرتضی غافلگیر شده و این دروغ همین طوری فکر نکرده از دهانش پریده باشد. شاید هم خیال میکرده زنش حرفهای او را تائید میکند.»
ستوان جواب داد: «ولی چه دلیلی دارد زنی تا این حد علیه شوهرش کار کند؟ حالا فرضا درباره زمان رفتن به خانه پدرش خواسته حقیقت را بگوید، ولی چرا تاکید کرد که مرتضی او را به زور راهی کرده؟ اصلا چرا گفت شوهرش دنبال پول قلنبه بود؟ این را که دیگر ما نپرسیده بودیم.»
ـ چه دلیلی دارد مرضیه بخواهد شوهرش را در مخمصه بیندازد؟ مگر اینکه قتل کار خودش باشد.
ستوان وسط حرف کارآگاه پرید و گفت: «شاید هم میخواهد از قاتل واقعی حمایت کند.»
اینها همهاش فرضیه بود؛ فرضیههایی که پایه و اساسی نداشت و فعلا همه شواهد و مدارک علیه مرتضی بود.
مرد سرایدار تا آخر وقت دو بار دیگر هم بازجویی شد، اما باز هم قتل را گردن نگرفت و همان داستان اولش را بیکم و کاست تکرار کرد و وقتی فهمید مرضیه چه حرفهایی علیه او زده است باز هم کوتاه نیامد و زنش را به دروغگویی متهم کرد.
کارآگاه شهاب صبح روز بعد وقتی وارد اتاق کارش شد نامهای را دید که از تشخیص هویت فرستاده بودند. آن را با دقت خواند و مدرکی دیگر را علیه مرتضی ضمیمه پرونده کرد. در این گزارش آمده بود اثر انگشت مرتضی تنها اثر انگشتی است که روی چاقو دیده شده و نمونه خون روی چاقو هم با خون مقتول مطابقت دارد.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: