گفت‌و‌گو با مرد متهم به قتل همسر

نمی‌خواستم همسرم کار کند

قرار بود عاشق هم باشند و زندگی آرامی داشته‌ باشند. قرار بود همیشه کنار هم بمانند و در سختی‌ها، یکدیگر را حمایت کنند، اما عشق ریحانه چاقویی در دست رهام شد و سینه زن جوان را شکافت. آن هم مقابل چشمان فرزندانش. حالا دو فرزند رهام دلشکسته از نبود مادر و عصبانی از کاری که پدر کرده، برای این مرد درخواست قصاص کرده‌اند. رهام که در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده ‌است، جزئیات قتل همسرش را در حالی که بشدت اشک می‌ریخت توضیح داد.
کد خبر: ۵۱۱۶۸۴

چند سال داری و چه مدتی است در زندان هستی؟

بیشتر از یک سال است در زندان هستم و در این مدت خیلی سختی کشید‌ه‌ام. البته نه به خاطر زندان، بلکه به خاطر کاری که کردم.

یعنی قتل همسرت؟

بله. او را نکشتم در واقع خودم را کشتم.

همسرت را دوست داشتی؟

بله دوستش داشتم، خیلی دوستش داشتم، اما نمی‌توا‌نستیم باهم کنار بیاییم و خیلی اذیت می‌شدیم. هر دوی ما آزار زیادی می‌دیدیم.

تو که می‌دانی تا این حد با همسرت بدرفتاری می‌کردی و اخلاقتان باهم جور درنمی‌‌آمد چرا طلاقش ندادی؟

دوستش داشتم. من برای به دست آوردن او خیلی زحمت کشیده‌ بودم. هر چه داشتم از دست دادم تا ریحانه را به دست آورم، چطور می‌توانستم طلاقش بدهم.

اما به هر حال او را از دست دادی، اما به بدترین شکل ممکن.

بله، متاسفانه زنی که عاشقش بودم را از دست دادم. من او را کشتم و تا زمانی که زنده‌ام این عذاب را خواهم کشید.

چرا با همسرت درگیری داشتی؟

او من را دوست نداشت، دلش می‌خواست زن آزادی باشد. دوست داشت کار کند و به من اجازه نمی‌داد در کارهایش دخالت کنم.

مگر کار کردن زن بد است که مخالفت می‌کردی؟

من دوست نداشتم همسرم بیرون از خانه کار کند. ضمن این‌که او مثل زنان دیگر نبود، هر وقت از او سوالی می‌کردم، با ناراحتی حرف می‌زد. من از روابط کاریش خوشم نمی‌آمد و زنم این موضوع را می‌دانست.

آن‌طور که خودت ابتدا توضیح دادی همسرت با تو تفاوت‌های زیاد داشت، چرا به این رابطه ادامه می‌دادی؟

قبلا هم توضیح دادم من برای به دست آوردن همسرم همه چیز را از دست دادم و زمانی فهمیدم ما دیگر به درد هم نمی‌خوریم که دو فرزند داشتیم و جدا شدن ما لطمه سنگینی به آنها وارد می‌کرد.

نظر همسرت در این‌باره چه بود، به هر حال یک طرف قضیه هم او بود و باید به نظرش توجه می‌کردی؟

همسرم هم از این رابطه خسته شده‌ بود. او قبلا یک بار ازدواج نافرجام داشت و کلا بدبین بود که فکر می‌کنم به همین دلیل با من رفتار بدی داشت.

در پرونده آمده ‌است تو هم به همسرت خیانت کردی. در این‌باره چه توضیحی داری. آیا این واقعیت دارد؟

من و همسرم سال‌ها بود که رابطه‌ای باهم نداشتیم. زندگی ما یک زندگی شکست خورده بود و هر دوی ما این را می‌دانستیم، اما شجاعت بیانش را نداشتیم و این کار من را آزار می‌داد. همین مسائل بود که باعث شد خیانت کنم.

راستش من خیلی وقت بود که می‌دانستم ریحانه دیگر در زندگی من نیست، اما نمی‌خواستم این را باور کنم. با زنی آشنا شدم که خیلی به من محبت می‌کرد و دوستم داشت، اما هیچکس برای من ریحانه نبوده، و نیست و نخواهد شد.

ریحانه متوجه شده بود که تو به او خیانت می‌کنی؟

بعد از یک سال خودم این موضوع را به او گفتم، البته در ظاهر حلش کرده ‌بودیم، اما بعدها متوجه شدم ریحانه من را نبخشیده و هیچ وقت هم اختلاف بین ما حل نشد.

تو و همسرت در نهایت تصمیم گرفتید از هم جدا شوید، هر دو این موضوع را پذیرفته بودید. چرا این اتفاق نیفتاد و تو دست به قتل همسرت زدی؟

ما تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم و طلاق هم توافقی بود. رفتیم دادگاه همه چیز داشت بخوبی انجام می‌شد. قرار بود تا 24 ساعت بعدش از هم جدا شویم که این اتفاق افتاد.

در مورد روز حادثه و این که قتل چگونه اتفاق افتاد توضیح بده.

با هم به خانه برگشتیم، درگیر شدیم، ریحانه عصبی شد و فریاد زد و مرتب فحش می‌داد. خسته‌ام کرده ‌بود نمی‌توانستم تحملش کنم. او فریاد می‌زد و من بیشتر عصبی می‌شدم. به سمت آشپزخانه رفتم و در کابینت را باز کردم. گاز اشک‌آور آنجا بود؛ البته مال ریحانه بود. همین‌طور که داشت بد و بیراه می‌گفت گاز اشک‌آور را برداشتم و روی دستمالی ریختم و جلوی دهانش گرفتم. حالش بد شد و بیشتر فحش داد.

ضربات چاقو را کی زدی؟

همین‌طور که داشتم او را با گاز خفه می‌کردم دستم را به سمت چاقو بردم و آن را برداشتم و چند ضربه زدم. ضربات عمیق بود. خودم می‌دانم چقدر بد او را زدم، اما در آن لحظه اصلا در حال خودم نبودم، وقتی رهایش کردم که دیگر کار از کار گذشته بود.

تو دست به قتل زنی زدی که مدعی هستی دوستش داشتی، چرا بعد از این‌که به خودت آمدی سعی نکردی او را کمک کنی؟

کار از کار گذشته بود، همه چیز تمام شده ‌بود و من نمی‌دانستم که باید چه کنم. زنم مرده بود و بچه‌هایم که بشدت ترسیده ‌بودند من را نگاه می‌کردند. من در یک لحظه همه زندگی‌ام را باختم.

در قسمتی از حرف‌هایت گفتی که برای به دست آوردن ریحانه همه چیزت را باختی در این‌باره توضیح می‌دهی؟

زمانی که با ریحانه آشنا شدم عاشقش شدم، خیلی دوستش داشتم و نمی‌توانستم فراموشش کنم. وقتی موضوع ازدواج با او را مطرح کردم، مادرم مخالفت کرد و گفت که نمی‌تواند چنین زنی را به عنوان عروسش قبول کند.

درگیری من و خانواده‌ام باعث نشد که ریحانه را از دست بدهم و با او ازدواج کردم و خانواده‌ام تا مدت‌ها مرا طرد کردند. مدت‌ها طول کشید تا آنها دوباره من را قبول کنند. راهی که من رفتم راهی بی‌بازگشت بود. می‌دانستم که دیگر نمی‌توانم به این وضع ادامه دهم، اما پل‌های پشت سرم را هم خراب کرده ‌بودم.

یک سال است که در زندان هستی. فرزندانت برای تو درخواست قصاص کرده‌اند و زندگی‌ات نابود شده، فکر می‌کنی بتوانی خودت را از این وضع بیرون بکشی؟

بچه‌هایم می‌دانند که من چقدر دوستشان دارم و می‌دانند که بدون آنها نمی‌توانم زندگی کنم. آنها هنوز بچه هستند، شاید وقتی بزرگ‌تر شدند به درستی درک کنند چرا این اتفاق افتاد و من دست به قتل مادرشان زدم، اما همه چیز تقصیر من نیست.

این درست است که تو دچار اختلال روانی هستی؟

مدت‌ها بود که داروی اعصاب مصرف می‌کردم، اما پزشکی قانونی گفته من مسئول اعمال خودم هستم. البته تشخیص داده که دچار اختلال روانی هستم.

تلاشی برای جلب رضایت بچه‌هایت می‌کنی؟

آنها اختلاف بین من و مادرشان را درک نمی‌کنند و حق دارند که درک نکنند چون نمی‌خواهند ایرادات مادرشان را ببینند. من هم در این‌باره توضیحی نمی‌دهم اما به خاطر کاری که کردم از آنها عذرخواهی می‌کنم و درخواست دارم که حلالم کنند. قصاص من مادرشان را باز نمی‌گرداند این یک واقعیت است.

حرفی با بچه‌هایم دارم و می‌خواهم به آنها بگویم. آنها مادرشان را از دست دادند، مادری که مهربان بود و دوستش داشتند.

آنها در این ماجرا مقصر نبودند و نباید تاوان اشتباه من و مادرشان را پس بدهند. من از این بابت عذرخواهی می‌کنم و فقط خدا می‌داند که چقدر پشیمانم، اما دلم می‌خواهد این حرف را از من قبول کنند و هر تصمیمی در مورد من بگیرند می‌پذیرم و به آن احترام می‌گذارم اما فراموش نکنند که من عاشق مادرشان بوده و هستم. هیچ زنی برای من ریحانه نخواهد شد. زجری که می‌کشم زجری کشنده‌ است. تا زمانی که زنده هستم این زجر را خواهم کشید و هرگز رنگ آرامش را نمی‌بینم. من همه زندگی‌ام را باختم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها