در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
افسوس! دیری نپایید که دخترک همسایه، امدادهای غیبیاش را در لابهلای خطوط گچی نقاشیشده بر زمین جا گذاشت. حالا دیگر قلوهسنگها به خطا میروند.
حدیث مطالبی
توصیه به سبک والدین: عَحعَحعَح... دختر همسایه بزرگ شد و لِیلِی رو گذاش کنار، تو با این سِنِّت هنوووو بزرگ نشدی!
جادههای موازی
به اقیانوس چشمان پر از تشویش تو بیتاب/ اگر قدری مرا در آن رها گردانیام؛ سیراب/ تو چون ماهی و من از بام دل جویای احوالت/ گهی هم در پی نوری ز تو، خود را زنم بر آب/ تو چون خورشید هستی در مدار روشن رؤیا/ بعیدی! من تو را از دور میبینم به اسطرلاب/ تمام جادهها در زیر پاهامان موازیاند/ فقط برخورد دارد باز هم با هم جادهها در خواب!
یُمنا، 21 ساله از مشهد
آش کشک کاشکه!
کاش میشد صمیمیت دیروز را آورد توی دنیای امروز. کاش میشد وجود خورشید و ستاره را با همدیگه توی آسمون حس کرد. کاش میشد رفت توی فیلمها و شخصیتهای دیگه رو تجربه کرد تا قدر جایگاهمون رو بیشتر بدونیم. کاش میفهمیدیم لوبیای سحرآمیز تنها راه رسیدن به آسمون نیست. کاش میشد این «کاشها» رو کاشت روزی اونا رو برداشت کرد!
کاش، کشکی بیش نیست!کاشکول
* اون شکلکه رو که یاهو داره دیدیییی؟ موهاش رو با حرص و عصبانیت میککَّنههه؟! گمونم یاهو، همچی بفمینفمی، تصویر منُ دیده وختی نوشتههای کاش و کاشکی رو میخونم!! معیارهای صفحه رو رعایت کرده بودی نشد بشه بذارمش کنار دیگه! (ایوَل ردیف افعال پشت سر هم! ایول اون کلید طلائیه که مخالف نظراتتم ولی جون میدم بتونی بگیییی!)
پتروس فداکار
دو ساعت بعد از غروب آفتاب در حال بازگشت از دانشگاه؛ خسته، گرسنه، بیحوصله و بداخلاق، با عجله به سمت ایستگاه تاکسیها میدوم اما... ماشینهای مقصد من، چون شهابسنگهای عجول، هر چند ساعت میرسند و میروند تا بعدی!
از قضا همزمان با رسیدن من، اتومبیلی، در حال سوار کردن مسافر است. در عرض چند ثانیه یک خانوم روی صندلی جلو و سه آقا صندلی عقب را تصاحب کرده، من مستأصل و درمانده، شبیه گربة چکمهپوش در چند قدمی اتومبیل مذکور خشک میشوم! ناگهان آخرین آقا پیاده میشود و میگوید: «بفرمائید خانوم، من صبر میکنم با ماشین بعدی میرم!» پس از تعارفهای مرسوم، خوشنود و راضی سوار میشوم و تمام راه را به مهربانی آقا پسری فکر میکنم که شاید 15 سال هم سن ندارد؛ او را سرلوحة معرفت و مهربانی در زندگیام قرار میدهم.
چسب زخم
* اُه! چهپپسر فدااااکااااری! حالا که اِنشات تموم شده و تصمیم کبری داری اون پسَره رو سرلوحة رفتارت کنی، بپّا این پسر فداکار و پتروس فداکار رو قاطی نکنی! کاره دیگه... یهو دیدی مث پتروس انگشتت موند تو دماغ راننده تاکسیه ولی خودت عین این پسره موندی با ماشین بعدی بری!
سیری
قسم خوردهام بین سایهام غرق نشوم اما وقتی تفکرم با فلسفه خورشید خودش را قاطی میکند و ادعای روشنایی میشود، وقتی دل عروسکم به جای معصومیت تکههای خودش را به خودش میدوزد، پر میشوم از روزمرگی ساعتهایم؛ پر میشوم از دقدلی مشت مشت پنجرة آویزان.
قسم خوردهام لابهلای کلمههایم خودم را گم نکنم اما وقتی پشت سر هم با غلظت باران دعوا میکنم، وقتی لیاقت کاغذهایم را زیر سوال میبرم، باید بنشینم به دستهایم شک کنم؛ باید به کلاغها شک کنم که چقدر خوشخبرند؛ به خودم، به همة حرفهایی که یاد گرفتهام، باید به تمام سوگندهایم، به قسمهایی که روبهروی چشمهایت خوردم و سیر شدم شک کنم.
نرگس، عاشقترین ستاره
شک خوبه، شک کن؛ به دستات، به کلاغا، خبراشـــون، خودت، به حرفها، خلاصه که به هممممه چی ... می فهمی ...هممممه چی، بعد سعی کن از توشون صحیح و ناصحیح، سره و ناسره رو تشخیص بدی. حتی میتونی خودت رو تکون بدی ببینی واقعاً سیر شدی یا هنو گشنهای!
باغ خیالانگیز
بازتاب خورشید پاییزی میگه تابستان گرم و فرصتهای فراغت و گردش و تفریح گذشت، دریاب کوشش و تلاش را به امید روزهای خوب آینده و غافل نشو از شبنشینیها و گپهای به یاد ماندنی این روزهای رفتهرفته سرد... قبل از سرد شدن دستهای گرم و نفس داغت.
بعد از ظهر روزهای پاییزی فرصت قدم زدن در باغ خیال است و تجدید قوا. قدم میزنم و نرم در رؤیای شیرین زندگی بیبازگشت پیش میروم. ماندن، سکون است. من از دیروز بیشتر میدانم. من امروز را چون دختری در قاب رؤیا شیرین زندگی کردم. شیرینی را با دم کردن یک چای خوشمزه و آماده کردن عصرانهای گوارا به باغ زندگی دعوت کنیم. قهوهای گرم نیز هوشیاری ما را به درک خوشبختی فزونی خواهد داد. هوشیارانه عشق بورزیم!
سیاه و دل سفید
بیان تراژیک
کاسة چشمانم را زیر شعرهایی گذاشتهام که از سرم چکه میکند! هر چند گاهی سرازیر میشود اشکهای بیقافیة من!
حسین مجیری از خمینیشهر
خُ یه نگا بندااااز... شاید واشرش خرابه! هووووم؟ دیگه اگه واشرشم خراب نیس، توپیش رو کامل عوض کن، خیال خودتم راحت شه! فردا قبض اشک مییاد دم خونة دلت، یه آه حسرتم اونوخ داری! با قافیة زندگیت ردیف میشه؟ نع!
همهش یهکم!
زندگی برام تلخ شده بود، باید یه کاری میکردم. احساس کردم یه کم نمک برای زندگیم لازمه ولی شور شد. فکر کردم زندگیم باید گرمتر از این باشه ولی سوخت. با خودم گفتم کمی شیرینی بد نیست ولی دلم رو زد. حالا که خوب فکر میکنم میبینم زندگی خوبی داشتم و من بدمزاج بودم!
نیما از کرمانشاه
معنای یهکم و کمی رو... نمدونییاااا! طرف پارچه برد خیاطی براش لباس بدوزه، گفت: فردا نیام بگی نخ ندارم، سوزنم شکسته، چرخم خرابه، چمدونم حال ندارم. اصاً بده پارچهمُ نمیخوام بدوزی! (حالا دیگه میگی چه ربطیییی دااااشت... هاااا؟ دِ همین دیگه! تو از این طرف افتادی... اون از اون طرف!! خیاط و پارچه هم نکته انحرافیش بود!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: