فکر نمی‌کردم زندانی شوم

نام و تاهل: رویا ـ ب، مطلقه سن: 31 سال تحصیلات: دبیرستان اتهام و محل دستگیری: موادمخدر ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۵۱۰۰۳۰

رویا در سن کم ازدواج کرد، ازدواجی نسنجیده که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. او می‌گوید:پدرم کارگر ساده‌ای بود که در کوره آجرپزی کار می‌کرد. ما وضع مالی خوبی نداشتیم، برای همین هم با اولین خواستگارم که یکی از همسایه‌ها معرفی کرده بود ازدواج کردم. قبل از آن در کلاس اول دبیرستان ترک تحصیل کرده بودم. وقتی شوهر کردم، هنوز 16 سالم نشده بود.

زن زندانی درباره زندگی مشترکش چنین توضیح می‌دهد: شوهرم معتاد بود و سر کار نمی‌رفت. او به هر بهانه‌ای مخصوصا وقت‌هایی که لنگ مواد بود من را کتک می‌زد. آنقدر می‌زد که مجبور می‌شدم به خانه همسایه‌ها پناه ببرم. بالاخره هم از او طلاق گرفتم. آن موقع دو بچه داشتم، هر دو هم پسر. اما چاره‌ای برایم نمانده بود. بچه‌ها را شوهرم به من داد. خودش آنقدر اعتیادش بالا رفته بود که نمی‌توانست از دو نفر دیگر هم مراقبت کند. من هم بچه‌ها را به پدر و مادرم دادم. البته خودم هم در خرجی کمک می‌کردم. در یک مانتودوزی کار گرفته بودم.

رویا در همان کارگاه خیاطی با مردی به‌نام قاسم آشنا شد و برای دومین‌بار ازدواج کرد. او می‌گوید: قاسم برای کارگاه جنس می‌آورد. وقتی از من خواستگاری کرد، نه نیاوردم چون به هر حال تنها که نمی‌توانستم بمانم. بعدا فهمیدم قاسم خودش زن و بچه دارد. یعنی وقتی موضوع را فهمیدم که یک روز جلوی در کارگاه دو زن به من حمله کردند و کتکم زدند. بعد فهمیدم یکی از آنها هوویم است و دیگری خواهر او. وقتی ماجرا رو شد، دیدم چاره‌ای ندارم جز این‌که باز هم طلاق بگیرم. البته آن موقع اوضاع خیلی فرق می‌کرد و معتاد شده بودم.

زن جوان چگونگی گرفتار شدنش در دام اعتیاد را این‌طور شرح می‌دهد: قاسم هم مثل شوهر اولم مواد می‌کشید. البته کمتر. چند باری که سرم درد می‌کرد، به من مواد داد و خوب شدم بعد از آن دیگر وضع‌ام خراب شد و اعتیاد پیدا کردم. به هر حال چاره‌ای نداشتم جز این‌که از قاسم طلاق بگیرم. بعد از آن محل کارم را هم عوض کردم و در کارگاه دیگری مشغول شدم. زندگی‌ام روز به روز بدتر می‌شد چون هر روز بیشتر از قبل به مواد فکر می‌کردم. اسیر دوا شده بودم. اگر به من نمی‌رسید، دیوانه می‌شدم.

رویا اکنون نیز به خاطر مواد مخدر دستگیر شده است. او می‌گوید: ساقی من در پارک نزدیک خانه‌ام بود. آن روز از او مواد خریدم و داشتم به خانه برمی‌گشتم که نمی‌دانم چرا ماموران به من مشکوک شدند. شاید چون قیافه‌ام تابلو است و داد می‌زند معتادم، می‌خواستم فرار کنم اما جانی نداشتم که بدوم. مرا گرفتند و مواد را پیدا کردند. بعد هم دستگیرم کردند و حالا بلاتکلیف هستم و نمی‌دانم چه حکمی برایم می‌برند.

متهم حرف‌هایش را به این شکل به پایان می‌رساند: من خانواده فقیری داشتم اما همه با آبرو بودند. خودم هم هرگز فکر نمی‌کردم روزی کارم به زندان بکشد. الان از آخر و عاقبت خودم خیلی می‌ترسم از طرفی بچه‌هایم هم هستند آنها حالا بزرگ شده‌اند و عقلشان به خیلی چیزها می‌رسد. حتما فهمیده‌اند چه مادری دارند. پدرشان مهم نیست چون خیلی وقت است کسی از او خبر ندارد. من، هم با خودم بد کردم وهم با بچه‌هایم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها