در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدر چیزی گفت و نعلها را برداشت و درخورجینش گذاشت. آنها وقتی به شهر رسیدند با یکدیگر برای خرید به بازار رفتند. بعد از اینکه خریدهایشان را انجام دادند پدر به سمت آهنگری رفت و نعلها را به آقای آهنگر فروخت و با پولی که از آقای آهنگر گرفت، از پیرزنی که انگور و سیبهای خوشمزهای را دم بازار میفروخت، خرید. وقتی حسن و پدرش از جادهای که آمده بودند در حال برگشتن بودند، پدر دانههای انگور را از خورجینش درآورد و به دهان گذاشت. پسر زیرچشمی انگورها را نگاه کرد، اما چون میدانست که کار بدی کرده، چیزی نمیگفت. وقتی به همانجایی رسیدند که نعل اسب را از آنجا برداشته بودند پدر سیبی را از خورجینش به زمین انداخت. حسن فورا خم شد و سیب را برداشت. پدر لبخندی زد و به او گفت: وقتی میخواهی کاری را انجام بدهی فقط همان لحظه را نبین. شاید همان کار در آیندهای نزدیک برای تو سود یا ضرر داشته باشد. الان هم لازم نیست خجالت بکشی خورجین را تا ده بیار و هرچه هم خواستی انگور و سیب بردار. پسرک لبخندی زد و خورجین را از دست پدرش گرفت.
سحر اسلامی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: