خانه بروبچه‌ها

برگ‌های بی‌تقصیر

کد خبر: ۵۰۹۶۰۳

2-برگ​ها تقصیری ندارند وقتی از درخت کم‌محلی می‌بینند. ربطی به پاییز ندارد، برگ​ها طاقت ترحم ندارند وقتی می‌دانند درخت، شوق برگ​های تازه در سر دارد. برای آنها راهی جز سقوط معنا ندارد.

رضوان

اولی جای کار داشت‌هاااا... ولی خب... به خاطر دومی اومدی وسط. باز بگو چرا چی‌چی و چی‌چی چرا یا حتی از اون بدتر: چرا چی‌چی چرا!

فرمتِ عاشقی

1-خیلی​ها می‌گفتند: جوجه! عاشقی اولش سخت است اما بعد خیلی سخت‌تر هم می‌شود! کمی بعدتر من گفتم: عاشقی سخت است اما بعد غیر ممکن می‌شود! اما اکنون در انتهای جادة عاشقی ایستاده‌ام و برای خاطرات زیبایم دست تکان می‌دهم.

2-لیوان لیوان حسرت از لای مژه‌هایم می‌چکد؛ فکر نکنم به این زودی​ها تمام شود. تو که ریاضی‌ات خوب است بــــگو ببینم، چند سال طول می‌کشد تا اقیانوسی از اشک، از شیر کوچک چشمانم خالی شود؟

احسان 87

هر کی به‌ت گفته ریاضیش خوبه، مشکوک می‌زنه! ولی به نظرم اگه جای لیوان، یه تانکر سفارش بدی، گمونم دیگه زمون نوه و نتیجه‌ت تموم شه! ...نه؟ نمی‌شه؟! خُ بابا شیر دششویی بستی به چشات توقعاتی داری‌یاااا! پاشو برو یه دونه از این شیرا که به لوله‌های بزرگ وصل می‌کنن بخر زود تموم شَن اون اشکات! عح... نگا کناااا... همه جا رو اشک ورداشت! ایششش!

مرد روزهای پاییزی

پاییز نگاهت را که می‌بینم دلم عاشق الوان سحرآمیزش می‌شود. لبخندت دیگر گرمابخش چشم سرماخورده‌ام نیست. ساده دست کشیدی از من. دستم را در جیب سوراخ‌شدة خاطرات فرو می‌کنم، از تمام اشک​هایم تنهایی می‌ریزد.

کجای این شب​های پاییزی تو را گم کردم که رد پایت را در هیچ جای آسمان این شهر پیدا نمی‌کنم؟...

حمیدرضا احمدی از بندر گز

نمی‌دونستم می‌خوای قسمت ضعیفترش هم چاپ شه اما تو پستخونه؟ یا تا همین تیکة قوی‌ترش اما وسط؟ اگه اشتب کرده‌م، به بزرگی خودت ببخش. نمی‌بخشیییی هاااان...؟ واستاااا بییییینم اصاً!!

بادکنک سیاه کوچولو

تمام بادکنک​های بادشدة دنیا، حریف جوجه‌تیغی نمی‌شوند؛ حتی اگر متحد شوند!

حسین مجیری

دِ نه دِ! فک کن اگه توی مخ اون بادکنکا، نه حتی مغز و نورون و اینا، اصاً یه مشت آب خالی هم باشه، اووَخ چه بلایی سر جوجه‌تیغیه که نمی‌آد! فک می‌کنی با ترکیدنشون بازم جرأت کنه تیغاش رو به طرفشون بگیره؟ خُ غرق می‌شه که! هوم؟ (تا حالا به‌ش فک کردییییی؟) من که سعی می‌کنم همیشه، این‌قد، اصاً این‌قدم نه... یه ئی‌ذره‌قد! واسه هر چیزی بیشتر فکر کنم بل‌که به جای باد هوا، یه چی بچپونم تو مخم (حتی اگه شده آب!) هیچ‌وخ خالی نمونه؛ چون خالی بودنش می‌شه مایة دردسر و ترکیدنم! تو رو نم‌دونم!

به زبان خوش یا ناخوش؟

هاااا؟ چیه؟ خجالت نمی‌کشی؟ خب پررویی دیگه! فقط بلدی مث مگس هی ویز ویز کنی دم گوش من... آخه تو چقد لجباری؟ آخه این‌قد لجباز؟ این‌قد یه دنده؟! دلم یه عالمه خنک شد وقتی زدم لهت کردم. اصاً حقت بود. بس که لج می‌کنی...

خودم دیشب یه لیوان از خون خودم رو کشیدم ریختم تو لیوان، اونم چی؟ اُی مثبت! آقا مگه تو پشه نیستی؟ خو بیا مث بچه آدم بخور دیگه... حتماً باید بیای انقذه ویز ویز کنی نذاری بخوابم تا منم بیدار شم بزنم لهت کنم بمیری؟

ارس 144

دستت واسه‌م رو شده!

جملات شاعرانه و الفاظ زیبا، گاهی هم تعریف و تمجید با چاشنی لبخند! کلمات و اداها همه و همه دور سرم می‌چرخند و می‌چرخند و می‌غلتند به سمت گوش​ها...

حیف... حافظه‌ام ضعیف است! فردا صبح که بیدار شوم، برای تکرار تک تکشان باز مجبوری انرژی صرف کنی!

حدیث مطالبی

متکی به خود

خودکار را دستم می‌گیرم و روی صفحه می‌گذارم. به ذهن خودم فشار می‌آورم تا بتوانم مطلبی بنویسم اما چیزی به ذهنم نمی‌رسد. کمی به اطراف نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم با دیدن چیزی ذهنم را به نوشتن معطوف و وادار کنم. از کجا شروع کنم؟ چی بنویسم؟ ای بابا، این حسامی پاسخگو هم ما رو اذیت می‌کنه‌ها! چیه می‌گه از خودتون بنویسین؟ این همه نوشته‌های دیگه هست، یکیش رو می‌نویسیم و می‌فرستیم بره!

بی‌حوصله خودکار را کناری می‌اندازم و فقط به این فکر می‌کنم: آن همه نوشته هم از ذهن کسی خارج شده که به مسئله‌ای فکر کرده و بعد مطلبی را نوشته.کاغذ و خودکار را دوباره به دست می‌گیرم و شروع می‌کنم: سلام به همة بروبچه‌های صفحة بروبچ...

احمد از بابل

به‌به... مهر آمد و اسم احمد آورد! علیک سلام! از این ورا؟ اون یکی نوشته‌ت به سبب طنزش قرار بود بدون پارتی بیاد وسط، ولی خب... می‌دونی؟ دیگه سعی می‌کنیم 100 تا 120 کلمه در نهایت چاپ کنیم بل‌که بقیه هم زیاد تو نوبت نمونن، مطالب بیشتری هم امکان نشر پیدا کنه. یه تلاش دیگه کن ببین جا داره یه نمه کوتاهتر ولی پربارترش کنی، دوباره بفرستیش؟ منتظرماااا... نری باز تا مهر سال دیگه!

نبض خورشیدی

خورشید همان هور، همان نقطة تابنده ولی دور، که با چشم شکیل تو مساوات کند تابش محضش؛ چندی‌ست که با رفتن تو کلبة ناچیز مرا گرم نموده‌ست ولی طعنه به الطاف تو زد بخشش و طرزش، از این همه طعنی که چو تیری برسد از همه‌ور بر دل تنهای من اما نکنم شکوه که امّید تو دارم... اما چه نگویم به تو ای یار قدیمی؟ که پس از رفتن تو گاه بیفتد ز شماره دل من؛ ساعت نبضش...

یُمنا، 21 ساله از مشهد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها