در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این اثر را استاد متقالچی کشیده و هنوز راز آن و دلیل قهر کردن گل با خورشید فاش نشده است. پدر مجید این تابلو را به ارث برده است و به دلیل مشکلات مالی قصد داشت آن را به قیمت 450 میلیون تومان بفروشد اما نه این تابلوی نفـــیس و نه هیچ چیز دیگری از محل قتل به سرقت نرفته است.اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.
سرگرد شهاب بیقرار بود. طول اتاق را با گامهای بلند طی میکرد و دوباره مسیر رفته را بازمیگشت. ستوان ظهوری، انگار که دانشآموزی باشد که باید درس پس بدهد پای تخته وایتبرد ایستاده و ماژیک به دست منتظر بود رئیساش به او املا کند.
کارآگاه از اتاقنوردی خسته شد و روی صندلیاش لم داد و همانطور که به دستیارش زل زده بود گفت: هر قتلی انگیزهای دارد اما موضوع اینجاست که طرف نمیخواسته مجید را بکشد. هدفش فقط این بوده که او برای چند دقیقه یا ساعتی بیهوش شود. در این صورت باید از خانه دزدی میکرد وگرنه دلیلی برای این کار وجود نداشت.
حالا اگر قبول کنیم طرف از بیماری مجید مطلع بوده و میخواسته با بیهوش کردن او در واقع این جوان را بکشد و بعد قتل را غیرعمد جلوه بدهد باز هم باید ببینیم چه انگیزهای داشته. قطعا سرقتی که نشده، اختلاف و کینه و خصومتی هم که نبوده. من اصلا نمیفهمم یا پدر و مادر مجید موضوعی را پنهان میکنند یا ما خنگ شدهایم.
ستوان ظهوری در تائید حرفهای رئیساش گفت: طرف کلی به خودش زحمت داده و از راه پنجره داخل آپارتمان رفته یعنی کلی ریسک کرده. پس حتما هدف بزرگی داشته. اصلا همه چیز آن خانه مرموز است مثل تابلوی راز گل آفتابگردان.
شهاب تمام دیشب را به راز گل فکر کرده و او هم مثل تمام کسانی که سالیان سال به این موضوع اندیشیده و گمانهزنی کرده بودند، نتوانسته بود بفهمد آفتابگردان چرا باید با خورشید قهر کند اما به هر حال الان موضوع تابلو مطرح نبود و او باید راز مرگ مجید را فاش میکرد.
شهاب و ظهوری آن روز بار دیگر به محل حادثه رفتند و همه چیز را مجدد از نظر گذراندند، باز هم از والدین متوفی پرسوجو کردند تا شاید سرنخی به دست بیاورند اما کوچکترین نشانهای که بتواند راهنمای این معما باشد به دست نیامد و بعد از آن پرونده تا ده روز راکد ماند و کارآگاه پذیرفت اینبار کم آورده و از مجرم عقب مانده است. او در این ده روز دو پرونده دیگر را رسیدگی کرد که البته هر دو موضوعات سادهای بودند و چالشی برای او به حساب نمیآمدند.
سرگرد در همه این مدت هرکاری میکرد نمیتوانست ذهناش را از ماجرای مرگ مجید آزاد کند. بدجوری درگیر شده و به خودش قول داده بود هرطور شده این پرونده را به انجام برساند.
بالاخره بعد از ده روز پدر مجید به اداره آگاهی رفت و گره اصلی را باز کرد. او کاملا شوکه و حیران بود. خودش هم نمیتوانست حرفهایی را که میزد باور کند اما حقیقت داشت از چند نفر کمک گرفته و همه تائید کرده بودند تابلو راز گل آفتابگردان بدل است از همان بدلیهای بیارزش که با 2000 تومان میشود از هر دستفروشی خرید.
کارآگاه با شنیدن خبر از جا جست. به هیجان آمده بود و نمیتوانست خودش را کنترل کند. از پدر مجید خواست موضوع را یک بار دیگر آرام و واضح با جزئیات کامل توضیح بدهد:
بعد از هفتم پسرم کیانی طبق قرار به خانهمان آمد تا کار استاد متقالچی را بخرد اما وقتی دقت کرد به من گفت تابلو بدل است. فکر کردم سر به سرم میگذارد یا از معامله پشیمان شده اما او پای حرفش ایستاد.
من قبلا تابلو را به بیشتر از 20 نفر نشان داده بودم و همه حتی خود کیانی اصالت آن را تائید کرده بودند. بعد از رفتن کیانی سراغ چند کارشناس دیگر رفتم و آنها هم همین حرف را زدند. گفتند این، آن تابلویی نیست که قبلا نشانشان دادهام البته خودم هنوز هم فرقشان را نفهمیدهام.
انگیزه قتل، فاش شد؛ سرقت تابلوی گرانبها. قاتل کاملا حرفهای کار کرده بود. به جای اینکه تابلو را با خودش ببرد یک نمونه بدل جای آن گذاشته بود تا کسی تا چند روز متوجه ماجرا نشود و او بتواند فرار کند یا با خیال راحت تابلو را بفروشد. چه کسی از تابلو و ارزش آن خبر داشت؟ شهاب این را از مرد حیران پرسید.
همه فامیل میدانستند این تابلو چند نسل است که در خانواده ماست به غیر از آن کارشناسان هنری هم میدانستند و بیشتر از همه خود کیانی آن را دیده و بررسی کرده بود.
کیانی باید دستگیر میشد. به نظر شهاب تاخیر جایز نبود اما ستوان ظهوری با نظر رئیساش مخالفت کرد: اگر الان او را بگیریم مدرکی علیهاش نداریم و او هم خیلی راحت حاشا میکند. باید رد تابلو را بگیریم تا مدرک پیدا کنیم.
چطور میشد چنین تابلویی را ردیابی کرد. شهاب باید از فردی مطمئن که با بازارهای هنری آشنایی داشته باشد کمک میگرفت. خودش کسی را نمیشناخت. همکارانش در دایرههای مختلف هم آدم امین و قابل اعتمادی سراغ نداشتند. سرگرد چارهای ندید جز اینکه از یکی از کارشناسانی که پدر مجید میشناخت کمک بگیرد. او هم چند اسم را داد و شهاب شانسی روی یکیشان انگشت گذاشت به امید اینکه او در ماجرای سرقت دست نداشته باشد. یحیوی، مدرس نقاشی بود و برای خودش اعتباری داشت.
او در آتلیهاش از دو مامور پذیرایی کرد و قبل از هر چیز درباره راز گل آفتابگردان مدیحهسرایی و با ادبیاتی شعرگونه از آن یاد کرد و بعد سر اصل مطلب رفت: من حاضرم هر کاری بکنم که تابلو پیدا بشود. آن را به هر کسی نمیشود فروخت. به جرات میتوانم بگویم این کار در ایران غیرممکن است مگر اینکه آن را به دبی یا اروپا ببرند. تابلوی شناخته شدهای است حتی در دانشگاههای پاریس و لندن و آمستردام هم همیشه دربارهاش بحث و گفتوگو
میشود.
ستوان ظهوری گفت: حتما باید به صورت قاچاق از ایران خارجش کنند.
شهاب چشمانش را تنگ کرد و گفت: البته اگر این کار تاحالا انجام نشده باشد.
یحیوی چند نفری را در خارج از کشور میشناخت که میتوانست از آنها سوال کند: نگران نباشید آدمهای خوبی هستند. میشود به همهشان اعتماد کرد. هنرمند جماعت با جرم و جنایت کاری ندارد. اگر هم دیدید یک وقت پای یکیشان به این مسائل باز شد در هنرمند بودنش شک کنید.
سرگرد چارهای نداشت جز این که ریش و قیچی را به یحیوی بسپارد وخودش به انتظار بماند. البته باید مشخصات تابلو به مراجع رسمی اعلام میشد تا جلویش را میگرفتند. این کار هم خیلی دشوار بود چون هزاران نمونه بدل از راز گل آفتابگردان در بازار موجود بود و تشخیص دادن اصل یا جعلی بودن آنها هم کار هرکسی نبود.
شهاب و دستیارش از یحیوی خداحافظی کردند و در حال خروج از آتلیه بودند که مرد نقاش یکدفعه پرسید: راستی بیمه تابلوی نقاشی چقدر بود؟
بیمه؟ دو همکار با هم پرسیدند و به یکدیگر نگریستند. آنها از ماجرای بیمه اطلاعی نداشتند و پدر مجید هم حرفی دربارهاش نزده بود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: