در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این خرگوش ناقلا و شیطون جای این هویجها را پیدا کرده بود و هر روز صبح که از خواب بیدار میشد به باغچه آنها میرفت و یک هویج از زیر خاک در میآورد و خیلی سریع به سمت خانهاش میدوید و بعد با خیال راحت مینشست و هویج را میخورد. یک روز سنجاب کوچولو که شاهد کار هر روزه خرگوش بود، پیش او آمد و گفت: خرگوش کوچولو این کار تو خیلی بد است. خرگوش گفت: چرا بد است من خرگوشم و هویج دوست دارم و هویج هم برای من به وجود آمده است، پس آنها حق من است. سنجاب گفت: خوب این درست است که خرگوشها هویج میخورند، ولی تو بیاجازه دست به هویجها میزنی. تو باید بری و از خانم و آقای جنگلبان اجازه بگیری.
خرگوش گفت: نه من هر چیزی که دلم بخواهد را میخورم.
سنجاب گفت: باشه خرگوش کوچولو هر کاری که دلت میخواهد انجام بده، اصلا به من چه!
خرگوش کوچولو روزها به دزدیدن هویجها ادامه میداد و خانم و آقای جنگلبان هم در تعجب بودند که این هویجها چه میشود و کجا میرود.
تا اینکه یک روز خرگوش کوچولو یک هویج از زمین درآورد و به سمت خانهاش دوید و از آنجا که خیلی گرسنه بود گاز محکمی به هویج زد، ناگهان متوجه شد هویج که تکه نشد هیچ، دندانش هم از دهانش جدا شد و به زمین افتاد.
حالا دیگه خرگوش بیدندان شده بود و دیگر هیچ چیزی نمیتوانست بخورد.
چند روز گذشت خرگوش کوچولو خیلی لاغر و بیحال شده بود و اصلا جان راه رفتن هم نداشت. آن روز سنجاب زبل به خانهاش آمد و گفت: چی شده خرگوش کوچولو چرا اینقدر ضعیف شدی؟ ناگهان چشمش به دندان خرگوش افتاد و زد زیر خنده و گفت: قاهقاه پس دندانت کجاست؟ خرگوش بیدندان ندیده بودم.
خرگوش کوچولو زد زیر گریه و گفت: داشتم هویج میخوردم که دندانم شکست.
سنجاب گفت: حالا دیدی عاقبت دزدی چیه؟
سنجاب رفت از خانهاش مقداری غذا آورد و با دمش چند ضربه به آنها زد و نرم شد و جلوی خرگوش گذاشت و گفت: بخور تا ضعفت از بین برود.
روزها به همین صورت گذشت و خرگوش هم از کاری که انجام داده بسیار پشیمان شده بود. یک روز سنجاب کوچولو پیش خرگوش آمد و به او گفت: بیا برویم به خانه جنگلبان و همسرش، خرگوش قبول کرد و با هم رفتند.
به خانه آنها که رسیدند، دیدند که جنگلبان یک سبد پر، انواع میوه و سبزیجات برای آنها چیده بود. سنجاب رو کرد به خرگوش و گفت: دیدی چقدر آنها مهربانند!
خرگوش کوچولو تا چشمش به هویج در سبد افتاد دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و پرید و گازی به هویج زد و یک تکه از آن جدا کرد. سنجاب با تعجب گفت: تو دندان داری!
خرگوش هم تعجب کرد و متوجه شد که در این مدت دوباره دندانهایش رشد کرده و بلند شده است و از آن روز به بعد با خودش تصمیم گرفت که دیگر بیاجازه دست به خوراک دیگران نزند.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: