خانه ما

رها جان! رهایمان کن

علاقه به شعر و شاعری در خانواده ما موروثی است، اما فقط همان علاقه‌اش‌، و کلا با هیچ چیز دیگر شعر سر سازگاری نداریم، نه این‌که نخواهیم، نه خداوند استعدادش را به ما نداده است.
کد خبر: ۵۰۷۲۹۷

سال‌ها پیش یک شخصیت تلویزیونی با نمکی بود که تمام جمله‌هایش با حافظا تمام می‌شد و هیچ شعری را نمی‌توانست از ابتدا تا انتها درست بخواند تو بگو آقاجان من! و نمی‌دانم اصلا چه اصراری دارند که شعر بخوانند!

این داستان وقتی جالب‌تر می‌شود که آقاجانم مدام زنگ می‌زنند به همان شماره سه‌رقمی معروف و پیر و خسته کرده‌اند اپراتورها را برای این‌که می‌خواهند بدانند چه برنامه شعر و شاعری و ادبی داریم و در کدام شبکه که ایشان بنشینند پای تلویزیون و ببینند، اما از آنجا که چنین برنامه‌هایی در تلویزیون‌مان یا نداریم یا خیلی کم داریم، خب این اپراتورها چه گناهی کرده‌اند. همین می‌شود که آقاجان می‌شوند یک پای برنامه‌های دکتر آذر و هی خیال می‌کنند، می‌توانند یک روز در مشاعره‌ای پیروز شوند.

آش وقتی شورتر می‌شود که به محض تمام شدن برنامه دکتر، مرا صدا می‌زنند و آبجی بزرگه و داداش کوچیکه را که بیایید خانوادگی مشاعره کنیم. به خرجشان هم نمی‌رود هرچه می‌گوییم آقاجان قربان قد و بالایتان بروم با آن شعر خواندنتان که یک بیت را هم درست نمی‌دانید. ما هم از رگ و ریشه شما هستیم ما را چه به شعر و شعرخوانی، چه به مشاعره.

از ما بچه‌ها انکار و از آقاجان اصرار. سال‌های مدیدی به همین‌خاطر کینه زیادی از دکتر در دل داشتم. به خیالم آنچه باعث می‌شد محفل جوک گفتن‌های دورهمی‌مان را تبدیل کند به مشاعره‌ای که هیچ شعری درست خوانده نمی‌شد، دکتر بود.

اما به قول خانم جانم، حیف از شعرهایی که با خواندن ما حرام می‌شود. حیف از عمری که به پای درس خواندن‌مان گذاشته‌اند و باقی قضایا.

اما این‌بار داستان فرق می‌کرد. برنامه آقای دکتر شروع شد و آقاجان مجبورمان کرد بنشینیم و پند بگیریم، چون که چند تا بچه قد نخودچی نشسته بودند دور میزی و قرار بود به مشاعره بنشینند آن هم در حضور کی؟ آقای دکتر!

برنامه هنوز شروع نشده بود که من و آبجی بزرگه و داداش کوچیکه به هم لبخند زدیم که یعنی عمرا این بچه‌ها بتوانند شعری بخوانند و مایه سرکوفت ما شوند، اما زهی خیال باطل!

همین که مسابقه آغاز می‌شود بچه‌های قد و نیم قد شروع به شعر خوانی می‌کنند و ما همین‌طور عرق شرم می‌ریزیم. داداش کوچیکه سعی می‌کند نشان دهد دهانش بازمانده از این همه ابیاتی که بچه‌ها از بر می‌خوانند، آبجی بزرگه نیز سرش را به مطالعه مجله خوش آب و رنگ آشپزی گرم می‌کند که یعنی من اصلا حواسم نیست که اینجا چه اتفاقی در حال روی دادن است.

خانم جانم پشت هم می‌گویند: جل‌الخالق، هزار الله اکبر به این هوش و ذکاوت، هزار ماشالله!

آقاجانم بلند می‌گوید اگر آنچه در سر این بچه هاست مغز است، برای نوه‌های ما هل پوچ است. پدرم می‌گوید حیف نان، حیف وقت، حیف هزینه؛ چه عمری را برای اینها به باد دادیم. همه به نوعی ناامیدند و این ناامیدی وقتی به مرز فاجعه می‌رسد که همگی با دهان باز و بدون خجالت به دختر کوچولویی نگاه می‌کنیم که بی‌وقفه غزلیات حافظ را مثل بلبل می‌خواند.

دلم می‌خواهد بگویم رهاجان! رهایمان کن ما دیگر سر زخجالت چگونه برآریم آخر، ولی سکوت، خجالت کمتری دارد. همه‌مان دوست داشتیم رها باشیم و به قول آقاجان مغزمان قد هل پوچ نباشد و مادر را بگو که نگاهم می‌کند: اگر به وقتش شوهر کرده بودی، رها جای بچه‌ات بود...

پروانه عبداللهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها