در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دیشب هوا ابری بود! از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان هوا که ابری میشود کلی فهم و شعور ما بالا میرود! ـ بین خودمان باشد باران که ببارد کلا فیلسوفی میشویم برای خودمان ـ به هر حال دیشب بعد از چند ماه فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که واقعا یک مشکلی داریم (این کشف را خودمان تنهایی انجام دادیم، کور شویم اگر دروغ بگوییم!) چون بعد از این همه فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که حتما بلایی سرمان آمده که زبان همدیگر را نمیفهمیم.
باور بفرمایید این روزها اگر در جمعی یا حتی جایی کلمهای، جملهای ولو برای دل خودتان بگویید یا بنویسید، ساعتها باید درخصوص همان یک کلمه برای همه توضیح بدهید یا به اندازه یک جلد کتاب سند و مدرک بیاورید که منظور خاصی از گفتن آن یک کلمه ندارید و خدای نکرده قصد خراب کردن یا توهین به کسی را نداشتهاید.
خلاصه تا آنجا که اصل قضیه کلا فراموش خواهد شد و اگر خوش شانس باشید شاید یک نفر منظور شما را بفهمد.
جسارت نباشد، چند وقتی است درگیر این مساله هم هستیم که چرا به این نقطه رسیدهایم که پیدا کردن یک آدمی که میخواهیم شبیه پیدا کردن سوزن در انبار کاه شده! ـ البته حتما یک دلیلی دارد ـ اصلا اصل حرف ما این است در جامعهای که الحمدلله وقتی با صدای بلند بگویید دکتر یا مهندس تقریبا همه با گفتن کلماتی مثل جانم، امری داشتید و... شما را خطاب قرار میدهند! (از نظر تولید دکتر و مهندس واقعا به خودکفایی رسیدهایم. اسپند دود کنید، لطفا) این گونه برداشتهای بیربط از هر چیزی چندان پسندیده نیست. هست؟
بگذریم، یکهو به سرمان زد همین جور بیخود و بیجهت برای شما داستان تعریف کنیم. عنایت بفرمایید.
یکی بود یکی نبود. در سرزمینی بسیار دور در دامنه کوهی بلند، روستایی با مردمان فهیم و پادشاهی مهربان زیر تیغ آفتاب میدرخشید! روستای قصه ما مردمانی بسیار ساده و دوستداشتنی داشت، آنقدر دوستداشتنی که... اصلا انگار همه اهالی آن روستا هلو بودند! بگذریم.
روستای قصه ما به اندازه یک کشور پهناور بزرگ بود ـ اما چرا به آن روستا میگفتند، خودمان هم نمیدانیم! ـ القصه، نقل میکنند یک روز پادشاه مهربان آن روستا هنگام ورود به کاخ دو سرباز را دید که سلاح به دست جلوی کاخ نگهبانی میدادند، پادشاه با دیدن آن دو سرباز به همراهان خود فرمان داد که بایستند و سپس یکی از سربازها را صدا زد و گفت: «ای سرباز! نام تو چیست؟» سرباز در جواب پادشاه گفت: «غلام، قربان» پادشاه پرسید: «سرباز، این که در دست داری چیست؟» غلام گفت: «اسلحه است، قربان!» پادشاه دستش را روی شانه غلام گذاشت و گفت: «غلام، این اسلحه مثل مادر توست باید از آن خوب مواظبت کنی.» بعد پادشاه که قصد داشت اهمیت اسلحه را به سرباز دیگر هم یادآوری کند به سمت او برگشت و گفت: «سرباز! این که در دست داری چیست؟» سرباز دوم گفت: «قربان! این مادر غلام است.»
بله عرض میکردیم که این روزها وضع برخی از ما هم چیزی شبیه داستان غلام است، اکثر اوقات اصل قضیه را فراموش میکنیم و استنباط خودمان را... .
بگذریم، داستان روستای قصه ما کماکان ادامه دارد و ادامه آن بماند برای فرصتی دیگر.
در آخر فقط میماند عرض مختصری از زبان جناب نیچه (فیلسوف آلمانی) که میگوید: «برای کسی که میفهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی هم که نمیفهمد هر توضیحی اضافه است.»
مهیار عربی - جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: