چنان صدام را بزنیم که نتواند بلند شود

امام چه خوش گفت: «آنچنان سیلی به صدام خواهیم زد که از جا بلند نشود.» آری، هنوز تانک‌ها حتی از جا هم کنده نشده بودند، هنوز صدامیان در سنگرها خواب بودند و هنوز ناله‌های دربه‌دری‌شان در صحراها به گوش می‌رسید. باش تا نشانگر قدرت الله و حاکمیت او بر زمین باشد.
کد خبر: ۵۰۶۷۸۰

کتاب «سفر هفتم» یادداشت‌های روزانه شهید «نصرالله ایمانی» است. وقتی صدای شنی تجاوز در گوش خاک ما پیچید و لوله‌های توپ و تانک، پنجره‌ خانه‌های ما را نشانه رفت، نصرالله و گروهی از جوانان همشهری‌اش، با لباس خاکی رنگ، خود را میان دشت‌ها و نخلستان‌های جنوب دیدند.

این آغاز سفری بود که هفت سفر را به دنبال خود داشت. سفرهایی که لبریز از پیروزی بر شیطان درون و بیرون بود. سفرهایی که با تن مجروح به خانه باز می‌گشت. سفرهایی که پیکر همشهری‌هایش را برای خداحافظی به کازرون می‌آورد. سفرهایی که رنج‌ها و امیدهایش را در سینه سپید دفترچه یادداشتی که به همراه داشت،‌ می‌نوشت و حالا شما آن را می‌خوانید.

اما این سفر، 7 منزل بیشتر طول نکشید و نصرالله در سفر هفتم، مثل ستاره‌ای درخشان، همسایه خدا شد. یادداشت‌های «شهید نصرالله ایمانی» را که یادگاری از آن روزهای آسمانی است،‌ تقدیم مخاطبان می‌کنیم. متن زیر بخش پایانی «سفر پنجم» شامل خاطرات «سوسنگرد» است:

****

29 بهمن 60، پنجشنبه ـ سوسنگرد، مقر نانوایی، ساعت 5/8

قرار بود که امروز به بستان برویم. با ماشین تویوتا، به رانندگی اکبر، با برادر ابراهیم‌ پورحاجی، محمد جلیل‌پور و برادر دل‌پسند و احمد کفاش، به طرف بستان حرکت کردیم. در ابتدای پل سوبله چند عکس گرفتیم. بعد، از راه هور‌العظیم، به طرف تنگه چزابه رفتیم و تقریباً تا نزدیکی آنجا رفتیم؛ ولی به خاطر شدت آتش زود برگشتیم، به بستان آمدیم و با دوستان جدید دیداری کردیم. بعد از اینکه یکی از برادران چند عکس گرفت، به طرف الله اکبر رفتیم تا تعدادی گلوله خمپاره 80 که از عراقی‌ها مانده بود، بیاوریم.

در مسیر راه، تانک‌هایی را که در این حمله (طریق القدس) به وضعی خاص باقی مانده بود، دیدیم. هنوز جسد مزدوران در داخل تانک‌ها بود و بوی نامطبوع آن فضا را پر کرده بود. آری، برادرم! آن همه سر و صداها چه شد؟ چه شد آن قدرت طاغوتی صدام؟ کجا رفتند متجاوزین به دین و آیین اسلامی ما؟ و امام چه خوش گفت: «آن چنان سیلی به صدام خواهیم زد که از جا بلند نشود.» آری، هنوز تانک‌ها حتی از جا هم کنده نشده بودند، هنوز صدامیان در سنگرها خواب بودند و هنوز ناله‌های دربه‌دری‌شان در صحراها به گوش می‌رسید. باش تا نشانگر قدرت الله و حاکمیت او بر زمین باشد.

به هر حال، خمپاره‌ها را جمع کردیم و یک تیربار کالیبر 50 که روی نفربر خودمان بود و زده شده بود، باز کردیم و به سوسنگرد برگشتیم. آنچه در این دشت و دمن‌ها بیشتر از هر چیز ما را متوجه خود می‌ساخت، قدرت الله در بازوی توانای رزمندگان اسلام بود. چگونه دشمن متجاوز ده‌ها کیلومتر فرار کرده و نابود شده بودند.

29/11/60، ساعت 5/5، غروب پنجشنبه

در اتاق نشسته بودم. دو نفر که ظاهراً قیافه‌هایشان برایم غریبه بود، ولی کازرونی بودند داخل اتاق شدند. سلام و احوالپرسی گرمی با عبدالله ظریف‌کار کردند؛ با اکبر دهقان هم همین‌طور. بعد من هم بلند شدم و دست‌بوس زدیم. بعد از اینکه نشستند، یکی از آنها که چهره‌اش کمی آشنا بود، گفت: «ایمانی کجاست؟» یکی از بچه‌ها گفت: «روبه‌رویت نشسته است.» بعد دوباره با هم سلام کردیم و «.... خب از کجا می‌آیی؟»

ـ از بستان؛ تو کی هستی؟

ـ قاسم برین و داودی.

بعد که سر صحبت باز شد، از دست فرمانده گردانی که در آن بودند، اظهار ناراحتی می‌کردند. وضع به قول خودشان خیلی در هم شده بود و داشت به جای باریک کشیده می‌شد. آمده بودند پیش ما کسب تکلیف کنند. به خاطر بوق و کرنای ما، الکی اسم بی‌قابل‌مان بالا گرفته بود. بعد از اینکه مقداری نصیحت کردیم که تو باید چه باشی، چرا کردی، به خاطر چه، و از این حرف‌ها، بالاخره قرار شد برویم بستان. با چند نفر دیگر به بستان رفتیم. بعد از اینکه در اتاق گروه کازرون کمی ماندیم و صحبت کوتاهی هم برای بچه‌ها کردیم، پیش برادر موسی سرپرست گردان آمدیم. بعد از کمی بحث‌های ضد و نقیض که بین دو طرف رد و بدل شده بود، با اصرار فراوان، آنها را با هم آشتی دادیم و با خواندن دعای وحدت و روبوسی، جلسه را ترک کردیم.

در برگشتن، کمی به خود فرو رفتم. دلم گرفته شده بود؛ به خاطر اینکه آنچه نصیحت کردم، در خودم نبود. گریه‌ام گرفت و از خدا طلب عفو کردم. شدت گریه‌ام، یکی از برادران را هم به گریه انداخت و بالاخره طوری شد که ماشین را نگه داشتیم و بعد از اینکه گریه تمام شد، آن وقت به راه ادامه دادیم و به سوسنگرد آمدیم و دعای کمیل برقرار کردیم.

30/11/60، جمعه، ساعت 8 صبح

با اکبر دهقان و سیدمحمدتقی دیده‌ور به خط رفتیم. ابتدا سری به آنجا که دیده‌ور شهید شده بود زدیم. برادرش مقداری از گِل آنجا را برداشت و بعد به دقاقله رفتیم. دقاقله، روستایی است که در نزدیکی رودخانه نیسان بنا شده است و سربازان عراقی آن را با خاک یکسان کردند و بعد از اینکه قریب یک‌سال در دست آنها بود، توسط رزمندگان اسلام در حمله طریق‌القدس آزاد شد و جایی بود که برادران حسن اعتمادی و کاظم داودی و قاسم پرآور در آنجا شهید شدند. بعد بر اثر عقب‌نشینی که در پی شکست هویزه بود، مجبور شدیم از آنجا عقب‌نشینی کنیم. به هر حال، مقداری مهمات در آنجا دیده بودیم و رفتیم که جمع کنیم. بین راه، جسد عراقی‌ها را می‌دیدیم که بر روی خاک افتاده بودند. چند بار می‌خواستم یکی از آنها را خاک کنم؛ ولی نه فرصت مناسبی داشتم و نه... . بعد از جمع‌آوری مهمات برگشتیم و بعدازظهر، با برادران، سری به جبهه‌های «الله‌اکبر» زدیم و سپس به بستان رفتیم. بعد از چند دقیقه‌ای که با برادران صحبت کردیم، برگشتیم سوسنگرد. در این سفر، برادر رحمان یزدانی و کَل عبدی همراه ما بودند.

 1/12/1360، شنبه، ساعت 5 بامداد، تنگه چذابه

از صداهای انفجار توپ‌ها وحشت‌زده از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت کردم؛ حدود ساعت 5 صبح بود. از اینکه برای نماز شب بیدار نشده بودم، ناراحت شدم. از زیر پتو بیرون آمدم و به دیوار تکیه زدم... چند بار صلوات فرستادم. ناراحتی‌ام بیش از حد بود؛ به خاطر اینکه می‌دانستم که امروز صبح در تنگه چزابه حمله است؛ ولی امکان رفتن برایم فراهم نبود. در شب، هوا بی‌اندازه تاریک جلوه می‌داد و من هم که چشم سالمی نداشتم که بروم. در ضمن کسی هم نبود که همراه من بیاید. به همین خاطر مجبور شدیم بمانیم تا فردا صبح، به اهواز، در پی برادر آهنگری برویم که اگر بشود، سریع او را به کازرون بیاوریم.

به هر حال، از جا بلند شدیم، وضو گرفتیم و با برادر کَل‌عبدی به مسجد رفتیم. بعد از نماز، یک نفر پشت تریبون رفت و گفت لحظه‌ای تأمل کنید تا درباره وضع خانوادگی صدام سخن بگویم. از شدت ناراحتی، تحمل نشستن در مسجد را نداشتم. به مقر آمدم. صبحانه خوردیم و رحمان یزدانی با کَل عبدی، با مینی‌بوس سپاه، عازم کازرون شدند. بعد از بدرقه آمدم داخل اتاق. بی‌اندازه دلم گرفته بود. زیاد هم خوابم می‌آمد. نشستم خاطره بنویسم؛ خوابم برد. بعد در خواب دیدم که شهید شده‌ام. باز از جا پریدم و آمدم بیرون. با نگاه حسرت‌آمیز، ماشین‌های مهمات را تا محو شدن از چشم‌هایم تا سر پل بدرقه می‌کردم. بعد صورتم را شستم، در همین حال، دو نفر از دوستان خیلی نزدیکم که اهل تهران بودند، صدایم کردند. ما هم خوشحال داخل اتاق آمدیم و صورت را خشک کردیم، تا بوسه‌ها دلچسب شود.

ـ خب داود جان! خیلی خوش آمدی، علی جان! تو هم همین‌طور.

بعد از صرف میوه، آن دو به هنرستان رفتند؛ ما هم برای اهواز بلند شدیم. از راه حمیدیه، به طرف اهواز رفتیم تا بلکه دو نفر از دوستان تهرانی که در انتظامات بودند، ببینیم. متأسفانه نبودند و ما هم مستقیماً به اهواز آمدیم. شور و بلوایی وصف‌نشدنی در میان مردم بود. همه کنار خیابان‌ها ایستاده بودند. ماشین‌ها با چراغ روشن، خوشحال و شادان حرکت می‌کردند. بعضی از خیابان‌ها فقط مخصوص آمبولانس و ماشین‌های جبهه بود. ما هم که یک تویوتا داشتیم، شیشه ماشین را پایین کشیدیم و با ابراز احساسات و دست تکان دادن به مردم فهماندیم که بله علاوه بر اینکه ما رزمنده هستیم، تازه از جبهه هم آمده‌ایم. افراد شهربانی و ژاندارمری و راهنمایی، خیلی ما را احترام می‌کردند.

مستقیماً از شهر رفتیم روابط عمومی؛ دنبال برادر آهنگری. می‌دانستم که این برادرمان کوپنی هست و مفت گیر نمی‌آید؛ ولی از آنجا که خدا می‌خواست، زود پیدا شد و بعد از احوالپرسی، قول دو ماه دیگر را داد. واقعاً کوپنی شده بود. بعد از خداحافظی آمدیم پایگاه رجایی که غلام صفایی و داداش بزرگش را ببینم؛ نبودند. رفتیم به پایگاه مبارزان؛ در آنجا بودند. بعد از نماز ظهر که به جماعت خواندیم، رفتیم در آسایشگاه. موقع آمدن با غلام و علیرضا صفایی و رحیم اسماعیلی و حسن سلمانی به مخابرات رفتیم و بعد از تلفن، به کبابی سر زدیم؛ چون اکبر دهقان گفت من امروز باید کباب بخورم و اگر برایم نگرفتی و شهید شدم، به دلم می‌ماند. جایت سبز خوردیم. روانه سوسنگرد شدیم.

ساعت 20/5 دقیقه رسیدیم سوسنگرد. بلافاصله به بستان آمدیم. قصد داشتم قاسمی را پیدا کنم تا از وضع حمله باخبر شوم؛ چون اخبار از کسی قبول نمی‌کردم. به بستان آمدیم. علی پیروزی و عبداله را دیدم. پس از روبوسی با هم، به سراغ قاسمی رفتیم. در نزدیک مقر توپخانه، قاسمی برایم نقشه کشید، از وضع موجود صحبت کرد و قرار شد که فردا با هم برای شناسایی به سعیدیه برویم. پس از چندی صحبت در موارد دیگر، آمدیم سوسنگرد، قرار شد که شب دعای توسل بخوانیم.

بعد از انجام نماز نشستم برای پرویز میرزایی نامه بنویسم تا رحیم به اهواز ببرد. دو نفر آمدند، گفتند برادر سیاسی ایدئولوژی تیپ زنجان کجاست؟ آدرس طوری بود که یاد نمی‌گرفتند. هوا هم زیاد تاریک و بارانی بود. با ماشین، آنها را رساندم. وقتی آمدم، بچه‌ها خواب بودند. ما هم به حمام رفتیم؛ با برادران غلام و علیرضا صفایی، دیده‌ور، رحیم اسماعیلی و احمد کفاش. بعد از حمام، در میان راه، احمد داخل جوی آب کثیف افتاد؛ چون هوا تاریک بود. الان هم در اتاق نشسته‌‌ام و دارم به آینده‌ای فکر می‌کنم که بر بستان زندگی‌ام، خزان روی می‌آورد یا بهار.

 5/12/60، با حسن کریم‌زاده و عباس دنیادیده از تهران و اکبر دهقان رفتیم به بستان. در موضع توپخانه پیش سرهنگ قاسمی. یک پمپ و مقداری میوه هم بردیم و در اتاقی که در روستای رمیم بود، نشستیم. آنجا مقر فرماندهی بود. فضای روستا پوشیده از درختان خرما بود و خیلی هم باصفا. مدتی نشستیم. جلسه مشترک سیاسی ایدئولوژی گردان، با ارشد سربازان بود. بعد از اتمام جلسه، دعای فرج امام زمان را خواندیم. آنها رفتند و ما شام را با سرهنگ قاسمی، سرگرد خزائمی و یک سرگرد دیگر خوردیم و از وسایل جنگی صحبت‌هایی شد.

نامه از ستاد تیپ برای سرهنگ آمد که وضعیت دشمن را قید کرده بود؛ وجود سه تیپ در تنگه چزابه، یک لشکر در جنوب نیسان، 1200 خودرو، تانک و نفربر و حدود 2000 خودرو چرخدار، در سرتاسر منطقه. احتمال حمله عراق به تنگه بعید نیست. بعد شام خوردیم و برگشتیم بستان.

 6/12/60، قرار بود که به تنگه چذابه بروم ولیکن جهت ساختن پل، با اکبر دهقان رفتم به بستان پیش سرگرد خزائمی تا برنامه انتقال صفحه‌های آهن به سوسنگرد را که جهت پل پیدا کرده بودیم، بدهد. در مقر گردان نشستیم. بعد از صرف چای، خزائمی آمد و با هم و چند سرباز گل‌های روی صفحه آهنی را عقب زدیم. عکس گرفتیم و بعد برگشتیم. شب به بستان برای دعای کمیل رفتیم؛ آهنگران آمده بود.

 7/12/60، نزدیکی‌های ساعت 9 به اهواز رفتیم. اسماعیل ابراهیم‌زاده شهید شده بود. با دو نفر از برادران که از تنگه چزابه آمده بودند، به بیمارستان جندی شاپور رفتیم. بعد هم بچه‌های نانوایی را بردیم نماز جمعه و کارها را که انجام دادیم، به نماز جمعه آمدیم. نماز در حال تمام شدن بود. یکی از دوستان قدیمی که نزدیک یک‌سال بود او را ندیده بودم، پیدا کردم. عکس گرفتیم و رفتیم مسجد جزایری، آدرس منزل یاسین را بگیرم. بعد هم رفتیم هشت آباد و بعد به سوسنگرد برگشتیم.(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها