در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«من منتظر قطار هستم؛ قطاری که میدونم هیچوقت نمیآد. اینجا صحنه نمایشه. بعضیها معتقدند زندگی واقعی اینجا جریان داره. این عقیده به نظر من کمی احساساتی میآد، ولی از ته قلب دوست دارم اونرو بپذیرم. اگر کمی صبر کنید یه آقارو میبینید که وارد صحنه میشه و از من اجازه میخواد روی همین نیمکت بشینه و منتظر قطار بشه. خب من بهش میگم بفرمایید. بعد ما دو نفر، یعنی من و اون آقا شروع میکنیم به حرفزدن. حرفهایی میزنیم که هیچکدوم اتفاقی نیست. یعنی من دقیقا میدونم چی میخوام بگم، اون هم همینطور. آخه این نمایشیرو که شما از اون اطلاع ندارین، ما بارها و بارها تمرین کردیم. میخواید بدونید؟خب من الان اجازه ندارم بگم، ولی قول میدم قبل از اینکه نمایش به آخر برسه، همه چیز رو به شما گفته باشم....»
سطرهای بالا، نخستین دیالوگهای نمایش سنگ است که بازیگران به زبان میآورند. بازیگران این نمایش هر کدام موظفند در اپیزودهای متعدد، به قالب شخصیتهای متفاوت و در زمان و مکانهای گوناگون بروند که همین موضوع، دشواری کار آنها را دوچندان میکند اما از آنجا که هر دو بازیگر این کار، از هنرمندان مستعد و مجرب تئاتر هستند، برای رفتن به جلد آن شخصیتها، بسختی میکوشند.
براساس گفتههای کارگردان، در کارگاهی نزدیک تهران زیر نظر مهدی سماکوش(طراح صحنه) با همراهی محمد زینالعابدینی(مدیر تولید) ساخت و ساز صحنه را تمام کردهاند تا بازیگران مشکلی برای آفرینش تخیل هنری خود در طول تمرینها نداشته باشند، هرچند به نظر نمیرسد مشکلی برای بیان و گرفتن حسهای لازم در هر صحنه داشته باشند. با اینحال، سعید زینالعابدینی در کارگردانی و هدایت بازیگران، وسواس و شیوه خاص خود را دارد و تا به نتیجه دلخواه و مطلوب نرسد، کوتاه نمیآید. از اینرو برای خلق هر حس و صحنه، به یک بار تمرین بسنده نمیکند و بارها ایدههای مختلفی را میآزماید تا صحنه به فرم مد نظر کارگردان تبدیل شود. کارگردان پیشنهادهای سایر عوامل گروه را بدقت میشنود و حتی فرصت اجرای آن را میدهد و در نهایت آنها را به آن چیزی که در نظر دارد سوق میدهد. بازیگران نیز با خلاقیت فردیشان در پردازش جزئیات، نقشها را باورپذیر میکنند و چیزی بر آن میفزایند. هرچند در نهایت آنچه را زینالعابدینی درستتر میداند به اجرا درمیآورند.
باید گریه را شروع کنم...
علی یداللهی، از بازیگران مستعد و خلاقی است که بیشتر او را در صحنه تئاترهای موسوم به نمایشهای ایرانی با گرایشهای آیینی ـ سنتی میشناسند، اما او در کارنامه هنری خود، تجربههای جدی و مهمی نیز در بازیگری داشته است.
از یداللهی درباره حضورش در این نمایش میپرسم. او که خیلی دیر به گروه نمایش سنگ پیوسته و در واقع جایگزین بازیگر دیگری شده است در اینباره میگوید: «آقای زینالعابدینی با من تماس گرفت و گفت نمایشی هست که سه چهار روز بیشتر فرصت تمرین نداریم و باید سریع برای بازبینی آماده بشویم. آمدم و سه چهار جلسه تمرین کردیم و رفتیم بازبینی. نمایشنامه را خیلی دوست داشتم، چون ایرانی بود و من کارهای ایرانی را دوست دارم. البته تا به حال با این سبک و سیاق و ساختار متفاوت کار نکرده بودم. تجربه پنج نقش مختلف در پنج اپیزود با ساختارهای کاملا متفاوت و حتی متضاد از نظر حسی برایم جذاب و وسوسهبرانگیز بود.
البته یداللهی پیش از این نیز ترکیب دو موقعیت کمدی و تراژدی را تجربه کرده است. او در این باره میگوید: «من این تجربه را قبلا هم داشتهام اما در آن کارها، وجه کمدی غالبتر بوده؛ مثلا نمایش «دار و دلدار»، موضوعی جدی و تراژدی داشت، ولی ما نگاهی طنز به آن داشتیم. در آن نمایش لحظات بامزهای داشتم که چهار یا پنج نقش را بازی میکردم، ولی اینطور نبود که مجبور باشم در فاصله بسیار کوتاه شخصیتی دیگر در مقطع زمانی دیگر مثلا پطروس، یکی از حواریون مسیح در مواجهه با مریم مجدلیه را بازی کنم.»
در نمایش سنگ از قواعد و شیوههای مختلف اجرا در ساختار نمایشهای سنتی، کلاسیک و مدرن به گونهای تلفیقی استفاده میشود و به نظر میرسد گروه تلاشی هدفمند برای ارائه اثری به شکل ابزورد ایرانی دارند. به همین دلیل، یداللهی به سبک نمایشهای سیاهبازی و کمدی، چندان نمیتواند از بداههپردازی به آن شکل معمول نمایشهای سنتی استفاده کند؛ هرچند کارگردان از او میخواهد رگههایی از آن بازیها را اشارهوار در برخی لحظات نمایش، کوتاه و موجز نشان دهد.
زندگی در دنیای فانتزی
مهسا ایرجپور، بازیگر جوانی است که نسبت به کارهای محدودی که بازی کرده، بسیار پخته و باهوش به نظر میآید. او خیلی زود منظور کارگردان را میگیرد و اجرا میکند. ایرجپور در مورد نمایشنامه سنگ میگوید: «وقتی نمایشنامه را خواندم، جلسهای گذاشتیم و من همان آغاز نسبت به نمایشنامه کمی گارد داشتم، بخصوص اپیزود سوم مواجهه مریم مجدلیه و پطروس در ایستگاه قطار بود، چون نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد.» او ادامه میدهد: «تاکنون به این شیوه کار نکرده بودم. پس از گفتوگو با آقای زینالعابدینی، آن اتفاق را خیلی نزدیک و باورپذیر دیدم. از نظر فکری، خدا را شکر میکنم آقای زینالعابدینی از کارگردانهایی هستند که تمام پیشنهادها را میشنوند. ما اتود میزنیم و بعد نظر کارگردان اعمال میشود که چه چیز درست و در روند نمایش مناسب است.»
ایرجپور همچنین درباره ساختار اپیزودیک کار میگوید: «ما در هر اپیزود کاراکتر متفاوتی داریم. میشود گفت جاهایی هم فاصلهگذاری است، یعنی من به عنوان مهسا ایرجپور در صحنه حضور دارم و همبازی من، آقای یداللهی است. این موضوع کمی سخت بود که در هر اپیزود یک کاراکتر متفاوت باشیم، ولی خب تمرین کردیم و شد. البته اتفاقی که در دو هفته آخر تمرینها افتاد، این بود که بازیگر مقابل من تغییر کرد. هرچند حضور آقای یداللهی، خیلی تغییر خوبی بود و شیوه بازی من هم کاملا عوض شد.»
از ایرجپور میپرسم تصور و توقعی که اولینبار از خواندن متن داشتید، چقدر با چیزی که اینک ساخته میشود، فاصله دارد که او پاسخ میدهد: «اتفاقا همین صحبت را با آقای زینالعابدینی داشتم. فکر میکردم این نمایش قرار است خیلی به شیوه کلاسیک تئاتری پیش برود و مقید به میزانسن باشد، اما دیدم همه چیز رئال است. در یک دنیای کاملا فانتزی همه چیز شکل رئالیستی دارد.»
احمدرضا حجارزاده / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: