داستان زندگی زنی که یک سال را در زندان گذراند

آتش زدم تا انتقام بگیرم

حس انتقام‌جویی آناهیتا ـ ‌ب را از رسیدن به خیلی از خواسته‌هایش بازداشت و او را به زندان انداخت. آناهیتا 19 ساله بود که به حبس افتاد و یک سال بعد وقتی آزاد شد دیگر شادابی جوانی دختری 20 ساله را نداشت. او می‌گوید: شوهرخواهرم از من شکایت کرد.
کد خبر: ۵۰۴۸۶۹

 من از او کینه داشتم، چون با پسری دوست بودم و قرار بود با هم ازدواج کنیم اما شوهرخواهرم زیرآب آن پسر را پیش پدرم زد و پدرم هم با ازدواج‌مان مخالفت کرد، من هم برای این که انتقام بگیرم مغازه او را آتش زدم. شوهرخواهرم بوتیک داشت و من هم به عنوان فروشنده برایش کار می‌کردم اما مدتی بود که میانه‌مان شکرآب شده بود. بعد از آتش‌سوزی از من شکایت کرد و به زندان افتادم.

او درباره نقش اعضای خانواده‌اش در این ماجرا می‌گوید: خواهرم طرف شوهرش را گرفت یعنی اول همه از او طرفداری می‌کردند اما بعد پدرم سعی کرد او را راضی به رضایت کند ولی نشد، تا این‌که بالاخره بعد از یک سال شوهرخواهرم رضایت داد. بعد از آن دیگر هرگز همدیگر را ندیدیم. من در خانه پدرم زندگی می‌کردم اما هروقت او یا خواهرم قرار بود بیایند باید بیرون می‌رفتم.

آناهیتا در زندان سختی‌های زیادی را تحمل کرد. او دوران زندانش را چنین شرح می‌دهد: خود زندان به خودی خود سخت است. این‌که آدم آزادی‌اش را از دست بدهد و نتواند هرکجا که می‌خواهد برود یا هر کاری که می‌خواهد بکند، حالا اگر بدانی خانواده‌ات هم به خونت تشنه‌اند اوضاع بدتر می‌شود.

زندانیان امیدشان به بیرون است اما این امید برای من وجود نداشت از طرفی چون سنم کم بود در زندان همه اذیتم می‌کردند؛ اذیت‌هایی که اصلا گفتنی نیست. خلاصه این‌که در آن یک سال به اندازه یک عمر پیر شدم و وقتی بیرون آمدم دیگر دل و دماغی نداشتم، حتی حال نداشتم دنبال کار بروم. یک سال تمام خانه‌نشین بودم البته به زور مادرم پیش روانپزشک می‌رفتم و قرص می‌خوردم. بعد برایم خواستگار آمد اما قبول نکردم.

آناهیتا بالاخره یک سال و نیم بعد از آزادی دوباره سر کار رفت و در یک مانتوفروشی مشغول شد. او قبل از آن برنامه‌ریزی کرده بود که در کنکور شرکت کند اما زندان وی را از رسیدن به این هدفش بازداشت.

او حالا وقتی به اتفاقات 16 سال قبل نگاه می‌کند حسرت می‌خورد: می‌خواستم یک ویترین از مغازه شوهرخواهرم را اجاره کنم و برای خودم روسری بفروشم. من مغازه‌داری را خیلی دوست دارم اما آن برنامه باعث شد به این هدفم هم نرسم و هنوز فروشنده ساده​ای هستم.

همان موقع‌ها برای گواهینامه هم ثبت‌نام کردم و حتی دو سه جلسه هم رفته بودم اما به زندان افتادم و بعد از آزادی هم که دیگر دل و دماغ پیگیری را نداشتم. خلاصه این‌که زندان باعث شد از زندگی جا بمانم. اصلا این مهم نیست که چقدر حبس می‌کشی همین‌که پایت تو زندان رفت دیگر کارت ساخته است و زندگی‌ات نابود می​شود.

زندانی سابق حرف‌هایش را این‌طور به پایان می‌رساند: بعد از این همه سال هنوز اثرات زندان از بین نرفته است. اما به هر حال زندگی ادامه دارد.

هنوز هم در مغازه‌ای فروشنده هستم، حقوقم بد نیست، کفاف خرجم را می‌دهد البته خرج زیادی هم ندارم. هنوز در خانه پدرم زندگی می‌کنم، مادرم فوت شده و من باید از پدرم مراقبت کنم .خواهرم و شوهرش هم به کانادا مهاجرت کرده‌اند. من حاضرم با آنها آشتی کنم ولی آن دو رضایت نمی‌دهند، سالی یک بار که به ایران می‌آیند من هم مرخصی می‌گیرم و به شمال می‌روم یعنی می‌خواهم بگویم بعد از این همه سال هنوز همه چیز مرتب نشده ولی خب می‌گذرد. گلایه‌ای ندارم، در واقع اشتباه خودم باعث این بدبختی‌ها شد. اگر آنقدر کینه جو نبودم هیچ‌کدام از این گرفتاری‌ها برایم پیش نمی‌آمد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها