دل‌های بی‌قرار

اول نمی‌خواستیم راننده آمبولانس شویم

حضور در خط مقدم، همیشه دردسرهای خودش را داشت، با این همه، فکر می‌کردم شرایط سخت برای نیروهایی است که در خط مقدم، حضوردارند. آنها در مقابل تیر و ترکش مستقیم گلوله‌های دشمن هستند.
کد خبر: ۵۰۴۵۹۷

یکی، دو روزی از عملیات کربلای 2 گذشت که به اتفاق برخی دوستان خود را به منطقه رساندیم، گردان سیدالشهدا (ع) ماموریت خودش را انجام داده بود و به پشت جبهه بازگشته بود، همان وقت علی عجمی که مسئول موتوری اورژانس بود، از ما خواست در موتوری انجام وظیفه کنیم، اولش زیر بار نرفتیم، گفتیم می‌خواهیم برویم خط مقدم، اصرار ما فایده‌ای نداشت و بالاخره تسلیم شدیم برای رانندگی آمبولانس. تحصیلات دوستانم بالا بود، یکی دبیر زبان و دیگری طلبه و روحانی و ...، همان وقت متوجه شدم مسئولیت خطیری را عهده‌دار شدیم و وقتی چند ماموریت به هر یک از ما واگذار شد، پی بردیم عجب شرایط سختی دارند راننده‌های آمبولانس و تا چه حد جانشان در معرض خطر قرار دارد. در یکی از شب‌ها، در یکی از سه‌راهی‌های خط مقدم جبهه که به سه‌راهی مرگ معروف بود، با اصابت چند تیر مستقیم به آمبولانس جان سالم به در بردیم.

یکی از شب‌ها که مهندسی خاکریز تغییر کرده بود، به بیراهه رفتم، نزدیک بود سر از سنگر کمین عراقی‌ها درآورم، علی خدادادی که از بچه‌های اطلاعات عملیات لشکر بود، به دادم رسید و راهنمایی کرد تا برگردم به سمت و سوی مواضع نیروهای خودی. یادم می‌آیددر نزدیکی غروب یکی از روزها آتش دشمن چنان شدید بود که مجروحان زیادی را بر جای گذاشت. زیر آتش دشمن، بچه‌ها فریاد می‌زدند: آمبولانس، آمبولانس....

یکی از بچه‌ها مجروح شده بود، خمپاره خورده بود کنارش، پاهایش در حال قطع شدن و تنها به پوستی وصل بود. باید زودتر او را منتقل می‌کردیم پشت جبهه. زیر همان آتش دشمن، کسی برای کمک نبود جز امدادگری که همراهم بود و یکی از بچه‌های رزمنده. تا بیمارستان صحرایی حدود 40 کیلومتری فاصله بود، نمی‌شد او را در فاصله نزدیک‌تر، در پست امداد برای درمان انتقال داد، زیر آتش دشمن، یکسره او را تا بیمارستان و اتاق عمل انتقال دادیم. یک شب هم که سه نفر مجروح را با هم به عقب منتقل می‌کردم، وسط راه مواجه شدم با یک آمبولانس دیگر که هدف قرار گرفته و مجروحان آن شرایط وخیمی داشتند.

مجبور شدم همه مجروحان را در آمبولانس جا دهم و در نهایت امدادگری که همراهم بود را در رکاب ماشین سوار کردم.

هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، جلوی بیمارستان صحرایی امیرالمومنین (ع) در جاده مهران، وقتی مجروحی را انتقال دادم، پزشکان و نیروهای کادر بیمارستان ‌آمدند به تماشای آمبولانس که مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود. اینجا بود که همه می‌گفتند رانندگی آمبولانس، زیر آتش دشمن کار سختی است.

محمد خامه‌یار / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها