خانه بروبچه‌ها

ها؟ کی به کیه؟!

کد خبر: ۵۰۴۴۸۲

صفرهای زندگی گلچین دنیایم شده/ در سکوت و بُهت و تنهایی من اما بیستم/ آمدی جانا سکوتم بشکنی و همچنان/ زیر باران وجودت در سکوتم، ایستم/ زیر باران نگاهی از تبار آسمان/ من نمی‌دانم کویرم، آدمم یا چیستم؟

مجتبی افشاری از ابهر

زیر بارانی و معلومم نباشد کیستی!/ هی... کجایی مرد تنها؟ پشت آیفون نیستی؟!/ یک تقلب گر رسانی این دم آخر سریع/ شاید همچون تو بگیرم من ز استاد «20»ـی!/ گرچه آخر هم نفهمیدم، الان چی شد به چی!/ تا نبینم دست آردی‌ات، نگویم چیستی!

مُخ‌درمانی

وقتی غرق در ثانیه‌ها شوی، امواج خروشان زمان، افکارت را به غارت می‌برند و چشم​هایت بی‌هدف دنبال فرصت​ها می‌دوند. دنیا دو بخش دارد و من در بین این بخش​ها به دنبال به پیش رفتن شنا می‌کنم. دلم می‌گیرد، کاغذم خیس می‌شود و مدادم بر صفحه قفل می‌کند! واژه‌های ذهنم پسروی می‌کنند و ساحل خشک دنیایم وسیع و وسیع​تر می‌شود.

از خشک شدن این دریا می‌ترسم! از سر بر آوردن فسیل​های قدیمی ذهنم هراسانم! بی‌هوا زورقم را به پیش می‌رانم بلکه تا فرصت دارم بتوانم مروارید رؤیاهای آشفته‌ام را صید کنم و به دنبالش ذهن بیمارم هم درمان شود!

همتا، 19 ساله از یزد

چه بی‌همتاااا! آففرین به تو باباااا! دیگه می‌خوام ببینم چی کار می‌کُنیاااا! (نیام ببینم عوض دور انداختن فُسیلا و صید مروارید، رفتی نشستی توی خاک و خُل غارهای پیشاآتش، هی با دایناسوروپدالوس‌ها منچ و دایناسورپله بازی می‌کنی!

سوءبرداشت

قرارمان این بود که تنها هوای تو باشم، نه چیز دیگری. بیخود ادای «آدم» را برایم در نیاور.روژین

هوووم... یه پیشرفتایی دیده می‌شه‌هاااا... همین مسیر رو مستقیم برو جلو (یه صد کیلومتر که رفتی بپیچ از اون‌ور).

بینوایان 2

همه می‌دونن سر و وضع مرتب و آراسته نشاندهندة شخصیت و موقعیت اجتماعی و خانوادگی هر کسیه. نه این‌که لباس و کفش نو باشه، نه... باید تمیز و آراسته و به قول امروزی​ها «ریلکس» باشه اما من گاهی اوقات (از سر غفلت و ناآگاهی یا شایدم تنبلی و بیحوصلگی) به خودم نمی‌رسم. رفقام که من رو می‌بینن هر کسی از فکر و دید خودش پی به ضمیر من می‌بره. یکی می‌گه: «امشب برات پول جمع می‌کنیم!» دیگری به حرف می‌آد: «من یکدست تو خونه لباس اضافه دارم... می‌خوای بهت بدم؟» یکی هم برمی‌گرده می‌گه: «اگه ویکتور هوگو (نویسندة معروف قرن بیستم فرانسه)، تو رو می‌دید، بینوایان 2 رو می‌نوشت!»

من نه، شما اگه جای من بودید، عکس‌العملتون در این جور مواقع چی بود؟ جوابشون رو می‌دادید یا ترکشون می‌کردید؟

علی‌اصغر رضائی از بهشهر

سوال داره خُ؟ (هاااا؟ آها اشتب شد!) جواب داره خُ؟! ترک کردن داره اصاً خُ؟ خُ من جای تو بودم سر و وضعمُ مرتب می‌کردم، از کمک​های بشردوستانه و شوخمندانة دوستان هم استقبال می‌کردم! سوال داره خُ؟ (هااااا؟ نه یعنی...)جواب داره خُ؟!

همه پیش می‌رن ما پس...!

آنانی که دوست دارند به دورانی برگردند که «بزرگترین غم زندگیشان، شکستن نوک مدادشان باشد» فراموش کرده‌اند، همان غم کوچک دیروز، بزرگترین اندوه زمان خود بود. به عبارت دیگر: به چشم استکان، رودخانه همچون اقیانوس است!

مجیری

بَه‌بَه! معلومه خودتم اهل بخیه‌ای‌‌هاااا! نه؟ پَ پای صحبت دایناسورا زیاد می‌شینی! بازم نهههه؟! اِوا! پَ چی پَ؟

احتیاط

1-می‌شه هی به‌م نگی به دردت نمی‌خورم؟ باور کن دارم با نهایت احتیاط راه می‌رم که به دردت نخورم!

2-امروز زنگ دوم، سر کلاس غرور! به خاطر رفتار بچگانة هر دویمان، تنبیه شدم... و صد بار خجالت کشیدم؛ فقط رنگ کردنشان با تو!

چسب زخم

1-پَ اگه راس می‌گی، چراغ و سپرت چرا داغونه؟! 2-ولش کن اصاً! ئَح!

حالا حکایت ماست!

دوستی بهم گفت: برای زیباتر دیدن و احساس کردن، باید دیدت رو به زندگی عوض کنی. منم به حرفاش گوش کردم و زندگی رو از دریچة جدیدی نگاه کردم ولی چشمتون روز بد نبینه! همین که دریچه رو باز کردم سرم گیج رفت و با مخ افتادم زمین!

نمی‌دونم... شاید اشکال از خودم بوده یا دریچه رو اشتباهی باز کرده‌م؟!

نیما از کرمانشاه

(تا سعدی شیرازی نیومده خودش رو قاطی کنه:) حکایت! پیاده‌ای بی سر و مایه از کاروان به در ماند و به جنگل شد. خرامان همی‌رفت که خِرسی بدید. یادش آمد چون آن بدیدی باید که خود به مُردن زنی، شاید از مرگ رستی. هر چه کرد نقش مردگان نتوانستی بازی کردن. کارد بر گلو بنهاد و خود بکُشت مگر خرس را مرگ وی طبیعی جلوَت کند! بیت: یکی را بگفتند نیفتی ز بام/ برفت و بیفتاد از آن سوی بام!! [گزیده حکایات دوستان و جنگلستان/ باب اول: فی آداب و السّننِ تیکه‌اندازی!/ ابوالمُزلّف کچل بن موفرفری معروف به حسامی زبان​درازی!/ خط و پاراگرافشم یادم نیست! خودت بگرد پیداش کن! ئَح! همه‌ش دنبال لقمة آماده‌ن! شوخی و مزاح هم سرشون نمی‌شه!]

همبازی خیال

این خیال مدتی‌ست بهانه‌گیر شده؛ مدتی‌ست جز انعکاس صدای خودش پذیرای آوای کسی نیست. چقدر از بیوفایی این همبازی دلش به درد آمده. بیصدا در گوشه‌ای کز کرده و به یاد همبازی‌اش شروع به خیال می‌کند، به امید آن‌که صدایش را بشنود و به او پاسخی دهد اما در این خیال او خیلی تنهاست! تنهایی مشق می‌نویسد، تنهایی می‌دود، تنهایی زمین می‌خورد و تنهایی می‌گرید. نم اشکی که گونه‌اش را تر کرده، او را از خیال بیرون می‌آورد. چیزهایی که می‌شنود و می‌بیند دور از باور اوست. برای لحظه‌ای دلش می‌خواهد کر و کور شود. همه ناله‌کنان همبازی‌اش را صدا می‌زنند. همه از پرواز او سخن می‌گویند. به هر طرف که نگاه می‌کند عکس قاب‌شده‌اش را می‌بیند.

آخ... که چقدر زود قاب شدی! اما نه... هرگز پروازت را باور نخواهم کرد. می‌شنوی؟ من هرگز نبودنت را باور نخواهم کرد و به یادت خیال پرواز می‌سازم، شاید من هم در این پرواز با تو همراه شوم.

راحله

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها