یکدندگی کار دستم داد

تام هوالد مرد 30 ساله‌ای است که به اتهام قتل نامزد سابقش هلنا فورد دستگیر شده است. این مرد متهم است پس از آن که متوجه شده نامزد سابقش دیگر حاضر نیست با او ازدواج کند نقشه قتلش را طراحی و اجرا کرده است. جسد بی جان هلنا دو هفته پس از مفقود شدن ناگهانی اش در کانال آب کشف شد.
کد خبر: ۵۰۳۲۴۵

« وقتی برای زندگی‌ات برنامه‌ریزی کنی، وقتی شب و روز مشغول فکر کردن در مورد آینده ات باشی و ناگهان همه چیز به هم بریزد، مطمئنا عکس‌العملی نشان می‌دهی که غیر قابل پیش‌بینی است. می‌دانم شاید اگر شخص دیگری جای من بود ممکن بود چنین رفتاری از خودش نشان نمی داد همچنین می‌دانم از دست دادن زنی که عاشقانه دوستش داشتم کار آسانی نبود و برایم به معنای پایان زندگی بود. من و هلنا قرار بود ازدواج کنیم و هیچ چیز نباید این قرار را به هم می‌زد.

او می‌دانست که من برای ازدواج و زیر یک سقف رفتن با او لحظه‌شماری می‌کنم و می‌خواهم زندگیم را با او شریک شوم، اما وقتی گفت که با وجود نامزدی یک ساله‌مان به این نتیجه رسیده که ما به درد هم نمی‌خوریم، شوکه شدم. می‌خواستم واقعیت ماجرا را بدانم. واقعیتی که باید از آن سر در می‌آ‌وردم و هرطور بود می‌فهمیدم که به‌هم خوردن این ازدواج قریب‌الوقوع به چه علت بوده است. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم کار به جایی برسد که مجبور شوم از شهر بگریزم و پلیس را به دنبال خود بکشانم. یا بهتر بگویم فکرش را هم نمی‌کردم که روزی به‌عنوان قاتل یک زن دستگیر شوم. آن هم زنی که عاشقانه دوستش داشتم.»

تام هوالد مرد 30 ساله‌ای است که به اتهام قتل نامزد سابقش هلنا فورد دستگیر شده است. این مرد متهم است پس از آن که متوجه شده نامزد سابقش دیگر حاضر نیست با او ازدواج کند و زیر قولش زده نقشه قتلش را طراحی و اجرا کرده است.

جسد بی جان هلنا دو هفته پس از مفقود شدن ناگهانی اش در کانال آب کشف شد و از همان زمان ماموران، جستجو برای یافتن سرنخ‌هایی در مورد قاتل این دانشجوی جوان را آغاز کردند. تام که مدعی بود از زمان به هم خوردن نامزدیش هیچ خبری از هلنا ندارد پس از یک ماه بازجویی اعتراف کرد این زن را به بهانه‌ای از خانه اش بیرون کشانده ودر فرصتی مناسب با شلیک گلوله به قتل رسانده است. برای خانواده هلنا که همین یک فرزند را داشته و همیشه او را پشتیبانی کرده بودند، این حادثه شوک بزرگی بود و به همین دلیل تام با وجود شکایت آنها و پیگیری‌شان توسط یک وکیل خبره، راهی برای فرار از اتهاماتش نخواهد داشت.

وکیل تام هولد سعی دارد با ادعای مشکلات روحی موکلش و نداشتن تعادل درست روانی هنگام وقوع حادثه او را از حکم‌ سنگین رهایی دهد اما به نظر می‌رسد این مرد بی‌رحم در کمال هوشیاری نقشه قتل نامزد سابقش را اجرا کرده و از روی خودخواهی جان یک انسان بی گناه را گرفته است.

نباید می‌رفت

«هلنا خیلی خوب می‌دانست که من عاشقانه دوستش دارم و برای خوشبختی‌اش هر کاری می‌کنم. خودش دیده بود که برای رسیدن به خواسته‌هایش هر چه در توان داشتم فروگذار نمی‌کردم و تنها هدف زندگی ام خوشحالی او بود. اما انگار همه سعی من برای به دست آوردن زنی که به او علاقه‌مند بودم کافی نبود. هر چه سعی می‌کردم کمتر نتیجه می‌گرفتم. انگار مسابقه‌ای بود که قرار نبود هرگز در آن برنده شوم و تلاش‌هایم هیچ سودی نداشت.

اوایل نامزدیمان هلنا مدام به من می‌گفت بهترین مردی هستم که تا به حال در زندگیش دیده و اطمینان دارد ما با هم خوشبخت می‌شویم اما در عمل این‌طور نبود. ما اختلافات بسیاری داشتیم که مهم‌ترین آنها سطح اقتصادی خانوادگی ما بود. او دختری از یک خانواده مرفه بود که حاضر بودند برای دخترشان هر کاری انجام دهند و بالعکس من پسری از یک خانواده متلاشی شده بودم که هیچ پشتوانه‌ای نداشت. آشنایی ما در یک کافی شاپ اتفاق افتاد و انتظار جدی شدن رابطه از آن نمی‌رفت. اما من احساس می‌کردم همان زنی‌که همیشه آرزویش را داشتم پیدا کرده‌ام و در همان زمان‌ با خودم عهد بستم هرگز از دستش ندهم. اخلاق‌مان تفاوت زیادی با هم داشت. من کمی افسرده بودم و او برعکس من کاملا سرحال و خشنود بود و از زندگی​اش لذت کافی می‌برد. متوجه شدم با او می‌توان زندگی را بهتر دید و از آن لذت برد. وقتی بعد از چند ماه رفت و آمدمان پیشنهاد ازدواجم را پذیرفت احساس می‌کردم خوشحال​ترین مرد روی زمینم.

فکر می‌کردم اگر در دوران کودکی بخت و اقبال چندانی نداشته‌ام اما اکنون با وجود هلنا طعم خوشحالی و خوشبختی را درک می‌کنم اما خیلی زود همه رویاهایم نقش بر آب شد. وقتی خیلی ناگهانی هلنا اعلام کرد که به این نتیجه رسیده که آینده‌ای روشن برای ما دو نفر متصور نیست شوکه شدم. او گفت که خودش پس از این که دوباره فکرهایش را کرده است به این نتیجه رسیده که نه‌تنها من مرد مورد نظر او در زندگی نیستم بلکه برای ازدواج کردن وقت زیادی دارد که می‌تواند بعدها به آن فکر کند. او گفت حاضر نیست رابطه‌اش را با من ادامه دهد و بهتر است دیگر برایش مزاحمتی ایجاد نکنم. حرف‌هایش مثل خنجری در قلبم فرو می‌رفت و کینه‌ای در من ساخت که مرا وادار به رفتاری وحشیانه کرد».

جسد در کانال آب

والدین هلنا زمانی که از گم شدن ناگهانی دخترشان نگران شدند ماموران پلیس را در جریان قرار دادند. تحقیقات نشان می‌داد این دختر جوان با وجود روابط عمومی خوبش هرگز دشمن یا بدخواهی نداشته که بخواهد او را آزار دهد و از سوی دیگر نزدیکی او با خانواده‌اش امکان فرار یا مسافرت ناگهانی‌اش را از بین می‌برد. ماموران تلاش بسیاری کردند تا سرنخی از هلنا به​دست بیاورند و در این راه چند بار هم تام نامزد سابق او را مورد بازجویی قرار دادند اما هر بار بدون هیچ پاسخی به درهای بسته برخورد کردند. کشف جسد این دختر دو هفته پس از مفقود شدنش در کانال آب و شناسایی‌اش توسط والدین او سبب شد تام بار دیگر بازجویی شود و در نهایت اعتراف کند که به خاطر بهم خوردن نامزدیش نقشه قتل هلنا را اجرا کرده است. نقشه بی‌نقصی که جان دختر دانشجو با آینده‌ای درخشان را گرفت.

او هم مقصر بود

«هیچ شکی وجود ندارد که در مرگ هلنا تنها یک مقصر وجود دارد و آن هم من هستم اما این را هم نباید از یاد برد که او هم به عنوان کسی که آرزوهای یک نفر را به طورکامل از بین برده و یک سال وقتش را به هدر داده مقصر است. هلنا با زندگی من بازی کرد و آینده خوبی که می‌توانستیم با هم داشته باشیم را از بین برد. باورم نمی‌شد که او با من این کار را کرده و می‌خواهد براحتی یک‌ سال خاطره و روزهای خوش را از یاد ببرد. انگار روحش را تسخیر کرده بودند و دیگر آدم سابق نبود. نمی‌دانم دوستانش او را از ازدواج با من منصرف کرده بودند یا این‌که واقعا به گفته خودش عقلش این دستور را به او داده بود. من گرچه تازه به‌عنوان کارمند ساده در دفتر مهندسی استخدام شده بودم اما می‌توانستم آینده‌ای خوب برایش بسازم و خودش هم می‌دانست از هیچ کاری دریغ نخواهم کرد.

در برنامه‌های مدون و بسیار جزئی شده‌ای که برای زندگی مشترکمان ساخته بودم جای هیچ چیزی خالی نمانده بود. من فکر هر چیزی که یک زوج خوشبخت برای زندگی‌شان لازم دارند را کرده بودم و می‌دانستم از عهده خوشبخت کردن زنی که دوستش دارم بر می‌آیم. او مدام اصرار می‌کرد از والدینش کمک بگیریم تا اوایل ازدواجمان سخت نگذرد اما در مقابل، من سعی می‌کردم مجابش کنم که به تنهایی می‌توانم از پس همه چیز بر بیایم و جای هیچ نگرانی وجود ندارد. هلنا دختری بود که نمی‌توانستم بفهمم در مغزش چه می‌گذرد و تنها با رفتارهایی که گاه و بیگاه از خودش نشان می‌داد رضایت یا نارضایتی اش را درک می‌کردم.

می‌گفت یکدندگی‌هایم در زندگی کار دستمان می‌دهد اما قانعش می‌کردم که رفتارم نه یکدندگی بلکه بخاطر فکر زیادی است که روی هر موضوع کرده‌ام و می‌دانم جای هیچ شک و اشتباهی در مورد نقشه‌هایمان در آینده وجود نخواهد داشت. شاید اگر منعطف‌تر عمل می‌کردم این اتفاق نمی‌افتاد و او فکر رها کردنم را از سر بیرون می‌کرد. طی مدتی که در زندان هستم وقت زیادی دارم تا در مورد این شاید‌ها فکر کنم و بفهمم در نهایت برای چه یک سال نامزدی شیرین ما به ازدواج نرسید و با مرگ یکی و زندانی شدن دیگری خاتمه یافت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها