گلوله‌هایی از گلو

اشاره: سعید حدادیان مداح شناخته‌شده‌ای است. در طول سال مجالس زیادی دارد و علاقه‌مندان زیادی پای منبرهایش می‌روند.
کد خبر: ۵۰۳۱۷۹

حدادیان در دوران جنگ تحمیلی نیز در جبهه‌های جنگ حضور داشته است. با او درباره حضورش در جبهه و ‌نوحه‌خوانی‌اش میان رزمندان به گفت‌و‌گو نشستیم.

این گفت‌وگو در مسجد دانشگاه تهران  انجام شد. وی که دستی هم در شعر دارد معتقد است جذبه و گیرایی نوحه‌های زمان جنگ نه صرفا به شعر نوحه‌ها برمی‌گردد و نه ملودی آن. او می‌گوید عوامل زیادی در این موضوع دخیل هستند.

به عقیده حدادیان، اخلاص و فضای کربلایی آن روزها بیشترین عامل دلنشینی و ماندگاری نوحه‌های جنگ بوده است.

مشروح گفت‌و‌گو با این مداح که شامل خاطرات او از عملیات‌های مختلف و فضای حاکم بر ‌نوحه‌خوانی جنگ است می‌خوانید.

سال‌های جنگ شما خیلی جوان بودید. چه سالی عازم جبهه شدید؟

بله ، ما سال‌های اول جنگ کم‌سن و سال یا کم توفیق بودیم. من از سال‌های 62ـ 61 توفیق پیدا کردم در جنگ حضور پیدا کنم. اولین بار که رفتم 17 ـ 16 ساله بودم. فقط یک تماشاگر بودم.

چه دلیلی شما را به جبهه کشاند؟

برای ما مهم بود که چطور یک عده می‌آیند جانشان را کف دست می‌گذارند. اصلا این که یک عده بیایند جانشان را کف دست بگذارند یعنی چه؟ می خواستم ببینم در جبهه جوان‌ها چطور به این درجه رسیده‌اند. یک وقتی هست در جنگ که ارتش یک کشور می‌جنگد. بالاخره سربازان وظیفه دارند و آنها هم که ارتشی هستند، آمده‌اند برای همین کار. اما فضای جبهه که فقط این نبود. پر از نیروهای داوطلب بود. من بارها و بارها دیدم در شهرستان‌ها مثلا شاهرود، بچه‌های 14 ساله را به جنگ نمی‌آوردند و اینها به پای فرمانده گردان می‌افتادند و ضجه می‌زدند. همین که ببینیم اینها چطور شده به این درجه رسیدند، اهمیت داشت. البته ما به امر امام می‌رفتیم. اما این‌که ببینیم اینها چطور به این درجه رسیدند اولویت بعدی بود.

نوحه‌ها چه اثری در بین رزمندگان داشت؟

این‌که نوحه‌ها چه تاثیری داشت، بخصوص نزد بچه‌های تهران، برمی‌گردد به مساله هیات و دستگاه سیدالشهدا که از یک اهمیت خاص و ویژگی برجسته‌ای برخوردار بوده است.

معمولا چه نوحه‌هایی آنجا می‌خواندید؟

همان سبک‌هایی که در هیات‌های تهران خوانده می‌شد. مثلا در بازار تهران آقامهدی خرازی یک سبک و یک نوحه درست کرده بود. ما همان را می‌آوردیم و می‌خواندیم. یعنی هم وداعش را درست می‌کردیم و هم یکی از بچه‌ها در گردان مقداد یک نوحه براساس آن سبک درست می‌کرد. گاهی هم سبک‌هایی برای نوحه‌خوانی ابداع می‌کردندیا گاهی در برخورد با نوحه‌های بچه‌های شهرستان‌ها، برخی سبک‌ها را از آنها می‌گرفتیم.

مثلا من از شاهرود بعضی سبک‌ها را گرفتم و اجرا کردم. خیلی جالب است. من بر اثر رفت و آمد با بستگانم در شاهرود، برخی سبک‌های نوحه‌خوانان آنجا را می‌گرفتم و در گردان‌مان اجرا می‌کردم. با این اجراها آن سبک شهرستانی کامل منتقل می‌شد و انگار تهرانی تهرانی می‌شد. این بده‌بستان‌ها چنین مزیت‌هایی داشت. خوبی جبهه این بود که همه چندان حرفه‌ای نبودند. الان هم این‌طور است، ما نمی‌توانیم بگوییم مثلا ده هزار نفر مداح حرفه‌ای داریم. تعداد مشخصی بودند که همه آنها هم در جبهه نبودند.

در هر دسته‌ای یک نفر که صدایش از بقیه بهتر بود، می‌خواند. بنابراین بسامد نوحه‌خوانی، بالا بود. یک گردان ممکن بود یکی دو تا مداح داشته باشد، اما در سه گروهان اصلا مداح نداشت، ولی در همان گروهان هم یکی بود که بخواند. باز گروهان سه دسته بود و هر دسته برای خودش یکی دو نفر مداح داشت. ممکن بود حرفه‌ای نباشند، اما زیارت عاشورا را خیلی خوب می‌توانستند بخوانند. چهار تا مطلب هم از روی کاغذ می‌خواندند. این بود که بارشان بار می‌شد. عمده مطلب این بود که نفس‌ها حق بود.

یکی از رفقای ما شهید شد. آخرین روضه‌ای که خواند ما خیلی خندیدیم. اول آنقدر با سوز گفت و رفت جلو که نفهمیدم. قرار بود شبش برود عملیات. خدا رحمتش کند، شهید هم شد. گفت حضرت عباس وقتی دستش قطع شد قمقمه را به دندان گرفت. حالا چرا قمقمه؟ خود من هم بعدها یک وقت جایی روضه می‌خواندم. آمدم بگویم حضرت هر چه داشتند داخل انبان یا مشکی ریختند، گفتم حضرت هر چه داشتند ریختند داخل کیسه پلاستیک و به دندان گرفتند. بعد خودم خنده‌ام گرفت، چون ما گاهی نمی‌توانیم از زمان خودمان به عقب برویم و عوض این‌که خودمان را به آن زمان ببریم، می‌خواهیم آن زمان را به دوره خودمان بیاوریم. اینها مهم نبود. مهم این بود که این شهید وقتی لب باز می‌کرد بچه‌ها از عمق وجود می‌سوختند و از سویدای دل اشکشان درمی‌آمد. چرا؟ چون به نفس او ایمان و اعتقاد داشتند. او را صاحب نفس می‌دانستند.

از ایمان محکمی برخوردار بود. این ایمان خیلی مهم است. یکی ممکن است بخواند اما اولین خمپاره‌ای که بیفتد فرار کند. (البته نداشتیم چنین کسی را) اما کسی که مقاوم است اهمیت دارد، لذا فضا این طور بود و همه می‌خواندند.

شما به عنوان رزمنده رفته بودید یا برای نوحه‌خوانی؟

این‌که او جلوست و یکی دیگر عقب را خیلی قبول ندارم. یا این‌که فلانی اینقدر سال جبهه بوده و یکی دیگر فلان‌قدر سال. برخی بودند یک شب جبهه بودند ولی آدم شدند.

برخی دیگر سال‌ها بودند ولی نتوانستند خودشان را نگه دارند. البته هرچه انسان بیشتر در راه خدا مجاهدت کرده باشد، ارزشمند‌تر است.

من در تعدادی از عملیات‌ها بودم، ولی بگو چقدر آدم شدی، می‌گویم هیچی. این مهم است. اگر بخواهی خط‌کش‌ات را با شهدا بسنجی، هیچی، عقب روی داشتیم که جلوروی نداشتیم. نباید جنگ را تقسیم کنیم که این عده‌ای عقب بودند، عده دیگری جلو. من در جنگ، نه خوانندگی را برتر از رزمندگی‌ام می‌دانم و نه رزمندگی‌ام را برتر از خوانندگی.

پیغمبر در جنگ احد به یکی از یارانش گفت تو خوب شعر می‌گویی پس به اندازه 40 تیرانداز کار تو ارزش دارد. گاهی یک نوحه‌ کاری می‌کند که هزار دوشکا نمی‌تواند بکند.

برنامه ثابت نوحه‌خوانی هم داشتید؟

نه. بس که می‌رفتم برای رزمندگی و اجازه نمی‌دادند بروم جلو و از طرفی می‌رفتم برای خوانندگی و دلم می‌خواست بروم جلو، بخصوص یک جا هم رکب خوردم که اذیت شدم. من رزمنده‌وار برای کربلای 4 و 5 با بچه‌های شاهرود رفته بودم که فرمانده دورم زد. شب عملیات مرا برگرداند، چون حرفش این بود که ما تازه بعد از عملیات به مداح احتیاج داریم. کسی که این شهدا را می‌شناخته باید بخواند. الان که فکر می‌کنم شاید حق با او بود. شاید الان هم اگر دست خودم باشد نگذارم مداحان شهید بشوند.

فرمانده شما را شب عملیات برگرداند؟

با کتک. شب عملیات کربلای 4. من بو برده بودم. یک‌بار اصلا مرا نبردند قرارگاه تاکتیکی و من آنقدر داد و بیداد و گریه کردم که معاون گردان آمد مرا دوباره برد. عملیات ساعت 11 شب بود، ولی چهار بعداز‌ظهر لو رفته بود و داشتند ما را می‌زدند. خیلی هم شهید دادیم. منتها من سمت دیگر گردان بودم تا ذهن فرمانده را درگیر خودم نکنم، اما فرمانده زرنگ بود. مرا صدا کرد. من اصلا با بچه‌های شاهرود رفته بودم که بگذارند بروم جلو. به فرمانده گفتم تو به من گفتی برت نمی‌گردانم. حرف مرد یکی است. ما پشت خاکریز بودیم و کل دیالوگ زیر آماج گلوله در حد چند کلمه برقرار شد. چند جنازه هم زیر پایمان بود. گفت در جنگ حرف مرد چند تاست. تو باید برگردی و حرف این شهدا را بزنی. حالا در همین برگشتن هم ممکن بود گلوله‌ای که به اینها نخورد به ما بخورد.

در همان عملیات کربلای 4 عده زیادی هم شهید دادیم. بعد از عملیات فرمانده برای این‌که من را آرام کند، گفت: «تو فکر می‌کنی این عملیات بود؟ این فقط یک عملیات ایذایی بود. فکر کردی من به تو بی‌وفایی می‌کنم؟ من که به تو جفا نمی‌کنم.» ببینید چه حرف‌هایی به من می‌زد. خلاصه مرا با زبان ساده گول زد و نگه داشت. کربلای 5 که شد دوباره همین قصه را سر من پیاده کرد و مرا برگرداند. بعد هم آن موقع حرف مافوق را می‌گفتند، دستور ولایی است.

آن موقع شما مداح حرفه‌ای بودید؟

بله، من مداح حرفه‌ای بودم. من یکی از کارهایی که در گردان مقداد کردم این بود که نوآوری‌هایی در نوحه‌خوانی می‌کردم. آنها با حسین جان و حسین حسین و شورهای جدید مخالف بودند. آنها می‌گفتند باید قدیمی سینه بزنید. ما حالا نمی‌توانستیم برای همه توضیح دهیم واحد چیست، جفت چیست، سر دم و دو دمه چیست، زمینه چیست و... بچه‌ها یک چیز ساده دوست داشتند که خوانده شود و سینه بزنند.

من به فرمانده گردان گفتم همه اسلوب سنتی را رعایت می‌کنم. تو از اول تا آخر نوحه مظلوم بکش. فقط وقتی رسیدیم به شور آخر تو برو بنشین. لذا چون تا آخر حالت سنتی را حفظ کردیم و بعدش شورهای جدید را آوردیم، مخالفتی نکرد. این‌طور بود که گردان مقداد مستجمع و شورهای جدید هم وارد آن شد. البته بگویم خیلی از کسانی هم که مخالف شورهای جدید بودند شهید شدند. بعضی از این شورهای جدید در جبهه پخش شد، چون رزمنده‌ها با آن صفا می‌کردند.

بزرگ‌ترین ظلمی که در حق مداحی جبهه و مراسم سینه‌زنی جبهه شد این بود که دوربین‌ها خوب نیامد وسط. تلویزیون به عنوان یک رسانه چندان حضور نداشت. من سال 62 برای والفجر 6 و خیبر جبهه رفتم. با جهاد رفتم، اما سر از ارتش درآوردم. امیر دربندی که یکی از سه راوی جبهه است من در گردانشان بودم و در عملیات خیبر برایشان می‌خواندم. بعد از آن با آموزش و پرورش رفتیم. د

ر همه اینها بچه‌های شاهرود، سمنان، دامغان و گرمسار مدلی سینه می‌زدند که خیلی تصویری بود. دوربین اصلا نیامد اینها را ثبت کند. دو سه ساعت بعد از ناهار و نماز یکی می‌آمد شروع می‌کرد می‌گفت یا حسین. کم‌کم نفر دوم می‌آمد و همصدا با اولی دست روی گوشش می‌گذاشت و فریاد می‌زد یا حسین. بعد می‌شد سه نفر. آنقدر یا حسین می‌گفتند تا می‌شدند پنج‌شش نفر. بعد دور هم جمع می‌شدند و نوحه می‌خواندند. جنوبی‌ها هم خیلی با حالت خاصی دور هم حلقه می‌زدند و می‌خواندند و سینه می‌زدند. ولی هیچ دوربینی نبود.

چرا نوحه‌های آن زمان اینقدر به دل می‌نشست؟

چرا وقتی پدر آدم از دنیا می‌رود، منتظر است که مداح یا واعظ روضه بخواند. بیشترین وقتی هم که با روضه ارتباط برقرار می‌کنی وقتی است که عزیزی را از دست بدهی. وقتی انسان در مصیبتی قرار می‌گیرد به خدا نزدیک‌تر می‌شود. ما در جنگ با یک مصیبت و بلا مواجه بودیم. دوستانمان یا شهید می‌شدند یا جانباز یا اسیر. اینها مصیبت بود. در آن موقعیت حماسه کربلا بیشترین و بهترین دستاویز ما بود. حبل‌الله ما بود. توجه به ریشه و خاستگاه کربلا بود که تحمل مصیبت را برای ما آسان می‌کرد. توجه به این مطلب که امام‌حسین از همه هستی و همه کس خود گذشته است، تحمل مصیبت را برای ما آسان‌تر می‌کرد.

نکته مهم‌تر این بود که تاثیرش را حس می‌کردیم. ما تاثیر ارتباط با امام حسین و کربلا را حس می‌کردیم. یکی از مهم‌ترین مسائلی هم که در جبهه وجود داشت، نماز اول وقت بود. شب‌ها سوره واقعه خواندن بود، روزها زیارت عاشورا خواندن بود. همین الان شما فضایی فراهم کن که ما هر روز دسته جمعی زیارت عاشورا بخوانیم. ببینید چه فضایی ایجاد می‌شود. همه بزرگان ما تاکید می‌کنند بر حفظ نماز که به هر آنچه می‌خواهی می‌رسی. حالا همین نماز را به جماعت بخوان. خیلی فرق می‌کند. حالا همین نماز جماعت را با لباس خاکی در راه مجاهدت بخوان. زمین تا آسمان فرق می‌کند. معلوم است خدا بیشتر نظر می‌کند. کسی که ارتباطش با خدا بیشتر می‌شود، نام سیدالشهدا برای او عزیزتر می‌شود.

نسل جوان که موقع جنگ بچه بود هم نوحه‌های آن موقع را یادش می‌آید. اصلا آن نوحه‌ها نوستالژی این نسل شده است. در حالی که امروز خیلی نوحه‌ها بیشتر هستند و مناسبت‌های بیشتری وجود دارد. چرا گیرایی نوحه‌های زمان جنگ را ندارند؟

هر چیزی که به امام حسین متصل شد یقین بدان، می‌گیرد. یاد امام و شهدا به شرط چه؟ به شرطی که دل‌ها رو می‌بره کرب‌وبلا. اصلا بقای این انقلاب در گره خوردن به کربلاست. نکته دیگر این‌که برای آن نوحه‌ها خون ریخته شده است. یک وقتی حاج حسین سازور می‌گفت سعید جان کار نداریم حاج منصور صدای خوبی دارد، آدم شب زنده‌داری است و چه و چه. وقتی در مسجد جامع یا صبح‌های سه‌شنبه در دوران جنگ می‌خواند، 4 هزار شهید زیر دستش سینه می‌زد. آن فضا یک فضای معنوی بود. یکی از عنصرهای هر مجلسی، حضارش هستند. مجلسی که اهل جبهه برگزار کردند معلوم است فرق می‌کند. خیلی از رزمندگانی که پای «یاران چه غریبانه» سینه می‌زدند شهید شدند.

به شعر و مداحش ربطی نداشت؟

عوامل مختلفی دخیل است. شعر یکی از این عوامل است. من معتقدم شعرها و ترانه‌های دوران جنگ، بهترین‌ها بود. التفاتات هنری‌اش هم خیلی قوی بوده. اما کویتی‌پور مگر همه نوحه‌هایی که خوانده ترانه و شعر قوی داشته؟ «ممد نبودی ببینی شهر آزاد شد» این که دیگر شعرش قوی نیست؛ یک وقتی مرحوم اوستا داشته این نوحه را گوش می‌داده که به اطرافیانش گفته چقدر شعرش ضعیف است، اما ملودی قوی بوده و موضوع اهمیت داشته است. یک چیز دیگری در آن نوحه‌ها هست که من صرفا آن را به ملودی ربط نمی‌دهم و به شعر هم مربوط نیست. فضایی حاکم بود که امام می‌گفت نور خدا در کشور شما تابیده. نور حسینی متجلی شده بود. در کشور اخلاص وجود داشت.

سجاد روشنی - گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها