خاطرات یک بادبادک

کد خبر: ۵۰۲۸۶۶

رامتین بادبادک را برداشت و با رامین به حیاط خانه رفتند، ولی هر کاری کرد نتوانست بادبادک را به هوا بفرستد. به همین دلیل دست برادر کوچکش را گرفت و به خیابان رفتند تا شاید در آنجا بتواند بادبادک را به هوا بفرستد. ساعت‌ها تلاش کرد تا بالاخره بادبادک با وزش بادی به هوا رفت و رامتین و داداش کوچولویش هم به دنبال بادبادک می‌رفتند بدون توجه به خطرات و ماشین‌ها و خیابان‌ها.

تا این‌که ناگهان با صدای ترمز ماشین رامتین میخکوب شد و خیلی آرام برگشت و پشتش را نگاه کرد که دید برادرش با یک ماشین تصادف کرده و روی زمین افتاده است .

رامتین در آن لحظه نمی‌دانست باید چه کار کند و بادبادک هم از دستش رها شد و به آسمان رفت. رامتین شوکه شده بود؛ چون از دو تا امانتی که به دستش سپرده بودند نتوانسته بود بخوبی نگهداری کند؛ یکی بادبادک دوران کودکی پدرش و دیگری برادر کوچکش.

مردم جمع شدند و بچه را بغل کردند و به بیمارستان بردند و به پدر و مادر آنها خبر دادند. پدر و مادر سراسیمه به آنجا آمدند و پدر به رامتین گفت: تو چه قولی به من دادی؟ من نگفتم خیابان جای بازی نیست! تو هم چقدر گوش کردی!

او نمی‌دانست چه بگوید. در آن لحظه پزشک نزد آنها آمد و گفت: خدا را شکر همه چیز خوب است و آسیب جدی ندیده و خدا رحم کرده!

پدر رو کرد به رامتین و گفت: خب این از این، حالا بادبادک من کجاست؟

رامتین با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت: گم شد!

پدر آن موقع چیزی نگفت. چند روز بعد که رامین هم حالش خوب شده بود یک بادبادک دیگر آورد و به رامتین داد و گفت: بیا این دیگر مال خودت، ولی امیدوارم درست ازاین نگهداری کنی و بعد رامتین و رامین را سوار ماشین کرد و به پارک جنگلی برد که در آنجا یک زمین مخصوص بود برای کسانی که بادبادک هوایی را دوست دارند و آنها بادبادکشان را هوا کردند.

در همین هنگام بود که پدر پیرمردی را دید که بادبادکی در دستش است و آن بادبادک درست شبیه بادبادک کودکی پدر بود که گم شده بود. پدر که متعجب شده بود پیش پیرمرد رفت و از او پرسید بادبادک را از کجا آورده است.

پیرمرد گفت: راستش این بابادک در حیاط خانه من افتاده بود.

پدر خندید و گفت: خیلی عجیب است حاج آقا! این بادبادک مال دوران کودکی من است که چند روز پیش پسرم آن را گم کرد، ولی مثل این‌که الان پیدا شد. پیرمرد خندید و بادبادک را به دست پدر داد و گفت: پس منم مامور بودم که خاطراتت را برگردانم.

رامتین خوشحال بود که الان دو تا بادبادک با هم در آسمان در حال پروازند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها