آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
رامتین بادبادک را برداشت و با رامین به حیاط خانه رفتند، ولی هر کاری کرد نتوانست بادبادک را به هوا بفرستد. به همین دلیل دست برادر کوچکش را گرفت و به خیابان رفتند تا شاید در آنجا بتواند بادبادک را به هوا بفرستد. ساعتها تلاش کرد تا بالاخره بادبادک با وزش بادی به هوا رفت و رامتین و داداش کوچولویش هم به دنبال بادبادک میرفتند بدون توجه به خطرات و ماشینها و خیابانها.
تا اینکه ناگهان با صدای ترمز ماشین رامتین میخکوب شد و خیلی آرام برگشت و پشتش را نگاه کرد که دید برادرش با یک ماشین تصادف کرده و روی زمین افتاده است .
رامتین در آن لحظه نمیدانست باید چه کار کند و بادبادک هم از دستش رها شد و به آسمان رفت. رامتین شوکه شده بود؛ چون از دو تا امانتی که به دستش سپرده بودند نتوانسته بود بخوبی نگهداری کند؛ یکی بادبادک دوران کودکی پدرش و دیگری برادر کوچکش.
مردم جمع شدند و بچه را بغل کردند و به بیمارستان بردند و به پدر و مادر آنها خبر دادند. پدر و مادر سراسیمه به آنجا آمدند و پدر به رامتین گفت: تو چه قولی به من دادی؟ من نگفتم خیابان جای بازی نیست! تو هم چقدر گوش کردی!
او نمیدانست چه بگوید. در آن لحظه پزشک نزد آنها آمد و گفت: خدا را شکر همه چیز خوب است و آسیب جدی ندیده و خدا رحم کرده!
پدر رو کرد به رامتین و گفت: خب این از این، حالا بادبادک من کجاست؟
رامتین با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت: گم شد!
پدر آن موقع چیزی نگفت. چند روز بعد که رامین هم حالش خوب شده بود یک بادبادک دیگر آورد و به رامتین داد و گفت: بیا این دیگر مال خودت، ولی امیدوارم درست ازاین نگهداری کنی و بعد رامتین و رامین را سوار ماشین کرد و به پارک جنگلی برد که در آنجا یک زمین مخصوص بود برای کسانی که بادبادک هوایی را دوست دارند و آنها بادبادکشان را هوا کردند.
در همین هنگام بود که پدر پیرمردی را دید که بادبادکی در دستش است و آن بادبادک درست شبیه بادبادک کودکی پدر بود که گم شده بود. پدر که متعجب شده بود پیش پیرمرد رفت و از او پرسید بادبادک را از کجا آورده است.
پیرمرد گفت: راستش این بابادک در حیاط خانه من افتاده بود.
پدر خندید و گفت: خیلی عجیب است حاج آقا! این بادبادک مال دوران کودکی من است که چند روز پیش پسرم آن را گم کرد، ولی مثل اینکه الان پیدا شد. پیرمرد خندید و بادبادک را به دست پدر داد و گفت: پس منم مامور بودم که خاطراتت را برگردانم.
رامتین خوشحال بود که الان دو تا بادبادک با هم در آسمان در حال پروازند.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....