در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دریاقلی جوانی از اهالی آبادان و شغل او اوراقفروشی بود و در گوشهای از «کوی ذوالفقاری» آبادان و در گورستانی از اتومبیلهای فرسوده زندگی میکرد.
در ماههای آغاز جنگ، آبادان در محاصره نیروهای دشمن بود. انگار تقدیر این بود که درست در آن زمان که لشگری از تانکها و سربازان عراقی غافلگیرانه از رودخانه بهمنشیر گذشته و وارد آبادان شده بود، تنها دریاقلی متوجه حضور آنان شود و در آن شب پاییزی آبان ماه 1359 روی زین دوچرخه قراضهاش بنشیند و تا نفس دارد رکاب بزند؛ از میان چشمی دوربینهای دیدهبانان عراقی و قناسه به دستهای ارتش عراق که تیرشان به خطا نمیرفت بگذرد و باز رکاب بزند تا این خبر را به مدافعان شهر برساند.
رسیدن دریاقلی همان و بنا شدن سد محکم نیروهای ایرانی برابر لشگر عراق همان؛ سدی از مقاومت که باعث شد دشمن به آن سوی بهمنشیر رانده شود.
آنهایی که روزهای آغازین جنگ ایران را تحلیل میکنند همه اعتراف میکنند که اگر دریاقلی جانش را پای رکاب زدن مداوم از بهمنشیر تا آبادان نگذاشته بود، آن لشگر عراقی شاید تا شیراز هم میرسید. میدانند که اگر او نبود آبادان با تلفاتی سنگین سقوط میکرد و باز پس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونینتر و پرهزینهتر از فتح خرمشهر بود.
حالا باید بگویم دریاقلی جان، ببخش که کمی دیر شد و 32 سال بعد از آن که جانت را گذاشتی پای رکاب یادمان افتاد تو را اسطوره فداکاری بکنیم، اما خب، میشود بیایی برای ما جای پطروس فداکار را پر کنی.
در میانه نوشتن این یادداشت شعری هم پیدا کردم از «محمدرضا ترکی» که درباره دریاقلی سورانی سروده است و گویا جزئی از درس دریاقلی در کتاب ششم ابتدایی است.
دریاقلی! رکاب بزن، یا علی بگو
چشم انتظار همت تو دین و میهن است
ای مرد اهل درد، بنازم به غیرتت
این خانهها هنوز پر از کودک و زن است
فردا اگر درنگ کنی کوچههای شهر
میدان جنگ تن به تن و تانک با تن است
دریاقلی! رکاب بزن گرچه سهم تو
از این دیار، ترکش و یک مشت آهن است
مهدی جلیلی / جامجم آنلاین
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: