رفیق: قلاب د ل هر بار به جایی گیر است! د ستم بسته است. زبانم جلوی چهرة د یگران خجالت میکشد حرف بزند . نمیتوانم چیزی را که د ر د لم هست به نزد یکترین افراد هم بگویم. همیشه وقتی با خود تنها میشوم، حرفهایی را که د ر د لم ماند ه به خود م میگویم و چیزهایی را که یاد گرفتهام به خود م یاد مید هم. د لم به همین خوش است! قبلاً به ماد رم خوش بود ، اما د ر همه جا نبود . زمانی به بازی کرد ن خوش بود که آن هم برای همیشه نبود [...].
مجیری: شاید تاریخ تولید د نیا پاک شد ه باشد اما تاریخ انقضای آن مشخص است؛ و آن موقعیست که ما آد میان تمام عیوب را میبینیم به غیر از عیبهای خود [را...]؛ بگذریم... د نیا د ر حال فاسد شد ن است، به د اد ش برسیم!
تاریخ تولید ش که معلومه: یه چی بیش از 5/13 میلیارد سال پیش! اما خب... د ُرست و بلکه حتی سهچهاررُست با هم میگی! اگه عاد ت میکرد یم جای تغییر دادنِ د یگران، عیوب خود مون رو اصلاح کنیم... وضع خود مون و زند گی و د نیامون بهتر بود ... اما حالا؟ فرد ا پسفرد اس تابلو بزنن: جاد ه بازم باریکتر میشود ! با یه تصویر تار مو وسط تابلو! اِی د َد م وااای!
زینب احمد ی از بام ایران: د ر این ازد حام تنهایی و خاموشی، چراغ د لم با یاد تو روشن است. با وجود تو سهم من از زند گی لبخند است و خوشبختی. ای مهربان، بگذار باور کنم که با تو غم د ستنیافتنی میشود و خستگیها ناپید ا. بگذار تا ابد این احساس با من بماند که عشق همیشه زیباست.
محمد اسکند ری: بر سر برکه نگاهی را به آب اند اختم/ د ر خیال خالیام یک قصر زیبا ساختم/ گفتم اینجا د ر چه حالم؟ خوش به حال ماهیان/ راستی اینها ماهیانند یا که عکس آسمان؟/ با همه آوارگیهاشان چه باذوق میروند / گوئیا غمهای خود را زیر سنگها مینهند / آسمان هم با همه لطف و غرور/ میتراود بر سر این ماهیان د ریای نور/ این همه خوبی که یکجا میشود / نیست د ریا، صحبت از افسانه پید ا میشود / گرچه منزل میکنند آرام و سرد / د ر میان زند گیشان نیست د رد / ناگهان فکر بلند م سر به تاریکی کشید / کمکمک مهتاب بر د ریا زد نور سپید .
پَ بقیهش؟! ببین د یگه! یا باس آخرش یه نتیجهگیری مید اد ی، یام که این د و بیت آخرش رو حذف میکرد ی، نتیجهش میشد همون جمع شد ن محال و افسانهای خوبیها... اون وخ شاید که میرفتی وسط.
غ از تهران: خواستم از بعضی بروبچ تشکر کنم که مد تیه بیسر و صد ا فعالیت میکنن. خواستم از مطالب چسب زخم و پیمان مجید ی معین تقد یر کنم. مراتب تشکر من رو ابلاغ کنید . اونبار زیر یکی از مطالب نوشته بود ی: «تفو، تفو چرخ گرد ون» نفهمید م چطور، شد تکیهکلامم. یه د فعه ماد رم شنید ، گفت: تازگیها با کیها رفیق شد ی؟ این حرفا چیه میزنی؟ ببینم این د وستات کیاند ؟!
بفرما! آبرو و حیثیت نمیذارن واس ماااا! ینی الان شد هم رفیق ناااابااااب؟! ای تفو... تفو روزگار... توووحححف! (حالا ببیناااا... من الان د چار سرخورد گی شد هم شد یییید ، سعد ی اساماس د اد ه: یکی از حکما فرزند را نهی همیکرد از بسیار تفمالی روزگار! گفت: ای پد ر، نشنید های که ظریفان گفتهاند : اختف به روزگار بسی بِه که تنگ کرد ن خُلق فرزند گار! بیت: نه چند ان بمان د ر خود ت تا شوی لقمة روزگار/ نه چند ان بِتُف! تا جهان و خود ت هم شوی آااابد اااار!! [الپچپچات مع الحسامی فی کلام السعد ی، باب سوم: د ر فضیلت و منقبت تفمالی د نیا! حکایت د وم، پاراگراف اول، د ه خط بشمار... واستا رسید ی! همینجاس!]
حسنا گد ازگر: د ر زند ان زند گی بود م/ که از من پرسید ند : جرمت چیست؟/ بآرامی گفتم: عاشق بود ن!
آاااه... چه جُرم آرامی! چه مجرم بااااحااالیییی!
فاطمه اسماعیلپور: امروز نشسته بود م تمام «صفحة بروبچ»هایی رو که د اشتم خوند م! د لم واس خیلی از بچهها تنگ شد ه! اونایی که د یگه خیلی وقته خبری ازشون نیست. ولی الان اومد م که یه اعترافی بکنم. من همون «گل رز» و «مجهول» هستم![...] اینم یه شعر واسه صفحة باحال بروبچ: ماه را میگیرم/ ابر را میبند م/ باد هم د ر قفسی زند انی/ «ایست»باشی به زمان میگویم/ یاد م از خاطر تو پر شد ه است/ د وست د ارم اینجا/ تا ابد با نفست/ خیره باشم به زمین/ د وست د ارم همچون/ کفتری گمشد ه از یارانش/ روی تکشاخة تنهایی تو/ تا سحر اشک چو باران بارم/ د وست د ارم که تو تنها با من/ که تو تنها سخن شعر من اینجا باشی/ د ر کنار من و تنهایی من/ همچو همد م، همچو همپا باشی.
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد