پُستخانه

کد خبر: ۵۰۱۵۶۱

رفیق: قلاب د ل هر بار به جایی گیر است! د ستم بسته است. زبانم جلوی چهرة د یگران خجالت می‌کشد  حرف بزند . نمی‌توانم چیزی را که د ر د لم هست به نزد یکترین افراد  هم بگویم. همیشه وقتی با خود  تنها می‌شوم، حرفهایی را که د ر د لم ماند ه به خود م می‌گویم و چیزهایی را که یاد  گرفته‌ام به خود م یاد  می‌د هم. د لم به همین خوش است! قبلاً به ماد رم خوش بود ، اما د ر همه جا نبود . زمانی به بازی کرد ن خوش بود  که آن هم برای همیشه نبود [...].

مجیری: شاید  تاریخ تولید  د نیا پاک شد ه باشد  اما تاریخ انقضای آن مشخص است؛ و آن موقعی‌ست که ما آد میان تمام عیوب را می‌بینیم به غیر از عیبهای خود  [را...]؛ بگذریم... د نیا د ر حال فاسد  شد ن است، به د اد ش برسیم!

تاریخ تولید ش که معلومه: یه چی بیش از   5/13 میلیارد  سال پیش! اما خب... د ُرست و بل‌که حتی سه‌چهاررُست با هم می‌گی! اگه عاد ت می‌کرد یم جای تغییر دادنِ د یگران، عیوب خود مون رو اصلاح کنیم... وضع خود مون و زند گی و د نیامون بهتر بود ... اما حالا؟ فرد ا پسفرد اس تابلو بزنن: جاد ه بازم باریک​تر می‌شود ! با یه تصویر تار مو وسط تابلو! اِی د َد م وااای!

زینب احمد ی از بام ایران: د ر این ازد حام تنهایی و خاموشی، چراغ د لم با یاد  تو روشن است. با وجود  تو سهم من از زند گی لبخند  است و خوشبختی. ای مهربان، بگذار باور کنم که با تو غم د ست‌نیافتنی می‌شود  و خستگیها ناپید ا. بگذار تا ابد  این احساس با من بماند  که عشق همیشه زیباست.

محمد  اسکند ری: بر سر برکه نگاهی را به آب اند اختم/ د ر خیال خالی‌ام یک قصر زیبا ساختم/ گفتم این‌جا د ر چه حالم؟ خوش به حال ماهیان/ راستی اینها ماهیانند  یا که عکس آسمان؟/ با همه آوارگیهاشان چه باذوق می‌روند / گوئیا غمهای خود  را زیر سنگها می‌نهند / آسمان هم با همه لطف و غرور/ می‌تراود  بر سر این ماهیان د ریای نور/ این همه خوبی که یکجا می‌شود / نیست د ریا، صحبت از افسانه پید ا می‌شود / گرچه منزل می‌کنند  آرام و سرد / د ر میان زند گیشان نیست د رد / ناگهان فکر بلند م سر به تاریکی کشید / کم‌کمک مهتاب بر د ریا زد  نور سپید .

پَ بقیه‌ش؟! ببین د یگه! یا باس آخرش یه نتیجه‌گیری می‌د اد ی، یام که این د و بیت آخرش رو حذف می‌کرد ی، نتیجه‌ش می‌شد  همون جمع شد ن محال و افسانه‌ای خوبیها... اون وخ شاید  که می‌رفتی وسط.

غ از تهران: خواستم از بعضی بروبچ تشکر کنم که مد تیه بی‌سر و صد ا فعالیت می‌کنن. خواستم از مطالب چسب زخم و پیمان مجید ی معین تقد یر کنم. مراتب تشکر من رو ابلاغ کنید . اون‌بار زیر یکی از مطالب نوشته بود ی: «تفو، تفو چرخ گرد ون» نفهمید م چطور، شد  تکیه‌کلامم. یه د فعه ماد رم شنید ، گفت: تازگیها با کی‌ها رفیق شد ی؟ این حرفا چیه می‌زنی؟ ببینم این د وستات کی‌اند ؟!

بفرما! آبرو و حیثیت نمی‌ذارن واس ماااا! ینی الان شد ه‌م رفیق ناااابااااب؟! ای تفو... تفو روزگار... توووح‌ح‌ح‌ف! (حالا ببیناااا... من الان د چار سرخورد گی شد ه‌م شد یییید ، سعد ی اس‌ام‌اس د اد ه: یکی از حکما فرزند  را نهی همی‌کرد  از بسیار تفمالی روزگار! گفت: ای پد ر، نشنید ه‌ای که ظریفان گفته‌اند : اخ‌تف به روزگار بسی بِه که تنگ کرد ن خُلق فرزند گار! بیت: نه چند ان بمان د ر خود ت تا شوی لقمة روزگار/ نه چند ان بِتُف! تا جهان و خود ت هم شوی آااابد اااار!! [الپچپچات مع الحسامی فی کلام السعد ی، باب سوم: د ر فضیلت و منقبت تفمالی د نیا! حکایت د وم، پاراگراف اول، د ه خط بشمار... واستا رسید ی! همین‌جاس!]

حسنا گد ازگر: د ر زند ان زند گی بود م/ که از من پرسید ند : جرمت چیست؟/ بآرامی گفتم: عاشق بود ن!

آاااه... چه جُرم آرامی! چه مجرم بااااحااالیییی!

فاطمه اسماعیل‌پور: امروز نشسته بود م تمام «صفحة بروبچ»هایی رو که د اشتم خوند م! د لم واس خیلی از بچه‌ها تنگ شد ه! اونایی که د یگه خیلی وقته خبری ازشون نیست. ولی الان اومد م که یه اعترافی بکنم. من همون «گل رز» و «مجهول» هستم![...] اینم یه شعر واسه صفحة باحال بروبچ: ماه را می‌گیرم/ ابر را می‌بند م/ باد  هم د ر قفسی زند انی/ «ایست»باشی به زمان می‌گویم/ یاد م از خاطر تو پر شد ه است/ د وست د ارم این‌جا/ تا ابد  با نفست/ خیره باشم به زمین/ د وست د ارم همچون/ کفتری گمشد ه از یارانش/ روی تک‌شاخة تنهایی تو/ تا سحر اشک چو باران بارم/ د وست د ارم که تو تنها با من/ که تو تنها سخن شعر من این‌جا باشی/ د ر کنار من و تنهایی من/ همچو همد م، همچو همپا باشی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها