در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رفیق: قلاب د ل هر بار به جایی گیر است! د ستم بسته است. زبانم جلوی چهرة د یگران خجالت میکشد حرف بزند . نمیتوانم چیزی را که د ر د لم هست به نزد یکترین افراد هم بگویم. همیشه وقتی با خود تنها میشوم، حرفهایی را که د ر د لم ماند ه به خود م میگویم و چیزهایی را که یاد گرفتهام به خود م یاد مید هم. د لم به همین خوش است! قبلاً به ماد رم خوش بود ، اما د ر همه جا نبود . زمانی به بازی کرد ن خوش بود که آن هم برای همیشه نبود [...].
مجیری: شاید تاریخ تولید د نیا پاک شد ه باشد اما تاریخ انقضای آن مشخص است؛ و آن موقعیست که ما آد میان تمام عیوب را میبینیم به غیر از عیبهای خود [را...]؛ بگذریم... د نیا د ر حال فاسد شد ن است، به د اد ش برسیم!
تاریخ تولید ش که معلومه: یه چی بیش از 5/13 میلیارد سال پیش! اما خب... د ُرست و بلکه حتی سهچهاررُست با هم میگی! اگه عاد ت میکرد یم جای تغییر دادنِ د یگران، عیوب خود مون رو اصلاح کنیم... وضع خود مون و زند گی و د نیامون بهتر بود ... اما حالا؟ فرد ا پسفرد اس تابلو بزنن: جاد ه بازم باریکتر میشود ! با یه تصویر تار مو وسط تابلو! اِی د َد م وااای!
زینب احمد ی از بام ایران: د ر این ازد حام تنهایی و خاموشی، چراغ د لم با یاد تو روشن است. با وجود تو سهم من از زند گی لبخند است و خوشبختی. ای مهربان، بگذار باور کنم که با تو غم د ستنیافتنی میشود و خستگیها ناپید ا. بگذار تا ابد این احساس با من بماند که عشق همیشه زیباست.
محمد اسکند ری: بر سر برکه نگاهی را به آب اند اختم/ د ر خیال خالیام یک قصر زیبا ساختم/ گفتم اینجا د ر چه حالم؟ خوش به حال ماهیان/ راستی اینها ماهیانند یا که عکس آسمان؟/ با همه آوارگیهاشان چه باذوق میروند / گوئیا غمهای خود را زیر سنگها مینهند / آسمان هم با همه لطف و غرور/ میتراود بر سر این ماهیان د ریای نور/ این همه خوبی که یکجا میشود / نیست د ریا، صحبت از افسانه پید ا میشود / گرچه منزل میکنند آرام و سرد / د ر میان زند گیشان نیست د رد / ناگهان فکر بلند م سر به تاریکی کشید / کمکمک مهتاب بر د ریا زد نور سپید .
پَ بقیهش؟! ببین د یگه! یا باس آخرش یه نتیجهگیری مید اد ی، یام که این د و بیت آخرش رو حذف میکرد ی، نتیجهش میشد همون جمع شد ن محال و افسانهای خوبیها... اون وخ شاید که میرفتی وسط.
غ از تهران: خواستم از بعضی بروبچ تشکر کنم که مد تیه بیسر و صد ا فعالیت میکنن. خواستم از مطالب چسب زخم و پیمان مجید ی معین تقد یر کنم. مراتب تشکر من رو ابلاغ کنید . اونبار زیر یکی از مطالب نوشته بود ی: «تفو، تفو چرخ گرد ون» نفهمید م چطور، شد تکیهکلامم. یه د فعه ماد رم شنید ، گفت: تازگیها با کیها رفیق شد ی؟ این حرفا چیه میزنی؟ ببینم این د وستات کیاند ؟!
بفرما! آبرو و حیثیت نمیذارن واس ماااا! ینی الان شد هم رفیق ناااابااااب؟! ای تفو... تفو روزگار... توووحححف! (حالا ببیناااا... من الان د چار سرخورد گی شد هم شد یییید ، سعد ی اساماس د اد ه: یکی از حکما فرزند را نهی همیکرد از بسیار تفمالی روزگار! گفت: ای پد ر، نشنید های که ظریفان گفتهاند : اختف به روزگار بسی بِه که تنگ کرد ن خُلق فرزند گار! بیت: نه چند ان بمان د ر خود ت تا شوی لقمة روزگار/ نه چند ان بِتُف! تا جهان و خود ت هم شوی آااابد اااار!! [الپچپچات مع الحسامی فی کلام السعد ی، باب سوم: د ر فضیلت و منقبت تفمالی د نیا! حکایت د وم، پاراگراف اول، د ه خط بشمار... واستا رسید ی! همینجاس!]
حسنا گد ازگر: د ر زند ان زند گی بود م/ که از من پرسید ند : جرمت چیست؟/ بآرامی گفتم: عاشق بود ن!
آاااه... چه جُرم آرامی! چه مجرم بااااحااالیییی!
فاطمه اسماعیلپور: امروز نشسته بود م تمام «صفحة بروبچ»هایی رو که د اشتم خوند م! د لم واس خیلی از بچهها تنگ شد ه! اونایی که د یگه خیلی وقته خبری ازشون نیست. ولی الان اومد م که یه اعترافی بکنم. من همون «گل رز» و «مجهول» هستم![...] اینم یه شعر واسه صفحة باحال بروبچ: ماه را میگیرم/ ابر را میبند م/ باد هم د ر قفسی زند انی/ «ایست»باشی به زمان میگویم/ یاد م از خاطر تو پر شد ه است/ د وست د ارم اینجا/ تا ابد با نفست/ خیره باشم به زمین/ د وست د ارم همچون/ کفتری گمشد ه از یارانش/ روی تکشاخة تنهایی تو/ تا سحر اشک چو باران بارم/ د وست د ارم که تو تنها با من/ که تو تنها سخن شعر من اینجا باشی/ د ر کنار من و تنهایی من/ همچو همد م، همچو همپا باشی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: