رویا در خانوادهای به دنیا آمد که خلاف در آن امری عادی و طبیعی بود. پدرش وقتی او 8 ساله بود به ده سال حبس محکوم شد. مادرش نیز دو بار به اتهام سرقت و نگهداری مواد مخدر زندان را تجربه کرد. رویا که تک دختر خانواده است، میگوید: سه برادر دارم یکی از آنها مفقود شده یعنی یک روز بیخیال همه ما شد و رفت دنبال کار و زندگی خودش.
نمیدانم کجاست و چه کار میکند. یکی دیگر از برادرانم هم اعتیاد دارد و حال و روزش خوش نیست، برادر کوچکم هم چند سالی میشود که در زندان است، البته از آنها خبری ندارم.
خود رویا تا پیش از این دستگیر نشده بود. او از دوران نوجوانی وارد مسیر نادرست شد و در کلاس دوم راهنمایی ترک تحصیل کرد. خودش میگوید: پدرم که زندان بود مادرم را هم همان موقعها گرفتند، من هم دیگر مدرسه نرفتم، اصلا درس را دوست نداشتم. توی مخم نمیرفت، بعد هم اینکه همه در مدرسه اذیتم میکردند. معلمها پدر و مادرم را میخواستند و آنها هم که نبودند من هم رویم نمیشد بگویم زندان هستند.
زن زندانی 17 ساله بود که ازدواج کرد. او توضیح میدهد: ازدواجم از سرناچاری بود، دیگر در خانه مادرم نمیتوانستم بمانم، برادرانم اذیتم میکردند، مادرم هم به فکر من نبود، برای همین هم شوهر کردم. گفتم هرچه که باشد از این بدتر که نمیشود، شوهرم قبلا زن داشت اما زنش مرده بود و از قبل میدانستم در کارهای خلاف است، در محل همه پشت سرش حرف میزدند، ولی مهم نبود مگر پشت سر خانواده یا خود من حرف نمیزدند، اصلا دختری با آن خانواده نمیتوانست شوهر بهتر از این گیر بیاورد.
رویا 19 ساله بود که باردار شد اما فرزندش به دنیا نیامد، زن جوان میگوید:بچه سقط شد و من هم بدحال شدم و کارم به بیمارستان کشید. دکترها گفتند دیگر نمیتوانم بچهدار شوم. این خبر برایم خیلی ناراحتکننده بود، البته برای شوهرم زیاد اهمیتی نداشت، بعد از آن من و شوهرم دیگر نتوانستیم با هم زندگی کنیم تقصیر خودم بود الکی بهانه میآوردم بالاخره هم جدا شدیم. بعد از آن دیگر زندگی من سر و سامان نگرفت، دو بار ازدواج موقت کردم که نتیجه این ازدواجها برای من فقط اعتیاد بود. دیگر وارد کارهای خلاف شده بودم بدون اینکه بفهمم کی و چطور.
رویا خرده فروشی مواد مخدر انجام میداد، هرازگاهی هم بهواسطه آشنایی با مجرمان حرفهای در فروش طلاهای مسروقه یا کارهایی از این دست با آنان همکاری میکرد.
او داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: با مردی به اسم نادر آشنا شدم از آن سابقهدارهای خفن بود. میدانستم اگر او هوایم را داشته باشد، دیگر کسی نمیتواند اذیتم کند.
همین شد که به خانه او رفتم. خانه ما پاتوق خلافکاران بود. خیلیها هم برای مصرف مواد میآمدند؛ البته خود نادر زیاد در کار مواد نبود، خودش مصرف میکرد اما اهل فروش و قاچاق نبود ولی کاری هم به من نداشت.
متهم در حالیکه سرش را پایین انداخته بود، میگوید: در خانه نادر کاملا به آدمی دیگر تبدیل شدم. دیگر یک عملی کامل شده بودم. خردهفروشی هم میکردم. اصلا به این فکر نبودم که ممکن است گیر بیفتم و مثل بقیه اعضای خانواده از زندان سر دربیاورم. آن زمان با خانوادهام کاملا قطع رابطه کرده بودم و خبری از آنها نداشتم. آنها هم سراغی از من نمیگرفتند. پدرم آزاد بود اما سرش جای دیگری گرم بود و اصلا به روی خودش نمیآورد دختری هم دارد.
رویا نحوه دستگیریاش را اینطور شرح میدهد: ماموران دنبال نادر بودند به خانهمان که ریختند مواد پیدا کردند، نادر هم گفت همهاش برای من است. راست میگفت تازه جنس آورده بودم که بفروشم. اینطور شد که من را هم گرفتند، فعلا تکلیفم روشن نشده اما میدانم باید مدت زیادی در زندان بمانم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم