در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شوهرم مرد خوبی بود. آرام بود و به دیگران احترام میگذاشت. در عین حال سعی میکرد رفتار معقولی داشته باشد تا از او بهعنوان مردی قابل اعتماد یاد کنند. اتفاقا همینطور هم بود. آزاری برای کسی نداشت و همه میدانستند هرگز از او بدی به آنها نخواهد رسید. اما این خصوصیات برای من که همسر او بودم کافی نبود. او ضعفهای زیادی داشت که چشم پوشی از آنها کار راحتی به نظر نمیرسید.
برای آنهایی که از بیرون زندگی ما را میدیدند ما زوجی بودیم که احترام زیادی برای هم قائل بوده و نسبتا خوشبخت زندگی میکردیم. اما واقعیت برای من که با او زیر یک سقف زندگی میکردم چیز دیگری بود.
زندگی هیچوقت برای هیچ کداممان به آسانی نگذشت و در طول چهار سال زندگی مشترکمان احساس خوشبختی و راحتی لحظهای به دل من راه نیافت.
مشکل از آنجا بود که نه آنقدر از یکدیگر بد میدیدیم که بخواهیم جدا شویم و زندگیهای جداگانهمان را ادامه دهیم و نه خوشبخت بودیم که همه چیز را بپذیریم و با شادی روزها را سپری کنیم. حالت بدی بود.
هیچ کداممان قدرت تصمیمگیری برای آینده رابطهمان را نداشتیم و به نظر میرسید هرگز نتوانیم از زندگی کسلکنندهای که برای خودمان ساخته بودیم بیرون بیاییم. انگار تنها راه برایمان مرگ یکی از ما بود.
جسد جسی الدستین مرد سی و چهار سالهای که به گفته همسرش لیزا به طور ناگهانی پشت میز شام سکته کرده و جانش را از دست داده بود، با وجود شک پزشکان به پزشکی قانونی منتقل شد. چند ساعت بعد اعلام شد مرگ جسی نه به علت سکته بلکه به خاطر خوردن بیش از اندازه قرصهای آرامبخش رخ داده است.
ماموران پلیس نیویورک بلافاصله وارد ماجرا شدند و خانم لیزا را که ادعا میکرد از قرصهای آرامبخش هیچ اطلاعی نداشته، دستگیر کردند. تحقیقات در خانه این زوج روشن کرد نوشیدنیای که جسی قبل از خوردن شام نوشیده مملو از قرصهای حل شده بوده که ایست قلبیاش را رقم زده است.
اتهام خانم لیزا الدستین مشخص بود و او بلافاصله پس از اعتراف بازداشت شد تا دادگاه در مورد او تصمیم بگیرد. به اتهام قتلی که میتواند تا 30 سال حبس را برای او داشته باشد.
همه چیز کسلکننده بود
وقتی ازدواج کردیم مثل هر دختر دیگری تصور میکردم روزهای هیجانانگیز و زیبایی در انتظارم است؛ اما عملا اینطور نبود. ما را زوجی که دوست مشترکمان بود به هم معرفی کردند و آشنایی زیادی از خلق و خوی یکدیگر نداشتیم.
وقتی زیر یک سقف رفتیم، متوجه شدیم همه چیز این زندگی برای هر دوی ما کسلکننده است و نمیتوانیم راهی برای بهتر شدنش پیدا کنیم.
سعی زیادی کردیم تا هر طور شده همه چیز را به شکل بهتری مدیریت کنیم؛ اما بیفایده بود. حقیقت این بود که شوهرم هرگز از کار و هیجانهایی که مردها از آن لذت میبرند خوشحال نمیشد و این بزرگترین مساله برای زندگی مشترک ما بود.
نمیدانستم چطور باید او را به پول در آوردن و فعالیت مفید تشویق کنم. این مشکل بزرگ مسالهای نبود که بخواهم در موردش با کسی بحث کنم یا حتی کمکی بگیرم.
موضوع بیکاری و در واقع تنبلیهای شوهرم به خودش ارتباط داشت و به نوع زندگیاش در مجردی و جوانی که همیشه از سوی پدرش از لحاظ مالی کاملا تامین میشد. این پیش زمینه سبب شده بود که علاقهای به کار کردن نشان ندهد و روز به روز بیشتر مرا نسبت به همهچیز مایوس کند.
از نظر من مردی که با من زیر یک سقف زندگی میکرد باید مثل هر مرد دیگری یا حتی مثل پدرم با اشتیاق سر کار میرفت؛ اما جسی اصلا در این وادی نبود. دوست داشت در خانه بنشیند و با وجود سن و سال جوانش پدرش به او پول بدهد و او همه را خرج کارهای کسلکنندهاش کند. ما نه مسافرت میرفتیم و نه با دیگران رابطهای داشتیم. همه زندگیمان در خانه و روبهروی تلویزیون به تماشا کردن برنامههای بیربطی میگذشت که کوچکترین هیجانی برایم نداشتند. این وضع زندگی بالاخره خستهام کرد و رفتاری نشان دادم که خودم از آن شرمندهام.
مرگ با خوردن آب پرتقال
هنگامی که پزشکی قانونی اعلام کرد مرگ آقای جسی الدستین بر اثر خوردن آب پرتقال مسموم در خانهاش رخ داده، جای شکی وجود نداشت که همسرش لیزا در آن دست داشته است. این زوج پس از چهار سال زندگی مشترک فرزندی نداشتند و نارضایتیهای آنها به گوش اطرافیانشان نیز رسیده بود.
ماموران پلیس با وجود انکارهای خانم لیزا که مشکوک به بیماری افسردگی است، در مورد خوراندن آبمیوه مسموم تلاش زیادی کردند تا در نهایت توانستند حقیقت را از زبان او بشنوند و پرونده را برای دادگاه آماده کنند. جای شکی وجود نداشت که مشکلاتی که لیزا از آنها بهعنوان جدی و حل نشدنی نام میبرد سبب مرگ شوهرش شده است و او باید به عنوان متهم ردیف اول دادگاهی شود.
از رفتارم پشیمانم
ما سن زیادی نداشتیم که ازدواج کردیم. من تصور میکردم از آنجا که جسی والدینی معقول و ثروتمند دارد میتواند مرد خوبی برای آیندهام باشد و همه چیز را بخوبی پیش ببرد. وقتی ازدواج کردیم به من قول داد هرگز آزارم ندهد و زندگی خوبی را برایم فراهم کند. در مورد قول زندگی راحت دروغ نگفته بود. اوایل ازدواجمان پول زیادی برای خرج کردن داشتیم که میدانستم از پدرش به او میرسد و اصلا هم سوال نمیکردم که چرا تمام وقتش را در خانه یا کلوپ گلف میگذراند. به نظرم تا زمانی که از لحاظ مالی تامین بودیم دلیلی برای سختگیریهای من وجود نداشت، اما بالاخره از این وضع خسته شدم. مگر تا چند سال میتوانستیم هر دو در خانه بمانیم و کار نکنیم و زندگی روزمره مان را بگذرانیم؟! به مرور زمان تصورم از همه چیز و بخصوص رفتارهای جسی تغییر کرد.
میخواستم او هم مثل همه مردهای دیگری که در اطرافمان بودند سر کار برود و برای زندگیاش تلاش کند، اما بیفایده بود. آنقدر پدرش او را لوس و تنبل بار آورده بود که حاضر به هیچ سختی نبود و مرا به خاطر نوع تفکرم مدام مسخره میکرد.
بالاخره جایی باید به این رفتارهایش خاتمه میداد اما من نمیدانستم آنجا کجاست و چقدر دیگر باید تحمل کنم که او هم مثل همه مردان دیگر به کار کردن علاقهمند شود.
همه دوستان و آشنایانمان به زندگی من غبطه میخوردند و ادعا میکردند آرزو داشتند مثل من و شوهرم در آرامش و رفاه زندگی کنند، اما نمیدانستند که ادامه دادن به این زندگی کسلکننده برای من بشدت زجرآور شده است. والدینم ایراد بزرگی در دامادشان نمیدیدند که بخواهند حرفهایم را گوش کنند و به فکر چارهای باشند و فقط خودم میدانستم در زندگی یکنواختی که با جسی دارم روز به روز فرو میروم و به افسردگی نزدیک میشوم.
چند سالی به خاطر علاقهای که به او داشتم تحمل کردم اما دیگر احساس کردم نمیتوانم این زندگی را ادامه دهم. باید راهی برای خلاص شدن از این وضع پیدا میکردیم. نه هیچ کداممان برای جدایی و طلاق پا پیش میگذاشتیم و نه از زندگیمان خوشحال بودیم.
شبی که آب پرتقال مسموم را درست کردم، اول میخواستم خودم آن را بنوشم و برای همیشه راحت شوم اما یک لحظه تصمیمم عوض شد و آن را به جسی دادم. کاری که از آن بشدت پشیمانم و فکر میکنم چرا بیدلیل زندگی مرد جوانی را که میتوانست سالهای سال آنطور که دلش میخواست زندگی کند، به خاطر کسالت و افسردگی خودم از او گرفتهام.
شوهرم مرد خوبی بود. آرام بود و به دیگران احترام میگذاشت. در عین حال سعی میکرد رفتار معقولی داشته باشد تا از او بهعنوان مردی قابل اعتماد یاد کنند. اتفاقا همینطور هم بود. آزاری برای کسی نداشت و همه میدانستند هرگز از او بدی به آنها نخواهد رسید. اما این خصوصیات برای من که همسر او بودم کافی نبود. او ضعفهای زیادی داشت که چشم پوشی از آنها کار راحتی به نظر نمیرسید.
برای آنهایی که از بیرون زندگی ما را میدیدند ما زوجی بودیم که احترام زیادی برای هم قائل بوده و نسبتا خوشبخت زندگی میکردیم. اما واقعیت برای من که با او زیر یک سقف زندگی میکردم چیز دیگری بود.
زندگی هیچوقت برای هیچ کداممان به آسانی نگذشت و در طول چهار سال زندگی مشترکمان احساس خوشبختی و راحتی لحظهای به دل من راه نیافت.
مشکل از آنجا بود که نه آنقدر از یکدیگر بد میدیدیم که بخواهیم جدا شویم و زندگیهای جداگانهمان را ادامه دهیم و نه خوشبخت بودیم که همه چیز را بپذیریم و با شادی روزها را سپری کنیم. حالت بدی بود.
هیچ کداممان قدرت تصمیمگیری برای آینده رابطهمان را نداشتیم و به نظر میرسید هرگز نتوانیم از زندگی کسلکنندهای که برای خودمان ساخته بودیم بیرون بیاییم. انگار تنها راه برایمان مرگ یکی از ما بود.
جسد جسی الدستین مرد سی و چهار سالهای که به گفته همسرش لیزا به طور ناگهانی پشت میز شام سکته کرده و جانش را از دست داده بود، با وجود شک پزشکان به پزشکی قانونی منتقل شد. چند ساعت بعد اعلام شد مرگ جسی نه به علت سکته بلکه به خاطر خوردن بیش از اندازه قرصهای آرامبخش رخ داده است.
ماموران پلیس نیویورک بلافاصله وارد ماجرا شدند و خانم لیزا را که ادعا میکرد از قرصهای آرامبخش هیچ اطلاعی نداشته، دستگیر کردند. تحقیقات در خانه این زوج روشن کرد نوشیدنیای که جسی قبل از خوردن شام نوشیده مملو از قرصهای حل شده بوده که ایست قلبیاش را رقم زده است.
اتهام خانم لیزا الدستین مشخص بود و او بلافاصله پس از اعتراف بازداشت شد تا دادگاه در مورد او تصمیم بگیرد. به اتهام قتلی که میتواند تا 30 سال حبس را برای او داشته باشد.
همه چیز کسلکننده بود
وقتی ازدواج کردیم مثل هر دختر دیگری تصور میکردم روزهای هیجانانگیز و زیبایی در انتظارم است؛ اما عملا اینطور نبود. ما را زوجی که دوست مشترکمان بود به هم معرفی کردند و آشنایی زیادی از خلق و خوی یکدیگر نداشتیم.
وقتی زیر یک سقف رفتیم، متوجه شدیم همه چیز این زندگی برای هر دوی ما کسلکننده است و نمیتوانیم راهی برای بهتر شدنش پیدا کنیم.
سعی زیادی کردیم تا هر طور شده همه چیز را به شکل بهتری مدیریت کنیم؛ اما بیفایده بود. حقیقت این بود که شوهرم هرگز از کار و هیجانهایی که مردها از آن لذت میبرند خوشحال نمیشد و این بزرگترین مساله برای زندگی مشترک ما بود.
نمیدانستم چطور باید او را به پول در آوردن و فعالیت مفید تشویق کنم. این مشکل بزرگ مسالهای نبود که بخواهم در موردش با کسی بحث کنم یا حتی کمکی بگیرم.
موضوع بیکاری و در واقع تنبلیهای شوهرم به خودش ارتباط داشت و به نوع زندگیاش در مجردی و جوانی که همیشه از سوی پدرش از لحاظ مالی کاملا تامین میشد. این پیش زمینه سبب شده بود که علاقهای به کار کردن نشان ندهد و روز به روز بیشتر مرا نسبت به همهچیز مایوس کند.
از نظر من مردی که با من زیر یک سقف زندگی میکرد باید مثل هر مرد دیگری یا حتی مثل پدرم با اشتیاق سر کار میرفت؛ اما جسی اصلا در این وادی نبود. دوست داشت در خانه بنشیند و با وجود سن و سال جوانش پدرش به او پول بدهد و او همه را خرج کارهای کسلکنندهاش کند. ما نه مسافرت میرفتیم و نه با دیگران رابطهای داشتیم. همه زندگیمان در خانه و روبهروی تلویزیون به تماشا کردن برنامههای بیربطی میگذشت که کوچکترین هیجانی برایم نداشتند. این وضع زندگی بالاخره خستهام کرد و رفتاری نشان دادم که خودم از آن شرمندهام.
مرگ با خوردن آب پرتقال
هنگامی که پزشکی قانونی اعلام کرد مرگ آقای جسی الدستین بر اثر خوردن آب پرتقال مسموم در خانهاش رخ داده، جای شکی وجود نداشت که همسرش لیزا در آن دست داشته است. این زوج پس از چهار سال زندگی مشترک فرزندی نداشتند و نارضایتیهای آنها به گوش اطرافیانشان نیز رسیده بود.
ماموران پلیس با وجود انکارهای خانم لیزا که مشکوک به بیماری افسردگی است، در مورد خوراندن آبمیوه مسموم تلاش زیادی کردند تا در نهایت توانستند حقیقت را از زبان او بشنوند و پرونده را برای دادگاه آماده کنند. جای شکی وجود نداشت که مشکلاتی که لیزا از آنها بهعنوان جدی و حل نشدنی نام میبرد سبب مرگ شوهرش شده است و او باید به عنوان متهم ردیف اول دادگاهی شود.
از رفتارم پشیمانم
ما سن زیادی نداشتیم که ازدواج کردیم. من تصور میکردم از آنجا که جسی والدینی معقول و ثروتمند دارد میتواند مرد خوبی برای آیندهام باشد و همه چیز را بخوبی پیش ببرد. وقتی ازدواج کردیم به من قول داد هرگز آزارم ندهد و زندگی خوبی را برایم فراهم کند. در مورد قول زندگی راحت دروغ نگفته بود. اوایل ازدواجمان پول زیادی برای خرج کردن داشتیم که میدانستم از پدرش به او میرسد و اصلا هم سوال نمیکردم که چرا تمام وقتش را در خانه یا کلوپ گلف میگذراند. به نظرم تا زمانی که از لحاظ مالی تامین بودیم دلیلی برای سختگیریهای من وجود نداشت، اما بالاخره از این وضع خسته شدم. مگر تا چند سال میتوانستیم هر دو در خانه بمانیم و کار نکنیم و زندگی روزمره مان را بگذرانیم؟! به مرور زمان تصورم از همه چیز و بخصوص رفتارهای جسی تغییر کرد.
میخواستم او هم مثل همه مردهای دیگری که در اطرافمان بودند سر کار برود و برای زندگیاش تلاش کند، اما بیفایده بود. آنقدر پدرش او را لوس و تنبل بار آورده بود که حاضر به هیچ سختی نبود و مرا به خاطر نوع تفکرم مدام مسخره میکرد.
بالاخره جایی باید به این رفتارهایش خاتمه میداد اما من نمیدانستم آنجا کجاست و چقدر دیگر باید تحمل کنم که او هم مثل همه مردان دیگر به کار کردن علاقهمند شود.
همه دوستان و آشنایانمان به زندگی من غبطه میخوردند و ادعا میکردند آرزو داشتند مثل من و شوهرم در آرامش و رفاه زندگی کنند، اما نمیدانستند که ادامه دادن به این زندگی کسلکننده برای من بشدت زجرآور شده است. والدینم ایراد بزرگی در دامادشان نمیدیدند که بخواهند حرفهایم را گوش کنند و به فکر چارهای باشند و فقط خودم میدانستم در زندگی یکنواختی که با جسی دارم روز به روز فرو میروم و به افسردگی نزدیک میشوم.
چند سالی به خاطر علاقهای که به او داشتم تحمل کردم اما دیگر احساس کردم نمیتوانم این زندگی را ادامه دهم. باید راهی برای خلاص شدن از این وضع پیدا میکردیم. نه هیچ کداممان برای جدایی و طلاق پا پیش میگذاشتیم و نه از زندگیمان خوشحال بودیم.
شبی که آب پرتقال مسموم را درست کردم، اول میخواستم خودم آن را بنوشم و برای همیشه راحت شوم اما یک لحظه تصمیمم عوض شد و آن را به جسی دادم. کاری که از آن بشدت پشیمانم و فکر میکنم چرا بیدلیل زندگی مرد جوانی را که میتوانست سالهای سال آنطور که دلش میخواست زندگی کند، به خاطر کسالت و افسردگی خودم از او گرفتهام.
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: