پُستخانه

کد خبر: ۵۰۰۰۹۰

محمد اسکندری: صبح زود وقتی ساعت زنگ می‌زنه/ می‌گه برپا نوبت دویدنه/ همه‌مون با یک صدا از خوابمون بلند می‌شیم/ به صورت نقاب زدیم شاید داریم عوض می‌شیم/ اگه از بالا بخوایم نگاه کنیم به این زمین/ کم شده آدم خوب، خودت بیا پایین ببین/[...]

ایمیلت رو ریپلی کردم واسه سهراب سپهری که یه سخنی، نقدی، نظری، حرفی، حدیث مطالبی‌ای(!) بگه درباره‌ش؛ جواب داده: «اگه از این بغلا بخوایم نیگا کنیم به‌ش: کم شده شعرای خوب، خودت بیا بغل... ببیییین!» سهرابه دیگه... هر چی تو زندگیش نشد بخنده، حالا رو آورده به طنز و لبخند!

ا.ب.گلشن: در چشمانش نگاه می‌کنم؛ به تنِ رنجورش می‌نگرم: تجسمی از صبوری و تحمل؛ خسته، آرام، پُر درد، ولی بی شکایت. دوست داشتنی و مهربان، پُر غرور، محکم و استوار و تجسمی از عشق و ایمان.

دریای عطش: دو تا مشکل توی نوشتن دارم که براشون دنبال راه حل می‌گردم: 1-گهگاهی ایده‌های خوبی به ذهنم برای نوشتن می‌رسه اما تا می‌رم خودم رو برسونم به کاغذ، ایدهه از سرم می‌پره! درست شبیه پرنده‌ها؛ فقط فرقش اینه که با هیچ طعمه‌ای به دام نمی‌افته! 2-موقع مطالعه یا فکر کردن واسه نوشتن، یهو می‌بینم قلمم تو دستم نیست! (جوری گم می‌شه که انگار کمربندِ مشکیِ قایم‌باشک داره!)

طعمه دارم برات هلو! چی ببخشید... کرمِ سرِ قلاب ماهیگیری!! 1-الان دیگه اغلب گوشیا یه برنامة ضبط صدا هم دارن؛ بای دیفالت حتی!! دکمه رو بزن شروع کن به بیان ایده‌هات! 2-والله گمونم انسانهای اولیه هم توی دورة دایناسورا این‌قد که تو دنبال کاغذ و قلم واسه نوشتن می‌گردی، دنبال سنگ و رنگ رُس واسه نقاشی رو در و پیکر غارشون نبودن! خُ یه نمه تکنولوژیک شو دیگه اَه!!

بدون نام: حسامی! فکر می‌کنم چند وقت می‌شه که درگیر احساسای چند شخصیتی شده‌م. کاش می‌تونستی یه کلید طلایی بدی به من بفهمم کی‌ام، چی می‌خوام از زندگی، چی‌کار باید بکنم[...].

هاااان‌ن‌‌ن؟! مگه من روان‌شناسم؟ ولی در این مورد بیا که خووووب می‌دونم چی‌کار باس کنی! خووووب! دوای دردت پیش حکیم ناصرالقاسم ابوالفتوح کیکاوس‌بن رازیه! نه که خودش گرفتار چندشخصیتی بوووود... از این لحاظ! می‌گه: «ببین عَی‌زم! اول باس تیکه‌های مختلف شخصیتت رو جدا جدا بررسی کنی (بگو خب!) واس خاطر این‌که مشخص شه وااااقعاً کی‌ای، چی‌ای، چی می‌خوای (از زندگی‌هاااا!)، تا بعد بریم سراغ این‌که چی کار باس کنی! فقط حواست باشه‌هاااا... فردا نیای بگی تیکه تیکه کردی دل منوووو! ...که من جوابگوش نیستم دیگه!

رفیق: تقصیر خودم بود که مطلبم را بدون اسمم نوشتم و برای اولین بار یا شاید هم آخرین بار شدم «بدون نام». [...]می‌خواستم بدانم مسابقه‌ای هست که من بتوانم در آن شرکت کنم و اشکالات داستانم رو بگیرم؟[...]

واسه پی بردن به اشکالات داستان که تو مسابقه شرکت نمیکنن رفیق من! یا میرن بیشتر می‌خونن یا به چند تا مطلع دلسوز نشونش می‌دن و نظرشون رو میخوان.

داغ: بغل می‌کند تمام ناگفته‌هایم را چشمهای خیسم/ [و] بالشم را به جای گونه اشتباه می‌گیرند/ این‌قدر که از نبودن تو می‌گریم./ تو با من بمان... تا برایت پانتومیم عشاق را بازی کنم/ نه تقلید مجنونانه/ من قادرم به خاطر تو/ احساسم را روی بوم نگفته‌هایم جاری کنم/ نه این‌که ذهنت را با شبیه سازی بدل «خط‌خطی کودکانه»/ هنوز مانده است که مرا به اندازة خودم بشناسی/ کسی که برای تو هر شب ستاره می‌چیند/ برای تو آخر پائیز را بدون جوجه زمستان می‌کند/ برای تو خوش می‌شود آخر شاهنامه را/ و.../ برای تو مثل یک مرد به انتظار می‌نشیند...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها