من آن آیینه شکسته‌ام

روح که می‌رود، تن که جا می‌ماند روی تخت بیمارستان، دستگاه‌ها که ریه‌ها را بی‌اختیار صاحبشان از هوا پر و خالی می‌کند، پزشکان که روی آخرین برگ پرونده می‌نویسند مرگ مغزی، یعنی او مرده است، حتی اگرهنوز نبضش بزند، تنش گرم باشد، پوستش نرم و لطیف، گونه‌هایش صورتی و لب‌هایش پشت پرده لبخندی کمرنگ.
کد خبر: ۴۹۹۵۴۲

روح که می‌رود، تن که جا می‌ماند روی تخت بیمارستان ، قلبی هست با هوس تپیدن، چشم‌هایی با شوق دیدن و کبد و کلیه‌هایی که هنوز زنده‌اند، پنهان و منتظر در کالبدی که مرده.

انتخاب با توست، چون آن‌که خواب مرگ می‌بیند، پاره‌تنت است و به همین خاطر خودت باید تصمیم بگیری آخرین یادگارهایش از زندگی نیست شود یا پزشکان، پوست‌مهتابی‌اش را با کاتر بشکافند تا زنده‌های جسمش را به تن‌های رنجور و نحیف پیوند بزنند.

نه اگر بگویی، باید عزیزت را برای آخرین بار ببوسی و بسپری به خاک، اما اگر دلت را زیر پا بگذاری و مثل خانواده مهدی فنودی دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف که پس از تصادف، مرگ مغزی شد و آنها یکشنبه گذشته پذیرفتند اعضای پسرکشان را ببخشند، سر تکان بدهی به تائید اهدای عضو، او هم مثل مهدی باز جان می‌گیرد و تکرار می‌شود.

جسمی که مرگ بر لب‌هایش حالا، مهر خاموشی زده است، یکی از 1500 نفر مرگ مغزی سالانه در کشور است که کمی بیش از 30 درصد از آنها به اهدای عضو می‌رسند و بقیه، به خاطر مخالفت خانواده‌هایشان، به خاک برمی‌گردند و از حق زندگی بخشیدن به انسان‌های دیگر محروم می‌شوند.

جسمی که مرگ بر لب‌هایش حالا، مهر خاموشی زده است، شاید اگر حق حرف زدن داشت برایت می‌گفت که برای مرده‌ها فرقی نمی‌کند کاتری پس از مرگ پوستشان را بشکافد یا نه و بی‌قلب و کلیه‌ها و قرنیه‌ها و کبد در خاک آرام بگیرند یا همه آنها را همراه خودشان ببرند.

جسمی که مرگ بر لب‌هایش حالا، مهر خاموشی زده است شاید اگر حق حرف زدن داشت برایت تعریف می‌کرد که آیینه وقتی می‌شکند، می‌توانی زیر خروارها خاک مدفونش کنی یا  هر کدام از تکه‌هایش را به سینه دیواری بیاویزی تا نور در بینهایت آسمانش، آشیانه بسازد و آن‌وقت التماست می‌کرد «من آن آیینه شکسته‌ام... تکه‌هایم را مدفون نکن ...»

مریم یوشی‌زاده -‌ گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها