خاطره

همیشه دزدها برنده نیستند

با سلام به دوستان تلاشگر تپش. امیدوارم در کار خود موفق باشید. اینجانب بازنشسته آموزش و پرورش بعد از دوران خدمت و کارمندی اقدام به بازکردن مغازه‌ای کرده و در محل یک مغازه‌ خواربار فروشی باز کردم. طی این مدت اتفاقات تلخ و شیرین زیادی برایم پیش آمده و می‌آید که با این نامه یکی از آنها را نوشته و برایتان ارسال می‌کنم.
کد خبر: ۴۹۸۹۳۰

چند ماه پیش بود که جوانی وارد مغازه شد و درخواست سیگار کرد. چون اینجانب سیگار نمی‌فروشم جواب رد داده و گفتم سیگار ندارم. بعد از آن درخواست خوراکی داد. برای خرید خود پول درشت داد و برای خرد کردن پول آن مشتری جوان پشت دخل رفتم تا ببینم وضع پول خرد دخل چطور است. یک لحظه متوجه شدم که مشتری جوان مرا زیرنظر دارد تا ببیند دخل مغازه کجا قرار گرفته است، چون داخل جلوی چشم همه است برای همین هیچ‌وقت نمی‌گذارم پول زیادی در آن جمع شود.

آن جوان با نگاه کردن به یخچال مغازه از گوشه آن 3 تا نوشیدنی خواست. من حدس زدم که چهره جوان کمی مضطرب است و در ضمن به بیرون نگاه می‌کرد که 2 نفر از دوستانش بیرون از مغازه منتظر او هستند. برای آوردن نوشیدنی باید به پشت یخچال می‌رفتم و فکر می‌کنم جوان مشتری می‌خواست با فرستادن من به پشت یخچال کاری انجام دهد.

وقتی رفتم پشت یخچال همان جا ایستادم و از لای جنس‌های داخل یخچال مشتری را زیرنظر داشتم. یک آن متوجه شدم که دست‌اش را از پشت ویترین آورد جلو که دخل مغازه را بزند. با دیدن این وضعیت با کف دست محکم به بدنه یخچال کوبیدم و فریاد زدم «گفتی چند تا؟»

مشتری که تمام حواسش به موجودی دخل بود و داشت آن طرف را دید می‌زد با شنیدن صدای ضربه یخچال و فریاد من همان جا خشکش زد. بقدری ترسید و وحشت کرد که شوکه شده بود و سوت‌های منقطع می‌زد. باترس و لرز سعی کرد از مغازه بیرون برود ولی در مغازه را پیدا نمی‌کرد، دست پاچه شده بود و نمی‌دانست چکار کند. بعد از مدتی که راه بیرون را پیدا کرد به طرف دوستانش رفت که منتظر او بودند. من که از حالت چهره و تشویش او نگران شده بودم که نکند از ترس سکته کند، از مغازه بیرون آمدم و از پشت سر مشتری را صدا زدم. این کار را کردم که با او صحبت کنم و او را آرام کنم. ولی آنها بیشتر وحشت کردند و ترسیدند. دوستانش او را که ترسیده و رمق نداشت حتی سوار موتور بشود، سوارش کردند و رفتند.

قبلا ‌گاهی آنها را می‌دیدم ولی از این جریان به بعد دیگر هرگز آنها را در آن خیابان ندیدم. البته من هم تصمیم گرفتم دیگر چنین کاری را نکنم که باعث وحشت مشتری بشود و امیدوارم مشتری هم​چنین فکر باطلی که دخل مغازه اینجانب را بزند، به سرش نزند.

با تشکر ـ کریم عبایی، زنجان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها