در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ستوان ظهوری برای بررسی سوابق احتمالی مهران از اداره بیرون رفته بود و سرگرد شهاب در اتاق خودش با یکی از پیرمردان همنشین مقتول در پارک مشغول صحبت بود. بقیه دوستان هرمز بالاخره راضی شده بودند بروند. کارآگاه اطمینان داده بود حضور فقط یک نفر کافی است و بقیه نهتنها نمیتوانند کمکی بکنند، بلکه ممکن است مخل نظم و آرامش شوند.
پیرمرد استکان نیمخورده چای را روی میز گذاشت و از شهاب پرسید: «یعنی فکر میکنید کار مهران باشد؟»
سوال بیمعنی و حتی خندهداری بود اگر شهاب غیر از این فکر میکرد، چه دلیلی داشت این همه وقتش را برای چهرهنگاری از مهران و بهدست آوردن ردپایی از او تلف کند.
کارآگاه با وجود این سعی کرد محترمانه برخورد کند و به سوال جواب بدهد: «به نظر من همه رفتارهای مهران مشکوک است. اینکه یکدفعه سر و کلهاش در پارک پیدا میشود و به جای اینکه با همسن و سالان خودش باشد، سراغ شماها میآید. وعده میدهد برایتان وام بگیرد و ادعا میکند بیکس و تنهاست و برای خواستگاری رفتن کسی را ندارد و مهمتر از همه اینکه از زمان قتل هرمز ناپدید شده است.»
ـ ولی برای چه باید هرمز را بکشد، هرمز که میخواست به او کمک کند؟
سرگرد برای این پرسش پاسخی نداشت. از خانه مقتول هیچ سرقتی انجام نشده بود، پس انگیزه مادی در این جنایت دخیل نبود.
شهاب به جای جواب دادن از پشت میز بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد و 20 دقیقه بعد بود که ظهوری با دست پر وارد شد. او سابقه مهران را پیدا کرده بود؛ طرف از آن خلافکاران حرفهای بود که دست شیطان را هم از پشت میبست. اولین سابقهاش در 16 سالگی ثبت شده بود.
آن زمان عضو باند سرقت از منزل بود و بعد از دو سال دوباره دستگیر شده بود؛ این دفعه به اتهام کیفقاپیهای متعدد و به اعتراف خودش بیشتر از 50 فقره. سه سال بعد به اتهام کلاهبرداری از دختری جوان که به او وعده ازدواج داده بود دستگیر، اما با گرفتن رضایت آزاد شده و بالاخره به اتهام سرقت از مردان مسن با استفاده از خوراکیهای مسموم به زندان افتاده بود.
دوست هرمز وقتی فهمید در این مدت با چه آدم فاسدی سروکار داشت و به چه گرگی اعتماد کرده بود رنگ از رخسارش پرید. مهران چنان مودبانه رفتار میکرد و آنقدر سربه زیر بود که نهتنها او که بقیه دوستان پارکنشین وی حاضر بودند به سر او قسم بخورند.
پیرمرد به سختی دهان باز کرد: «آدم دیگر به چشمان خودش هم نمیتواند اعتماد کند.»
دو همکار هیچ جوابی به او ندادند. آنها کار مهمتری داشتند باید هرچه زودتر این مجرم سابقهدار را به دام میانداختند وگرنه معلوم نبود چه جرمهای دیگری را انجام بدهد.چند آدرس از مهران در پروندهاش وجود داشت که البته کاملا واضح بود او را در هیچکدام از آنها نمیتوان پیدا کرد. مهران از آن دسته تبهکارانی بود که به قول ظهوری مار خورده و افعی شده بود و خیلی خوب بلد بود چطور خودش را مخفی کند. با این حال چاره و سرنخ دیگری وجود نداشت جز اینکه جستجو را از همان نشانیها شروع میکردند.
یک هفته تمام به سرعت برق و باد گذشت بدون اینکه ردپایی از مظنون به قتل به دست بیاید. تمامی پاتوقها و محلهای رفت و آمد مهران زیرنظر قرار داشت، اما او در آن محدودهها آفتابی نمیشد تا اینکه بالاخره خطای بزرگش را انجام داد و با یکی از دوستان هرمز تماس گرفت، پیرمرد هم بلافاصله شهاب را باخبر کرد.
آنقدر ترسیده بود که زبانش بند آمده بود: «گفت این مدت سفر بوده، از طرف بانک رفته بود برای کمک به زلزلهزدگان. گفت دو سه روز است برگشته و کارهای وام من را پیگیری کرده و توانسته دستورهای لازم را بگیرد.
فقط من باید دو میلیون تومان به عنوان پیش پرداخت بدهم تا او بقیه کارها را هم انجام بدهد. من سعی کردم عادی رفتار کنم و به او گفتم این پول را در حسابم دارم برای ساعت 11 صبح فردا با من در میدان فردوسی قرار گذاشت تا پول را بگیرد.»
شهاب خیلی سریع ترتیب کارها را داد و محل ملاقات تحت پوشش درآمد. مهران ساعت 11 و 15 دقیقه سرقرار آمد و وقتی پیرمرد را دید خوشحال شد. از اینکه باز هم نقشهاش گرفته و میتواند طعمهای دیگر را سرکیسه کند، اما ماموران به او نزدیک شدند و قبل از اینکه وی بتواند عکسالعمل و واکنشی نشان بدهد به دستانش دستبند زدند.
یک ساعت بعد بازجویی از مهران به اتهام قتل شروع شد. شهاب خوب میدانست دستش خالی است و هیچ مدرکی علیه مهران ندارد، بنابراین چارهای جز بلوفزدن نداشت، اما مهران هم از آن دست متهمانی نبود که خودش را ببازد یا با توپ و تشر عقب بنشیند، او به هیچوجه حاضر به اعتراف نبود و حتی میگفت اصلا خانه هرمز را بلد نیست و از مرگ او خبر نداشته. به تلاش برای کلاهبرداری اقرار کرد اما به قتل نه: «میخواستم کلاهبرداری کنم، اما نکردم یعنی هیچ جرمی انجام ندادهام نهایتش این است که به چندتا پیر و پاتال دروغ گفتهام. دروغ گفتن هم که جرم نیست شما حق ندارید من را نگه دارید.»
مهران حتی تا آنجا پیش رفت که سرگرد را به شکایت تهدید کرد. کارآگاه از طرفی میدانست متهم را درست گرفته و از طرفی نمیتوانست جرم او را ثابت کند.
بعد از یک هفته بازجوییهای بیحاصل بالاخره قرار شد اهالی ساختمان محل سکونت هرمز و کارگران ساختمان نیمه کاره مجاور احضار شوند تا معلوم شود آنها مهران را میشناسند یا نه. اگر میتوانستند شهادت بدهند مهران را همراه هرمز و در ساختمان محل سکونت او دیدهاند انکارهای مظنون رنگ میباخت. همسایهها نتوانستند توقع شهاب را برآورده کنند، اما نگهبان افغان ساختمان نیمه کاره همینکه مهران را دید گفت: «آقا مهندس را برای چی گرفتید؟»
ـ آقا مهندس؟
جوان افغان توضیح داد مهران با معرفی خودش به عنوان مهندس و کسی که قصد دارد کل ساختمان را یکجا پیشخرید کند، درست روز قتل با اجازه او وارد ساختمان شده بود: «اولش من هم همراهش بودم و هرجا میرفت میرفتم، اما گفت کارش طول میکشد برای همین من به اتاق خودم برگشتم و ندیدم او کی رفت.»
مهران اصلا از ساختمان خارج نشده، بلکه به پشت بام رفته و نقشهاش را اجرا کرده بود.او بالاخره به بنبست رسید و ناچار به اعتراف شد: «بعد از اینکه پسر هرمز به ماهعسل رفت، یک شب من به خانه او رفتم و شب را در آنجا ماندم. او خوابیده بود که من مشغول کشیدن شیشه شدم، یکدفعه هرمز بیدار شد و من را دید و تهدید کرد همه چیز را به لاله و خانوادهاش میگوید.
لاله دختری بود که من برای کلاهبرداری نشان کرده بودم. هرمز خیال میکرد قصد ازدواج دارم برای همین قبول کرد و با من به خواستگاری آمد و اعتماد دختر و خانوادهاش را جلب کرده بود.
اگر او حرفی به لاله میزد، نقشهام نقش برآب میشد. من برای کلاهبرداری صد میلیون تومانی برنامه ریخته بودم و میخواستم بارم را ببندم، برای همین چارهای نداشتم جز اینکه هرمز را بکشم. از او یک روز مهلت گرفتم تا توضیح بدهم و همه چیز را مرتب کنم. شب بعد از راه پشتبام به خانهاش رفتم و او را کشتم.»
مهران اقرار کرد از پدر لاله نیز تاکنون 25 میلیون تومان گرفته و قصد داشته بقیه نقشهاش را هم اجرا کند که بالاخره راز قتل فاش و این پرونده هم تکمیل شد.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: