در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا شوهر سابقت را متهم میکنی و مدعی هستی خودت بیگناهی؟
ماجرای مفصلی دارد. من 18 سال بیشتر نداشتم که با اصرار پدرم با پسرعمویم ازدواج کردم. اما دوسال بعد شوهرم مرد. او کارگر ساختمانی بود و از روی داربست پرت شد. بعد از آن به خانه پدرم برگشتم اما او اصرار داشت هر چه زودتر دوباره ازدواج کنم. میگفت تو جوان هستی و صلاح نیست در خانه من بمانی تا جایی که میتوانستم، مقاومت کردم تا اینکه با هادی آشنا شدم. او زن اولش را طلاق داده بود و میخواست دوباره زن بگیرد.
قرار شد مابا هم عقد موقت کنیم البته پدرم با صیغه خیلی مخالف بود و ما اینطور راضیاش کردیم که بعداز 6 ماه اگر به توافق اخلاقی رسیدیم سریع عقد دائم میکنیم. بعد از صیغه، من با هادی به تهران آمدم. او راننده اتوبوس بود و همیشه در سفر.خانهای را برایم اجاره کرد و خودش هم هر از گاهی سری به من میزد. بعدا فهمیدم هادی معتاد است و موادی هم که در خانه بود، برای او بود. میخواست به کسی بفروشد اما ظاهرا با یکی از دوستانش دعوا کرد و او هادی را لو داد. یعنی آدرس خانه را داد و گفت آنجا خرید و فروش مواد میکنند. ماموران وقتی آمدند، من در خانه تنها بودم و مرا بردند و بعداز آن هم خبری از هادی نشد وآنقدر نامرد بود که گذاشت من به جای او حبس بکشم.
الان از هادی خبر داری؟
الان که 13 سال از آن جریان میگذرد و طبیعی است خبری از هم نداشته باشیم ولی همان موقع هم که من را گرفتند، غیبش زد و پدر و برادرهایم هم نتوانستند پیدایش کنند.
دوران حبس برایت چطور گذشت؟
اولش سخت بود، اما کم کم عادت کردم. بیشتر به کلاسهای فرهنگی میرفتم. با یکی دو نفر هم دوست شده بودم و همیشه با هم صحبت میکردیم. یکی از آنها را هنوز هر چند وقت یکبار میبینم، او هم مثل من بهخاطر مواد به زندان افتاده بود و با هم به خودمان قول دادیم دیگر کاری نکنیم که پایمان به زندان باز شود.
بعد از آزادی چه کار کردی؟
چارهای نداشتم جز اینکه به شهر خودمان و خانه پدرم برگردم اما میدانستم زیاد آنجا نخواهم ماند. چون پدرم مجبورم میکرد دوباره شوهر کنم ولی من نمیخواستم دردسر تازهای برای خودم درست کنم. دلم میخواست آن طور که دوست دارم زندگی کنم.
دلت میخواست چطور زندگی کنی؟
کار کنم و پول دربیاورم. مسافرت رفتن را هم دوست داشتم. دلم میخواست با حقوقی که میگیرم مسافرت بروم. برای رسیدن به این خواستهام باید از شهرمان میرفتم، اما راضی کردن پدرم تقریبا غیرممکن بود. بالاخره توانستم او را راضی کنم که درس بخوانم و دیپلمم را بگیرم. البته او شرط گذاشت بعد از دیپلم شوهر کنم ولی عمرش کفاف نداد و فوت شد. بعد از مرگ او من با یکی از برادرانم به تهران آمدم. برادرم در یک کارخانه لبنیاتی کار پیدا کرده بود. دامادمان آنجا مشغول بود و او این کار را برای برادرم پیدا کرده بود.یک اتاق هم از صاحبخانهشان اجاره کرده بود تاما در آنجا زندگی کنیم. البته کرایهاش را برادرم میداد.
خودت سر کار نرفتی؟
چرا بعد از دو ماه خودم هم کار پیدا کردم. در یک دفتر ازدواج و طلاق منشی شدم که البته زود اخراجم کردند. دو ماه بیشتر آنجا نماندم چون از کارم راضی نبودند. بعد از آن در یک شرکت هواپیمایی کار پیدا کردم و این دفعه تمام حواسم به کارم بود و اتفاقا موفق شدم. الان هم برای یک تور کار میکنم و خیلی وقتها این فرصت برایم پیش میآید که به مسافرت بروم.
هنوز با برادرت زندگی میکنی؟
از وقتی او ازدواج کرد تنها زندگی میکنم. سخت است اما به هر حال چارهای ندارم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: