«لارستان 30/6 دقیقه بامداد» یک فیلم پلیسی است که به شیوه مرسوم این ژانر، قرار است پرده از راز قتلی بردارد

پایان خوب لارستان

مهم‌ترین عاملی که می‌تواند میزان جذابیت یا تأثیرگذاری یک فیلم پلیسی- جنایی را تعیین کند، درجه پایبندی به منطق کشف شدن راز نهفته در داستان است. در فیلم‌هایی با موضوعات جنایی، معمولا داستان به این شکل پیش می‌رود که مخاطب با حادثه‌ای یا جنایتی روبه‌رو می‌شود، در حالی که کمترین اطلاعات را در مورد چگونگی وقوع آن دارد. بعد کم‌کم از گوشه و کنار نکاتی کشف می‌شود که از در کنار هم قرار گرفتن آنها تصویر واقعیت شکل می‌گیرد.
کد خبر: ۴۹۸۷۶۹

از ابتدا با جور شدن کوچک‌ترین اطلاعات، گمانه‌زنی‌ها در مورد واقعیت شروع می‌شود. این که اولین گمانه‌زنی‌های آنچه مخاطب با در انتها کشف می‌شود یکسان باشد، نشانه خوبی نیست. از عناصر مهم سرگرم‌کننده در چنین فیلم‌هایی این است که مخاطب احتمالات مختلفی را در نظر بگیرد و حداقل یکی​دو بار به خاطر اشتباه بودن آنها غافلگیر شود. در واقع، دلیلی که مخاطب را قانع می‌کند که تا انتها فیلم را دنبال​کند این است که بفهمد حالا که احتمالات او غلط بوده، داستان واقعی از چه قرار است.

فیلم تلویزیونی «لارستان 30 / 6 دقیقه بامداد» به کارگردانی محمدحسین غضنفری که از شبکه چهارسیما پخش شد یک فیلم پلیسی جنایی است که به شیوه مرسوم این ژانرگونه، قرار است پرده از راز قتلی بردارد که در ابتدا هیچ گزینه‌ای برای حل معمایش وجود ندارد. نحوه تصویربرداری و نمابندی، در همان ابتدا می‌گوید که با یک قتل روبه​رو هستیم، نه یک کیف‌قاپی و تصادف معمولی. فیلم زمان زیادی را برای اثبات این که با یک ترور روبه​رو هستیم تلف نمی‌کند و در همان ابتدا مخاطب را وارد یک پرونده جنایی می‌کند. بعد تا پایان فیلم و مرحله گره‌گشایی نهایی فرصت هست تا تکه‌های پازل با حوصله کنار هم چیده شوند و تصویر نهایی را کامل کنند. کشف هر نکته‌ای که به حل شدن راز فیلم کمک می‌کند، توسط دیالوگ بین سرگرد که مأمور حل پرونده است و دخترش که دستیار اوست، رد و بدل می‌شود. به این ترتیب در هر قسمتی وقتی به داده‌های مخاطب افزوده می‌شود، یک دور​ تمام داده‌ها مرور می‌شود و به همین‌ خاطر در طول فیلم چندبار داستان را از زبان افراد مختلف می‌شنویم، در حالی که یکی دو نکته تازه به آن اضافه شده است. با هر بار تغییر کردن داستان و اضافه شدن بخش‌هایی به آن، ممکن است احتمالاتی که بیننده در مورد اصل ماجرا می‌داد، غلط از آب دربیاید اما از آنجا که مظنون‌های اصلی پرونده تنها دو نفر هستند که یکی‌شان بزودی به قتل می‌رسد، این گزینه اتفاق نمی‌افتد و احتمال درست بودن حدس بیننده از همان ابتدا وجود دارد.

سرگرد (با بازی داریوش فرهنگ) به شیوه بیشتر کارآگاه‌هایی که در فیلم‌های پلیسی می‌بینیم، دستیاری دارد -که در این فیلم دختر خودش است- که از مهارت و تجربه کمتری نسبت به او برخوردار است و تنها از هوش و میزان قابل توجهی علاقه و پیگیری برای حل معما بهره می‌برد. این دستیارها بیشتر برای این به فیلم اضافه می‌شوند که گاهی دیالوگ‌هایی بین آنها و مأمور اصلی برقرار شود تا اطلاعات به دست آمده به جای این که در ذهن مأمور به صورت مسکوت مرور شود و تنها نتیجه تفکر را ببینیم، با آنها در میان گذاشته شود و جمع‌بندی آن اطلاعات با صدای بلند به مخاطب اعلام شود. در فیلم «لارستان...» دستیار پلیس، دختر اوست و به همین خاطر این فرصت فراهم می‌شود که کمی با زندگی خانوادگی او آشنا شویم و ابعاد مختلف شخصیت او را بشناسیم. اما بعضی اوقات، مطرح کردن یک رویداد خانوادگی، این انتظار را در بیننده ایجاد می‌کند که آن اتفاق به حل معما کمکی کند. مثلا در «لارستان...» وقتی وارد ماجراهای زندگی سرگرد می‌شویم، ماجرای به قتل رسیدن همسر او مطرح می‌شود اما تا پایان داستان معلوم نمی‌شود چرا چنین داستانکی باید در فیلم گنجانده می‌شد؟ اگر همسر سرگرد زنده بود یا به مرگ طبیعی از دنیا رفته بود، چه تفاوتی در داستانی که درگیر آن هستیم ایجاد می‌کرد؟ و اساسا چرا باید فلاش‌بک‌هایی (ارجاع به گذشته) نشان دهد که همسر سرگرد چطور به قتل رسیده و سرگرد چقدر خودش را مقصر می‌داند و سرزنش می‌کند؟ این‌طور وارد شدن به ماجراهای خصوصی زندگی سرگرد تأثیری در روند داستان نمی‌گذارد و داستانکی مستقل هم نیست که شروع و پایان مشخصی داشته باشد و ماجرای فرعی کامل دیگری را شکل دهد.

یکی از نقاط اوج داستان‌های پلیسی، گره‌گشایی داستان در پایان است؛ وقتی که خرده اطلاعاتی که در طول 90 دقیقه به مخاطب داده شده در کنار هم قرار می‌گیرند، نتیجه نهایی حاصل می‌شود و با مخاطب مطرح می‌شود. در بسیاری از فیلم‌های پلیسی، از این موقعیت استفاده می‌شود تا قاتل چند کلامی در مورد انگیزه‌های پنهانی که داشته صحبت کند. معمولا قاتل اینجا فرصت دارد که سعی کند خودش را تبرئه یا با حالتی حق به جانب از خودش دفاع کند. در ​لارستان...​ با توجه به این که انگیزه قتل، از میان برداشتن یک دانشمند هسته‌ای است، این امکان خیلی محتمل بود که قاتل بعد از دستگیری از همکاری‌اش با سازمان‌های مخوف و انگیزه‌های شیطانی‌اش حرف بزند و به این ترتیب، پایانی تصنعی و کلیشه‌ای رقم بخورد.

در​لارستان...​ حدس زدن این که قاتل برای چه ارگان یا سازمانی کار می‌کرده و پشت قتلی که انجام داده چه سیاست‌ها و داستان‌هایی در جریان بوده، به عهده مخاطب قرار می‌گیرد. این‌گونه پرهیز از تکرار و رفتار کلیشه‌ای در نهایت فیلم را از زیاده‌گویی بر حذر می‌دارد و پایان معقولی به آن می‌دهد. ضمن این که در این فیلم، از صحنه‌هایی که مأموران پلیس سربزنگاه به صحنه جنایت برسند و قاتل را قبل از این که اقدامی انجام دهد محاصره کنند، خبری نیست. تنها دو مأمور مخفی پلیس به داد سرگرد می‌رسند که این شکل، هم بسیار طبیعی است و هم به اندازه کافی نشان از هوشمندی پلیس دارد. لازم نیست عملیات پلیس همیشه به شیوه‌ای قهرمانانه و تأثیرگذار انجام شود، همین که بعدا سرگرد را سر مزار مأموری که در راه نجات دانشمند هسته‌ای شهید شده می‌بینیم، گویای همه‌چیز است.

شروینه شجری کهن / جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها