در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مادر مهربان او هم هیچ جوری نتوانسته بود نظم و ترتیب را به او آموزش دهد. مامان علی کوچولو یک جعبه خیلی بزرگ تهیه کرده بود که علی اسباببازیهایش را در آن بگذارد، اما این پسربچه کوچولو کاملا مخالف جمعکردن آنها بود. هر شب موقع خواب، مامان علی اسباببازیها و اتاقش را جمع میکرد، ولی علی کوچولو صبح به محض اینکه از خواب بیدار میشد، سریعا سراغ وسایلش میرفت و تمام آنها را در اتاق پخش میکرد.
یک روز از این روزها مامان علی کوچولو در حال انجام کارهای خانه بود که ناگهان پایش به اسباببازیها گرفت و به زمین خورد و آسیب دید. حالا دیگر مامان نمیتوانست راه برود.
فردای آن روز، مادربزرگ مهربان علی به خانه آنها آمد و اوضاع و احوال خانه را که دید، خیلی ناراحت شد و تصمیمی گرفت.
علی را صدا زد و گفت: علی جان از هدیه خوشت میاد؟
علی گفت: خیلی، مادربزرگ، خیلی زیاد.
مادربزرگ گفت: پس بیا بریم تا سر خیابان و زود برگردیم.
علی کوچولو گفت چشم و زود کفشهایش را پوشید و دستهای مهربان مادربزرگ را گرفت و رفتند.
در راه یک مغازه اسباببازیفروشی بود، ناگهان علی در ویترین مغازه یک دایناسور خیلی بزرگ دید و از آنجا که عاشق دایناسور و حیوانات بود، آن را خواست و به مادربزرگ گفت: من هدیهام را انتخاب کردم مادربزرگ، این دایناسور را برایم بخر. اما مادربزرگ گفت: نه هدیهات را من قبلا انتخاب کردهام.
علی گفت: چیه، اسباب بازیه؟
مادربزرگ گفت: نه صبرکن خودت میبینی.
علی گفت: اما من این دایناسور رو میخوام.
مادربزرگ گفت: وقتی اسباب بازیهای تو هیچ جایی ندارد و همه کف زمین ریخته شده، دیگر اسباببازی خریدن چه سودی دارد. از همه مهمتر که اسباب بازیهای تو باعث شد مامانت زمین بخورد و پایش آسیب ببیند، پس ما یک ویترین میخریم برای اتاقت تا اسباببازیهایت را در آن بگذاری و جای دهی. اگر خوب آنها را بچینی، بهت قول میدهم این دایناسور هم به جمع اسباببازیهایت بیاید و برایت بخرم.
علی به حرفهای مادربزرگ خوب گوش کرد و قبول کرد.
مادربزرگ که از قبل ویترین را سفارش داده بود، آدرس منزل آنها را به آقای فروشنده داد تا ویترین را به خانه بیاورند.
علی مشغول دیدن کارتون بود که ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد و بعد از باز کردن در، دو تا آقا ویترین را به اتاق علی بردند.
مادربزرگ به علی گفت: خوب علی جان بلند شو و تمام اسباب بازیهایت را در ویترین بچین.
علی تمام روزش را به چیدن اسباب بازیهایش گذراند، آنقدر خسته شده بود که همانجا کنار ویترین خوابش برد.
فردا صبح که علی از خواب بیدار شد، سریعا به سراغ ویترین اسباب بازیهایش رفت و دید یک دایناسور بزرگ در ویترین نشسته است. درست همانی بود که میخواست.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: