خانه بروبچه‌ها

سراب

کد خبر: ۴۹۸۴۹۴

رؤیا میرزایی از ملایر

هوم... از اون قسمتش که ماهیه تو آب، موج و دریا رو سراب می‌بینه کیفور شدیم.

خیال زیبای من

بر سر برکه نگاهی را به آب انداختم/ در خیال خالی‌ام یک قصر زیبا ساختم/ گفتم اینجا در چه حالم؟ خوش به حال ماهیان/ راستی اینها ماهیانند یا که عکس آسمان؟/ با همه آوارگیهاشان چه با ذوق می‌روند/ گوئیا غم​های خود را زیر سنگ​ها می‌نهند/ آسمان هم با همه لطف و غرور/ می‌تراود بر سر این ماهیان دریای نور/ این همه خوبی که یکجا می‌شود/ نیست دریا، صحبت از افسانه پیدا می‌شود/ گرچه منزل می‌کنند آرام و سرد/ در میان زندگیشان نیست درد/ ناگهان فکر بلندم سر به تاریکی کشید/ کم‌کمک مهتاب بر دریا زند نور سپید.

محمد اسکندری

بگو چییییزززز!

کلاه فارغ‌التحصیلی را بر سرمان گذاشتند، لباس بلند مشکی‌اش را بر تنمان کردند، لوح تقدیر به دستمان دادند و گفتند لبخند بزن، تا 3 شمردند و... ما را قاب کردند و بر دیوار مدرسه‌شان کوبیدند. ما هم شدیم خاطره‌ای میان خاطره‌های دیگر...

مهسا کوچولو

دیگه نه من، نه تو

ببین عزیز من، دیگه بُریدم، خسته شدم از قیافه‌ت، واسه‌م تکراری شدی، می‌دونم تو هم دوس داری همین حرفا رو به‌م بگی ولی نمی‌تونی! خب من که می‌تونم. عزیزم دیگه نه من نه تو، می‌خوام بندازمت دور، همین فردا می‌رم یه گوشی لمسی خفن می‌گیرم...!

مجید خزائی

پیشرفت کردی‌هاااا... ولی فقط رو این شیوه‌ها نمون، چون خواننده‌ت یه بار که بفهمه منظورت چی بوده، اون‌وخ با خودش می‌گه: خ چیز دیگه‌ای واسه خوندن و لذت بردن نداره! پس وا نستا! ادامه بده. آااففرییین دلبندم... تو می‌تووونییی...

یه حرفاااایی همییییشه هست

1-چقدر بد که بعضی حرف​های خوب حیف می‌شوند. یعنی یا گفته نمی‌شوند یا اگر هم گفته شوند در جایی که باید​ به کار برده نمی‌شوند یا آنقدر تکرار می‌شوند که دیگر کارایی قبل را ندارند. واقعاً بعضی حرفای خوب حیف می‌شوند!

2-حرفهایی هست که تو نمی‌دانی، حرف​هایی که گفتم و نشنیدی یا شاید نخواستی بشنوی. شاید اگر صبر می‌کردی حالا این همه از من دور نبودی، دور رفتی تا راحت باشی یا رفتی تا این‌پا و آن‌پا شدن و اشک​هایت را برای خداحافظی نبینم؟

رضوان از کنگاور

حالا خوبه بگه هیش‌کدوم! رفتم نونوایی شلوغ بود سه روز گذشت بعد اومدم!

اعتراف

گوشم هیچی نمی‌شنوه بجز تیک‌تاک ساعت. طنین غم‌انگیزی داره. یادآور این‌که هیچ‌کس با من نیست و من تنهام اینجا. به من می‌گه باز هم نیمه‌شبی دیگر و باز هم تنهایی دیگری [رسیده] اما امشب انگار با همة شبها برایم فرق داره. انگار باید با واقعیت​ها کنار بیام. از ته دل می‌خوام دیگه نیمه‌شبی نیاد که من در آن تنها باشم. تک‌تک یاخته‌های وجودم این را می‌خواهد! بعد از این اعتراف اما احساس دیگه‌ای دارم. یا خوشحالم از این‌که بالاخره به تنهایی‌ام اعتراف کردم​ یا شرمنده از این همه دروغی که به خودم گفتم و ظلمی که به خودم کردم.شاید یک روز بیاید که بدانم در دنیا نقطه‌ای مقابل من است که تک‌تک لحظات تنهایی‌ام با آن جبران شود و به این همه رنج بیرزد!

خورشید خانوم از کرج

ردّ پاهای دلتنگی

سلام خونة دوست‌داشتنی 1+12. سلام شوق سبزرنگ نوشتن و حس خوب خونده شدن. سلام ستون​های کوچک و پرمحتوا...

گاهی دلم آنقدر برای آن روزها که انگار یک گروه بودیم از جنس جوانی و شور و همه بالا می‌رفتیم از ساقة لوبیای سبز و جادویی پاسخگو تا برسیم به اوج (آنجا که کلید طلایی بود) تنگ می‌شود، دلم آن‌قدر تنگ می‌شود که یک سوزن هم از شکافش رد نمی‌شود...

دلم تنگ شده برای روزهایی که یکی از نوشته‌ها، طرحی می‌شد برای علیرضا کریمی مقدم و می‌نشست وسط صفحه؛ آن روزها که کفتر خپلو نقاشیمان را می‌کشید، آن یکی آمار نوشته‌ها را می‌گرفت، میثاق سرباز وطنمان بود و بوی عاشق شبزده تمام صفحه را پر کرده بود؛ آن روزها که نرگس از ستاره‌ها بالا می‌رفت تا به ماهش برسد و مهدیار در تب و تاب کنکور خواب داروسازی می‌دید؛ و خیلی‌های دیگر که آرزوی دیدارشان همیشه در قلبم جاودان می‌ماند. من با بوی گذشته و رنگِ اکنون آمدم. اینم یه پیام 30 حرفی به یاد اون‌وقت​ها: «سبزترین روزهام پر از ردّ پا و یاد شماست».

نشمیل نوازی از بوکان

وااای! چه بوی خووووبیییی! اودکلن جدیده؟ خ زودتر می‌خریدیش! بیا دیگه... برا این‌که بدونی دلتنگی منم کم نبوده، تو هم پیام 30 حرفی منو بخون به یاد همین حالا: «پَ وضعت خوبه... از شکاف دل من اَتُمم رد نمی‌شه»! خلاصه که: خوش اومدی ماااادر (راستی نشمیل‌زاده دیگه باس بزرگ شده باشه، هووووم؟ می‌تونه بروبچ بخونه؟).

بادا بادا مباااادا... بادا!

سزای عشق را دیدی، دوباره خویش پیدا کن/ دلا تنها شدی اکنون، به تنهایی مدارا کن/ نشاید خویشتن سوزی برای ناجوانمردان/ کنون چشمان قلبت را بیا صدباره بینا کن/ بیا شش ساله باشیم و تماشایی‌ترین دوران/ بیا شش سالگی​ها را تماشای تماشا کن/ همان دورانِ یک نامه سوارِ بادبادک​ها/ بساط بادبادک را بیا با شور بر پا کن/ مباد از خیرگیهای زمان پا پس نهی ناگه/ بیا پا پیش بگذار و بیا بادا مبادا کن.

(مصراع آخر با اندکی الگوگیری از شعر قیصر امین‌پور عزیز)

مجتبی افشاری از ابهر

بفرما! ببیییین! یه‌چی گفتی اشک شوق تو چشای قیصر جم شد. هی می‌گه: «می‌بینی حساااامی؟ آدم باس به یه همچی بروبچی افتخار کنه‌هاااا... یه زمون کل نوشته‌ت رو عیناً کپی می‌کردن بدون ذکر اسم و منبع، حالا اینا الهام و الگو هم که می‌گیرن، ولو به قدر یه مصراع، اسم و رسم طرف رو می‌گن... آفرین! ایول!» سهرابم که این بغل واستاده می‌گه: «حالا بیا این دستمال، اشکاتُ پاک کن! جاااان خود منم معتقدم نسل اینا، نسل بهتری می‌شه! یه‌وخ دیدی همه نوع دزدی رو هم ورانداختن، فروش قفل و لایسنس شد یه جور افسانه!» سهرابه دیگه... من خودم چشمم آب هویجم نمی‌خوره! بش می‌گم: «یعنی میییی‌گیییی میییی‌شهههه؟» می‌گه: «نمی‌دونم! ولی خب، فک کن... اَگه ب‌ِشهههه چیییی میییی‌شه!» حالا: دیری دی‌دی دیم‌دیم... دیدی دیم دیم... دیری دی‌دی...)!

رازدار

اول با کمال اطمینان قول «نگفتن به کسی» رو می‌گیرم و بعد در گوشش زمزمه می‌کنم حرف دلی را، آرام و یواشکی... بی‌خبر از این‌که «حدیث دلم» چندین و چند بار در گوش​های غریبه و آشنا به طرز وارونه‌ای کُپی و پیست می‌شود! رازداری مدت مدیدی ا‌ست در گوشه و کنار پستوی وجودمان خاک می‌خورد.

یه چیزی بگم قول می‌دی به هیچ‌کی نگی؟!

حدیث مطالبی

به قول خیام‌جونی که می‌فرماد: اسرار ازل را نه تو دانی و نه من... هرچند بقیه مردم از جیک‌وپوکش خبر دارن! اصاً واستا بینم... تو انگار واسه‌ت تجربه نمی‌شه‌هاااا... هوم؟ دِ خُ بگی جلو زبونتُ دیگه پَ... دِهَع! بگم بروبچ دست و پاتُ بگیرن فلفل بریزیم رو زبونت دیگه تکرار نکنی؟ هاااان؟ بگو ببخشید... زود! اِهَع! (آخ بمیرم! چه روش​هایی تربیتی مدرنی هم بود مثلاً! دلم کباب شد با هف‌هش‌ده تا گوجه سوختة اضافه!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها