در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بدن نحیفش کوچکتر و لاغرتر از قبل شده بود و در لباس بیمارستان خیلی ضعیف و ناتوان به نظر میرسید. او میخواست با ما حرف بزند، ولی هر از گاهی خسخس سینه و سرفههای شدید و مکرر، حرفش را قطع میکرد. البته اکسیژنی که از دستگاه وارد ریه پیرمرد میشد، نفس کشیدن را کمی برایش راحتتر کرده بود، ولی با این همه درد و سختی باز هم چشمهای آبیاش پر بود از عشق و انرژی.
او با همان حالش برای ما حرف میزد و از گذشتهاش میگفت؛ از روزهایی که جوان بوده و سرحال؛ از روزهایی که عاشق شده و از روزهایی که پدر یک خانواده بزرگ بوده. او میگفت سالهای زیادی زندگی کرده و خداوند عمری طولانی به او داده است. اما امروز از اینکه شبها نمیتوانست راحت بخوابد شکایت میکرد و میگفت همیشه باید ساعتها بیدار بماند تا شاید خواب سراغ چشمهایش بیاید.
اما در این ساعتهای بیداری، وقتی جلوی تلویزیون اتاقش دراز میکشید و تصاویر مختلفی از آبشارها، دشتهای پر از گل، کوههای پوشیده از برف و دریاچههای زیبا را نگاه میکرد، داستان زندگی گذشتهاش را برای خودش میگفت و بارها آن را تکرار میکرد. نکته جالب این بود که در این تکرارها و بازگویی خاطرات، جزئیات را طوری تغییر میداد که اتفاقات غمانگیز زندگیاش به شادی و موفقیتی وصفنشدنی تبدیل شود؛ برای همین هر دفعه پیروزیها و موفقیتهای بیشتری نصیبش میشد و به آرزوهایش میرسید.
با اینکه جورج خیلی پیر بود و سن زیادی داشت، اما خیلی خوب همه چیز را به یاد میآورد و خوشبختانه هیچ مشکلی در این مورد نداشت. او مثل روزهای جوانی دقیق و زرنگ بود و همه چیز را بخوبی درک میکرد؛ تمام کسانی را که به ملاقاتش میآمدند، میشناخت و میتوانست ساعتها با آنها درباره موضوعی خاص صحبت کند. او در دوران جوانی، خبرنگار روزنامه و نویسندهای حرفهای بود و بعد از گذشت این همه سال، هنوز هم درست مانند یک خبرنگار میتوانست بهترین سوالات را مطرح کند و منتظر جوابشان باشد.
جورج آهی کشید و خیلی آرام گفت: «حالا هم یک سوال از شما دارم؛ البته آخرین سوال؛ فردا چطور خواهد بود؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟»
پزشکان همگی جواب این سوال جورج را میدانستند و میتوانستند به او کمک کنند، ولی منظور جورج وضعیت سلامت و پیشرفت بیماریاش نبود؛ او میگفت اگر دائم بخواهم درباره پیشرفت بیماری و بدتر شدن وضعم سوال کنم، بیماری مثل یک مگس مزاحم من را از پا درمیآورد. او فقط در مورد امید صحبت میکرد و منظور سوالش هم همین بود؛ امیدی که از نظر او مهمتر و حیاتیتر از درمانهای دارویی و استفاده از دستگاه اکسیژن بود. او همیشه میگفت امید چیزی است که ما را وادار میکند زندگی کنیم و تا آخرین لحظه ادامه دهیم. در این سفر طولانی، اگر امید همسفرمان نباشد، بازندهایم.
ـ «همیشه باید با امیدواری دعا کنید؛ این مهمترین موضوعی است که هنگام نیایش باید به خاطر بسپارید.»
او این جمله را گفت و با لبخندی آرام و مهربان، حرفش را تمام کرد. کارول هم لبخند زد و گفت: «پس امیدوارم فردا که میام، شما هم سرحال و سلامت باشید، پدر.»
پیرمرد باز هم لبخند زد و با دستان پیر و چروک خوردهاش، گونههای لاغر و استخوانیاش را نشان داد تا دخترش او را ببوسد.
guideposts.org
زهره شعاع
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: