سفر به آذربایجان (2)

غروب سردِ ورزقان

چرخی زدم داخل شهر و از نزدیک ساختمان‌های نوساز شهر ورزقان را که بشدت دچار خسارت و آسیب شده بود، دیدم. می‌گفتند، دبیرستان الزهرا (س) و خوابگاه آن را سال گذشته احداث کرده‌اند که حالا ترک بزرگی بر پیشانی آن نقش بسته است و هر لحظه احتمال ریزش این پروژه عظیم می‌رود. دلم را به دریا می‌زنم و به همراه یکی از امدادگران وارد ساختمان می‌شویم. دیوارهای داخل ساختمان و اتاق‌ها آسیب جدی دیده‌ است.
کد خبر: ۴۹۷۷۳۴

خیلی از امکانات مثل تلویزیون ال.سی.دی، تخت، پتو و فرش... زیر خاک مدفون شده بود؛ خدا را شکر کردم این حادثه در ایام تعطیلات تابستانی آن هم در زمانی که خوابگاه خالی از دانش‌آموزان بود، رخ داد و به مراتب خسارات آن کمتر از هر زمان دیگری است. وارد ساختمان فرمانداری هم که می‌شوم، می‌گویند این ساختمان هم نوساز است اما خسارت زیادی به آن وارد شده است که امکان استفاده و ترمیم آن نیست مگر آن که به طور کلی تخریب و از نو ساخته شود. برایم عجیب بود که دیدم نمای سنگی ساختمان فرمانداری صفحه‌ای سه، چهار متری از بدنه بنا جدا شده است. کارهای اداری شهر که متولی آن فرمانداری است، در چادرهای امدادی که در محوطه بیرونی ساختمان برپا شده است، پیگیری می‌شود و شهروندان نیز با مراجعه به این چادرها مشکلات خود را پیگیری می‌کنند.

تنها بیمارستان شهر که حالا از بیماران تخلیه شده است، چنین سرنوشتی دارد. تربیت بدنی شهر هم به همین سرنوشت گرفتار است. در این فکرم که چرا در ساخت این بناها که با بودجه‌های دولت احداث شده، نظارت کافی صورت نگرفته و از مصالح استاندارد استفاده نشده است.

از همه ارگان‌ها، نهادها، سازمان‌ها، ادارات و دستگاه‌های اجرایی واحدهایی در شهر حضور دارند و به ارائه خدمات می‌پردازند. در کنار تنها بلوار شهر، حدود 20 دستگاه آمبولانس مددجویی و اورژانس اجتماعی توجه هر عابر و رهگذری را به خود جلب می‌کند. آنها برای التیام آلام روحی کودکان یتیم و حادثه‌دیدگان به این شهر اعزام شده‌اند و حالا در غروب آفتاب، پس از فعالیت یکروزه خود از روستاهای زلزله‌زده بازگشته‌اند.

تاریکی شب که بر خانه‌های ویران شده شهر و عمارت‌های آن سایه می‌افکند، دلم می‌گیرد. شهر در سکوت خود حرف‌های ناگفته زیادی دارد. شهر چهره یک شهر جنگزده را به خود گرفته است. یاد روزهای اول دوران دفاع مقدس می‌افتم که در سوسنگرد بودم و این شهر، چنین دچار آسیب و خسارت متجاوزان بعثی قرار گرفته بود.

خورشید که غروب کرد ، هوا هم روبه سردی گرایید و هر لحظه بر سرمای آن افزوده شد. دلم پیش کودکان بود، کودکانی که داخل چادرهای وسط بلوار، داخل باغچه‌ها و کنار پیاده‌روها برپا شده، به سر می‌برند و باید شب را تا به صبح در فضای سرد داخل چادرها سپری کنند.با دیدن رفت و آمد نیروهای امدادی، خدماتی و همه کسانی که به نحوی برای التیام آلام مردم به منطقه آمده بودند، احساس کردم خدا به آنها عنایت ویژه‌ای داشته است که توفیق خدمت به مردم را به دست آورده‌اند. نیروهایی که بیشتر آنان جوان هستند و پس از یک ماه بندگی، عبادت و روزه‌داری، خدای بزرگ مهر قبولی بر کردار و اعمال آنان زده و به آنان پاداش خدمت به مردم داده است.

شب بود که بازگشتم به ساختمان ستادی هلال احمر، بچه‌ها هم از روستاها و محل فعالیت و ماموریت خود بازگشته بودند، باید استراحت می‌کردند و آماده می‌شدند برای ماموریت فردا، ولی برنامه‌ریزی برای فردا امری لازم بود. مسئولان نیروهای امدادی استان‌های قم و گلستان جمع می‌شوند؛ داخل یک چادر، اینها قرار است فردا به همراه امدادگران و نیروهای سازمان جوانان هلال احمر عازم روستای «رنگ‌آباد» شوند، روستایی که ویرانی آن 100 در صدی است و هیچ یک از واحدهای مسکونی آن سالم نمانده است. روستایی که حدود 200 خانوار جمعیت دارد و تعدادی از اهالی آن در زلزله جان باخته‌اند. بچه‌ها کمیته‌های مختلفی را تشکیل می‌دهند، کمیته خدمات و بهداشت، کمیته فرهنگی، کمیته تبلیغات، کمیته ورزش و ... تا فردا صبح این کمیته‌ها در روستا مستقر شوند و به ماموریت خود بپردازند. آنها که روستا را از نزدیک دیده‌اند، گزارش‌های خوبی را برای این جمع نیاورده‌اند، از مشکلات بعد از حادثه حرف‌های زیادی دارند، از کمبود سرویس‌های بهداشتی، از نبود حمام و از نبود امکانات گرمایشی.

محمد خامه‌یار / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها