در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فرهاد میتوانست زندگی آرام و سالمی داشته باشد، اما اشتباههای فردی و تصورات باطل و نادرست، او را به مجرمی حرفهای و سابقهدار تبدیل کرد. او میگوید: پدرم کارمند آموزش و پرورش بود و مادرم خانهدار. من سه برادر و سه خواهر دارم. خودم بچه پنجم هستم. خواهر و برادرهایم هیچکدامشان سابقه خلاف و زندان ندارند. همه سرشان به زندگیشان گرم است. این وسط فقط من از راه به در شدم و بجز این دفعه که گیر افتادهام 4 مورد سابقه دارم به دلیل درگیری، سرقت و کیفقاپی.
متهم توضیح میدهد از زمانی که نوجوان بود نشانههای رفتارهای هنجارشکن را از خودش بروز داد اما تا مدتها کسی موضوع را جدی نگرفت. او میگوید: چون هیکلم درشت است خیلی دوست داشتم قدرتنمایی بکنم و دعوا راه میانداختم. اولین بار در 21 سالگی پایم به کلانتری باز شد. در محل خودمان قمه کشیدم. البته شاکی رضایت داد و زود بیرون آمدم. بعد از آن چند بار دیگر هم به کلانتری رفتم، اما اولین زندانم به اتهام کیفقاپی بود. کیف مردی را در خیابان دزدیدم و گیر افتادم.
فرهاد بعد از آزادی از زندان باز هم دست از خلاف برنداشت و ازدواج هم نتوانست او را سر به راه کند. وی توضیح میدهد: همسرم نمیدانست من اهل خلاف هستم. وقتی فهمید که دخترمان به دنیا آمده بود. اول میخواست طلاق بگیرد اما بعد پشیمان شد. ما همدیگر را دوست داریم. شاید فکر میکرد با یک بچه طلاق بگیرد کاری از دستش برنمیآید. شاید هم خیال میکرد من آدم میشوم، ولی نشدم.
فرهاد از موادمخدر بشدت متنفر است و میگوید: خیلیها به دلیل اعتیاد دزدی میکنند، اما من از مواد بدم میآید. اصلا اهل دود نیستم. راستش من بیشتر دنبال این بودم که زندگی درست و حسابی برای خودم بسازم. با کار کردن در مغازه آدم به جایی نمیرسد، برای همین میخواستم هرطور شده پولدار شوم. البته اینطور نبود که برای پول هرکاری بکنم. مثلا از زنان اصلا دزدی نمیکردم یا از کسی که بیچیز و ندار بود، سرقت نمیکردم. فقط سراغ پولدارها میرفتم.
زندانی با این جملات سعی دارد کارهایش را توجیه کند. او میگوید: عضو باند کیفقاپی شدم. کار ما این بود که در بانک یک نفر زاغ میزد و اگر سوژه مناسبی گیر میآورد، خبرمان میکرد. بعد ما طرف را تعقیب و پشت چراغ قرمز در ماشینش را باز میکردیم و کیفش را برمیداشتیم.
متهم هنوز حکم قطعی دریافت نکرده است. او میگوید: احتمالا این دفعه حکم سنگینتر برایم ببرند. من به زندان عادت کردهام و یک جوری سر میکنم، اما نگران زن و بچهام هستم. دخترم به دوستانش میخواهد چه بگوید. اگر پرسیدند پدرت کجاست، چه جواب دهد. اینها خیلی اذیتم میکند. وقتی بیرون آمدم دیگر خلاف نمیکنم. نمیخواهم دخترم سرشکسته باشد، چون او را خیلی دوست دارم. اگر هم دزدی میکردم برای این بود که آیندهاش را درست کنم، اما راه و روشم اشتباه بود.
او ادامه میدهد: برادرانم الان هر کدام برای خودشان شغلی دارند و در کنار خانوادههایشان خوب و خوش زندگی میکنند. فقط من هستم که از راه به در شدهام. اگر پدرم زنده بود شاید نمیگذاشت این اتفاقها بیفتد. نمیدانم واقعا چرا اینطور شد. بیشترش تقصیر خودم است. خیلی از زندانیها چون خانواده درست و حسابی ندارند این کارها را میکنند، ولی پدر و مادر من خیلی خوب بودند و مشکلی از این بابت نداشتم. خودم زیادهخواهی کردم، هوی و هوس من را به این روز انداخت و حالا به دلیل تمام کارهای اشتباهم پشیمان هستم. ولی دیگر زمان به عقب برنمیگردد و عمر رفته را نمیشود پس گرفت. بیچاره زنم که در این سالها به پایم سوخت و ساخت.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: