در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بچههای امروز را که میبینیم حرصمان میگیرد. حرصمان میگیرد و وقتی حرصمان بیشتر میشود که نمیتوانیم به آنها حرفی بزنیم. نمیتوانیم به آنها بگوییم بالای چشمتان ابروست. بچههای دهه هفتاد و هشتاد بچههای خود ما هستند.
رابطه پدری و فرزندی ما با آنها مثل رابطه پدری و فرزندی ما بچههای دهه چهل و پنجاه با بزرگترهایمان نیست. درست مثل خیلی شرایط دیگر مان که انگار زمین تا آسمان فرق دارد. ما بچههای دهه پنجاه وقتی دور هم مینشینیم فکر میکنیم که خیلی بهتر بودیم. فکر میکنیم که مسئولیتپذیری ما بیشتر بود. فکر میکنیم که سختتر زندگی کردیم، اما راحتتر با دنیا کنار آمدیم. ما آن وقتها خیلی سر درنمیآوردیم که اعصاب ندارم یعنی چه؟
با این که کنکور آن زمانها برای ما غول بود، نه یک شیر بییال و کوپال که حالا هر کسی از راه میرسد از رویش رد میشود و میشود دانشجو. ما بچههای دهه پنجاه اصلا بچههای بخیلی نیستیم. با خودمان میگوییم خیلی خوب است که حالا از نهصد و خردهای هزار داوطلب کنکور همهشان میتوانند انتخاب رشته کنند و خیلیهایشان دانشگاه بروند، اما وقتی این حرفها را با خودمان زدیم بلافاصله به این فکر میکنیم که هر چیزی قاعدهای داشته باشد، بهتر است.
قاعده آن روزهای کنکور این بود که عدهای بدون کمترین کلاسهای رنگ و لعابدار کنکور و بدون این همه لیلی به لالا گذاشتنها درباره داوطلبان کنکور و بدون این که تلویزیون عین مسابقات فوتبال جام جهانی مراحل مختلف این رقابت علمی را پخش زنده کند و بدون این که خبرنگاران بیایند و با ما مصاحبه کنند و ما هم بگوییم شاخش را میشکنیم، بدون همه اینها امتحان کنکور میدادیم.
با آن که آن سالها مثل حالا نبود که همه دانشجو شوند و خیلیها مردانه از کنکور رد میشدند، اما استرس کنکوریها کمتر بود.
خیلی از ما صبح کنکور آرام و بیسروصدا کارت کنکورمان را برمیداشتیم و با یک مداد و یک پاککن میرفتیم سر جلسه امتحان و ظهر که برمیگشتیم به پدر و مادرمان میگفتیم: سلام و آنها از سلام ما میفهمیدند که چه کردهایم.
ما بچه دبیرستانیهای بیست سی سال پیش، عاشق اعلام نتیجه کنکور از طریق روزنامه بودیم. یادمان نمیآید هیچکدام از ما بچههای دیروز از قبولنشدنمان دچار افسردگی شده باشیم.
انگار میدانستیم که شرکت در کنکور قواعدی دارد و در این بازی بزرگ تنها آنهایی پیروزند که بیشتر تمرین کردهاند. ما بچههای دهه پنجاه فکر میکنیم که کنکور آن سالها مردانهتر بود.
خیلی از بچههای بیست سی سال پیش با کمترین امکانات کنکوری شدند و به دانشگاهها رفتند و دانشگاه رفتن آنها حتی به مذاق قبولنشدهها هم خوش میآمد. انگار که جوانی از یک شهرستان کوچک و دورافتاده از مرکز برود المپیک و قهرمان شود، حس قبول شدن در کنکور سراسری برای خیلیها در آن سالهای رقابت کنکوری همین بود. برای ما بچههای آن سالها کنکور تنها یک رقابت برای دانشگاهی شدن نبود، برای فهمیدن زندگی بود.
صولت فروتن / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: