واگویه

او از این دنیا چه می‌خواهد؟

نامش مهدی بود، به زحمت 6 سال داشت، پدرش را پیش‌تر از زلزله از دست داده بود و زلزله هم طعم تلخ بی‌مادری را برایش به ارمغان آورده بود؛ ارمغانی که البته با از دست دادن دو خواهر هم همراه شده بود تا از دار دنیا فقط یک برادر بزرگ‌تر برایش بماند. خودش هم اگرچه آن‌طور که می‌گفتند به طرز معجزه‌آسایی از زیرآوار جان به در برده، اما پیشانی‌اش زخم نسبتا عمیقی برداشته بود؛ شاید برای این که هر بار آینه را می‌بیند، یاد از دست دادن‌ها در خاطرش زنده شود.
کد خبر: ۴۹۶۵۹۲

از زخم خشک ‌شده روی پیشانی‌اش پرسیدم، گفت آجر روی آن افتاده.پرسیدم چه کسی نجاتش داده، گفت خودش توانسته فرار کند. خواستم از مادر و دو خواهر از دست‌رفته‌اش بپرسم، اما دلم نیامد. مکالمه‌، با پرسش‌های کوتاه من و پاسخ‌های کوتاه‌تر او ادامه داشت تا این‌که خواستم بگوید در آن لحظه دلش چه چیزی می‌خواهد. این را که شنید سکوت کرد. روستائیانی که بر گردمان حلقه زده بودند، یکی‌یکی تمامی گزینه‌هایی را که ممکن بود داشتن‌اش برای او وسوسه‌کننده باشد برشمردند؛ اسباب‌بازی، خوراکی، لباس، دوچرخه و خیلی چیزهای دیگر. سکوتش کم‌کم داشت از ادامه مکالمه ناامیدم می‌کرد که ناگهان به حرف آمد. در حالی که سرش را پایین انداخته بود، با صدایی گرفته گفت تنها چیزی که می‌خواهد، درست شدن خانه ویرانشان است.

لحظاتی هست در زندگی که آدم‌ها حق انتخاب ندارند؛ طبیعت برای این‌که آن رویش را به مهدی و خانواده‌اش نشان دهد، هیچ حق انتخابی برای او قائل نبوده است، همان‌طور که هیچ‌کس از او درخصوص آمدن یا نیامدن زلزله سوال نکرده و همان‌طور که او برای این‌که بین رفتن و ماندن کسانش یکی را انتخاب کند، هیچ حقی نداشته است، اما با وجود همه اینها اگر کمی زود بجنبیم، او شاید بتواند حق این‌که از بین چادر و یک سرپناه امن یکی را انتخاب کند، داشته باشد...

عباس رضایی ثمرین / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها