از زخم خشک شده روی پیشانیاش پرسیدم، گفت آجر روی آن افتاده.پرسیدم چه کسی نجاتش داده، گفت خودش توانسته فرار کند. خواستم از مادر و دو خواهر از دسترفتهاش بپرسم، اما دلم نیامد. مکالمه، با پرسشهای کوتاه من و پاسخهای کوتاهتر او ادامه داشت تا اینکه خواستم بگوید در آن لحظه دلش چه چیزی میخواهد. این را که شنید سکوت کرد. روستائیانی که بر گردمان حلقه زده بودند، یکییکی تمامی گزینههایی را که ممکن بود داشتناش برای او وسوسهکننده باشد برشمردند؛ اسباببازی، خوراکی، لباس، دوچرخه و خیلی چیزهای دیگر. سکوتش کمکم داشت از ادامه مکالمه ناامیدم میکرد که ناگهان به حرف آمد. در حالی که سرش را پایین انداخته بود، با صدایی گرفته گفت تنها چیزی که میخواهد، درست شدن خانه ویرانشان است
.لحظاتی هست در زندگی که آدمها حق انتخاب ندارند؛ طبیعت برای اینکه آن رویش را به مهدی و خانوادهاش نشان دهد، هیچ حق انتخابی برای او قائل نبوده است، همانطور که هیچکس از او درخصوص آمدن یا نیامدن زلزله سوال نکرده و همانطور که او برای اینکه بین رفتن و ماندن کسانش یکی را انتخاب کند، هیچ حقی نداشته است، اما با وجود همه اینها اگر کمی زود بجنبیم، او شاید بتواند حق اینکه از بین چادر و یک سرپناه امن یکی را انتخاب کند، داشته باشد...
عباس رضایی ثمرین / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم