در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من اهل آیوا هستم و از وقتی به دنیا آمدم، ذوق پخت شیرینی و کیک در من وجود داشت؛ طوری که فکر میکنم هنر پخت شیرینی در تکتک سلولهایم نهفته بوده و من کار خاصی برای رسیدن به این مرحله انجام ندادهام. البته اگر چنین هنری در خانواده ما به نوعی ارثی و ژنتیکی نبود، شاید من هم هیچ وقت متولد نمیشدم و امروز اینجا نبودم؛ چون اصلا آشنایی پدر و مادرم هم با پخت یک شیرینی خوشمزه شروع شد تا به ازدواج رسید.
یک روز که مادرم تصمیم داشت به دیدن دوستانش برود، یک شیرینی خامهای با طعم موز درست کرد و از خانه بیرون رفت. اتفاقا پدرم هم در آن مهمانی حضور داشت و با خوردن یک تکه کوچک از شیرینی موزی، همه چیز تمام شد؛ یا به عبارت درستتر آغاز شد. پدرم از دختر جوانی که حالا مادر من است، خواستگاری کرد. بنابراین من میگویم شیرینی خامهای با طعم موز، عامل ازدواج آنها و در نهایت تولد من بود.
پس از آن روز، باز هم کیک و شیرینی زندگی مرا تغییر داد و به کمکم آمد؛ وقتی همسرم در چهل و سه سالگی فوت کرد و من تنها ماندم، فکر میکردم دیگر کاری از دستم ساخته نیست و باید منتظر مرگ بمانم. احساس ناامیدی و تنهایی تمام وجودم را پر کرده بود و نمیتوانستم درباره هیچ چیز فکر کنم، اما یک شیرینی خوشمزه طوری زندگیام را دگرگون کرد که حتی نمیتوانستم تصورش را بکنم.
تابستان سال 2010 بود و کمکم به سالگرد مرگ مارکوس نزدیک میشدیم. باید آماده میشدم تا اولین مراسم سالگرد او را برگزار کنم و اصلا توانایی اقامت در شهرمان را نداشتم؛ هر کوچه و خیابانی مرا به یاد مارکوس میانداخت و به همین دلیل نمیتوانستم براحتی کارهایم را انجام دهم؛ اما کجا باید میرفتم؟ اگر شهرم را ترک میکردم، باید به کدام مقصد پناه میبردم که یاد مارکوس را از من بگیرد؟
در همین فکر و خیالها بودم که ذهنم مرا به خاطرهای شیرینتر و دوستداشتنیتر برد؛ اواسط آگوست... نمایشگاه آیوا... نمایشگاهی که به مسابقات پخت شیرینی معروف بود. برای همین بدون اینکه وقت را از دست بدهم، به سایت نمایشگاه مراجعه و اطلاعاتم را ثبت کردم؛ چند روز بعد هم نتیجه به دستم رسید؛ از من دعوت کرده بودند تا به عنوان داور در نمایشگاه شرکت کنم.
البته قبل از اینکه چنین خبری را به من بدهند، من راه افتادم و هنگامی که به تلفنم زنگ زدند در راه آیوا بودم. یازده روز را در نمایشگاه گذراندم. هر روز شیرینیهایی با طعمهای متفاوت را میچشیدم. شیرینیهای زیادی در این نمایشگاه وجود داشت، ولی من باز هم فکر میکردم کم است و دنیا به انواع بیشتری از شیرینی نیاز دارد.
وقتی نمایشگاه تمام شد، به سمت شهر محل تولدم راه افتادم. پدر و مادرم هم از آن شهر رفته بودند و من در آنجا کسی را نداشتم. در خیابانها گشتم، خانه قدیمیمان را دیدم، مدرسهام را پیدا کردم و به شرکتی که قبلا پدرم آنجا کار میکرد، سری زدم. همینطور که رانندگی میکردم، کمکم از شهر خارج شدم و تنها چیزی که میدیدم، مزرعههای گندم و ذرت بود و آسمان آبی. ناگهانی تابلویی توجهم را جلب کرد که نشان میداد جاذبهای تاریخی در این نزدیکی وجود دارد؛ خانه یک نقاش معروف. فکر کردم باید آن خانه را از نزدیک ببینم. پس به آن سمت رفتم.
خانه سفید، وسط چمنزار قرار گرفته بود و در نگاه اول، دنج و دوستداشتنی به نظر میرسید. خودم را میدیدم که روی صندلی ایوان نشستهام و یک تکه کیک را که هنوز داغ است، میخورم. همه چیز خوب بود و آرامشی غیرقابل وصف احساس میکردم. مدیر مرکز بازدیدکنندگان میگفت میخواهد این خانه را اجاره دهد، ولی در دو سال اخیر کسی در آنجا زندگی نکرده است. در همین لحظه حس کردم خانه دو سال منتظر من بوده و من هم منتظر او. هفته بعد خانه را اجاره کردم.
حالا در این خانه زندگی میکنم و تعطیلات آخر هفته هم با پخت شیرینی و کیکهای میوهای، خرج زندگیام را تامین میکنم؛ کیکهای آلبالو، موز، هلو، توت فرنگی، زردآلود، پرتقال و همه میوههای فصل. حالا حس میکنم با هر فشار وردنه، ذهنم آرامتر میشود و قلبم شادتر.
مترجم: زهره شعاع
guideposts.org
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: