گفت‌وگو با فلورا سام، کارگردان مجموعه «راز پنهان»

خوبی‌ها را یادآوری می‌کنیم

فلورا سام را پیش‌تر به‌عنوان بازیگر در برخی مجموعه‌های تلویزیونی دیده‌ایم. او پس از بازیگری وارد عرصه نویسندگی شد و حالا هم که دومین سریالش از تلویزیون در حال پخش است، کارگردانی را هم تجربه کرده است. او هرگز حاضر نیست اخلاقیات را به بهانه جذب مخاطب در اثرش کنار بگذارد و معتقد است یک داستان خوب فراموش شده‌ها و ازیاد رفته‌ها را به مخاطب یادآوری می‌کند. با او درباره مجموعه «رازپنهان» و نویسندگی متن صحبت کرده‌ایم.
کد خبر: ۴۹۵۰۹۹

شما هم بازیگر هستید، هم فیلمنامه می‌نویسید و هم کارگردانی می‌کنید. میان این سه حرفه به کدام یک تعلق خاطر بیشتری دارید؟

من بازیگری را از نویسندگی و کارگردانی بیشتر دوست دارم. ولی معتقدم نویسندگی سخت‌تر و پرمسئولیت‌تر از دو حرفه دیگر است. حقیقتی وجود دارد و آن این که متأسفانه ما قدر نویسنده‌ها و اهمیتی را که قلم آنها دارد، نمی‌دانیم. نویسنده‌ای زحمت می‌کشد و فیلمنامه‌ای را می‌نویسد. تخصص این کار را هم دارد، اما کار که به مرحله تولید می‌رسد، هر کسی به خودش اجازه می‌دهد متن او را دستکاری کند و این اصلا خوب نیست. به‌عنوان مثال گروه تولید به خودش اجازه می‌دهد چون لوکیشن مربوط را پیدا نکرده، سکانسی را حذف کند یا در یک لوکیشن دیگری که مناسبات متن در آن به صورت دیگری است، ضبط کند و برای نویسنده احترام قائل نیستند. در ضمن اگر هم قرار باشد در متن تغییری ایجاد شود، این کار باید به وسیله نویسنده صورت بگیرد، چون ممکن است چیزی که اضافه می‌شود، مدنظر نویسنده نباشد. متاسفانه ما ارزش زیادی برای نویسنده قائل نیستیم. اگر فیلمی خوب بشود، کارگردان می‌گوید کار من بوده و اگر خوب نشود می‌گویند متن اثر ضعیف بوده است. (می‌خندد) حالا یکی نیست بگوید اگر متن ضعیف بود، چرا قبول کردی کار کنی.

البته این واقعیت که ما متن خوب کم داریم، قابل انکار نیست؟

بله. من نمی‌دانم چرا برای نگارش متن وقت نمی‌گذاریم. چرا کارهای مناسبتی ما روز پخش می‌شوند؟ اما تا به حال برای خودم پیش نیامده است. شنیده‌ام که نویسنده متن را شبانه می‌نویسد. صبح سرویس می‌آید در خانه، متن را می‌گیرد و می‌برد سر صحنه. این اتفاق اصلا خوب نیست، چون نویسنده تحت استرس مجبور به نوشتن می‌شود و اگر متن حاضر نشود، شب آنتن خالی خواهد بود. خیلی وقت‌ها برای من پیش آمده که چند روز نمی‌توانم چیزی بنویسم و در آن مدت متن را کنار می‌گذارم. حتی به آن فکر هم نمی‌کنم. فیلم می‌بینم، کتاب می‌خوانم و ذهنم را از گیری که در قصه پیش آمده خلاص می‌کنم. اما وقتی کار روز پخش باشد، نویسنده دیگر نمی‌تواند به ذهن خودش فرصت اندیشیدن و فکر کردن بدهد. ما فقط شعار می‌دهیم به متن خوب نیاز داریم، در حالی که شرایط نوشتن آن را برای نویسنده فراهم نمی‌کنیم.

شما چقدر انتقاد پذیر هستید؟

همه کسانی که با من کار کرده‌اند، اعم از کارگردان، تصویربردار و... شاهدند من با بازیگران جلسه می‌گذارم و نظراتشان را می‌شنوم. خیلی جاها حرف‌های آنها را می‌پذیرم، خیلی جاها، آنها حرف مرا قبول دارند. این تعامل باعث می‌شود بازیگر به نقش نزدیک بشود و من به توانایی بازیگر نزدیک بشوم و چون فرصتش را داریم می‌توانیم در متن تغییرات لازم را اعمال کنیم.

بازیگر وقتی با نقش نتواند ارتباط بگیرد، درست نمی‌تواند آن را بازی کند و من می‌دانم نباید متعصب باشم و باید به نظرات و خواست بازیگر اهمیت بدهم. خیلی وقت‌ها پیش آمده من خودم سر صحنه متن را خوانده‌ام و خودم گفته‌ام نه این خوب نیست و باید تغییر کند. به هر حال اعمال هر تغییر بنیادی در متن حتما به مشورت با نویسنده نیاز دارد.

اصلا چطور شد شما از بازیگری به نویسندگی و از نویسندگی به کارگردانی رو آوردید؟

هر دو قدمی که برداشتم در آن هیچ چیز پیش‌بینی شده‌ای وجود نداشت. یعنی به این صورت نبود که من از قبل هدفمند به سمت نویسندگی و کارگردانی بروم. اولین سریالی که نوشتم، «مشق عشق» بود. سال 79ـ 78 که سریال «همسایه‌ها» را کار می‌کردیم، طرحی به ذهنم رسید که با آقای پاکدل در میان گذاشتم. چون در همان سریال همسایه‌ها هم بعضی اپیزودها را من می‌نوشتم. آقای پاکدل گفت طرح خوبی است، ولی چون فضای زنانه‌ای دارد بهتر است آن را یک نویسنده خانم بنویسد. بعد از مدتی آقای پاکدل خواستند من یک قسمت را به صورت آزمایشی بنویسم. من هم نوشتم. آقای پاکدل گفتند خوب است و از من خواستند خودم شروع به نوشتن کنم.

در حقیقت از قبل هیچ دورخیزی برای نویسندگی نکرده بودم؛ بلکه این مساله برای من پیش آمد. اما به این صورت نبود که از قبل بدون هیچ مطالعه‌ای قلم دست گرفته باشم که اگر چنین بود، نمی‌شد. من مرتب در حال مطالعه و فیلم دیدن هستم و این دو تفریحات بزرگ زندگی من هستند. کارگردانی هم به همین صورت وارد زندگی کاری‌ام شد. البته کارگردانی را دوست ‌داشتم، برخلاف نویسندگی که در تمام دوران دانشجویی حتی یک خط هم ننوشتم و تمام واحدهای نویسندگی مرا دوستانم انجام می‌دادند (می‌خندد). چون کارگردانی را دوست داشتم و برای این‌که با آن بیشتر آشنا بشوم، چند تله‌فیلم و یک سریال را دستیاری و برنامه‌ریزی کردم. البته هیچ وقت نخواستم اسمم در تیتراژ باشد. در همان سریال آقای حسین تبریزی این اجازه را به من دادند که یکی دوتا از سکانس‌ها را بگیرم. بعد اولین تله‌فیلمم را ساختم که «بوی خاک عطر گلاب» بود و بعد یکی دو تا تله‌فیلم دیگر. بعد از آن سریال «راز و نیاز» را ساختم و الان هم راز پنهان.

در حال حاضر تقریبا رسم بر این شده که یک بازیگر پس از بازی در دو سریال، کارگردانی می‌کند یا یک کارگردان خودش تصمیم می‌گیرد نویسنده بشود. شما چقدر به تخصص داشتن در یک زمینه کاری معتقدید؟

چیزی که خیلی مهم است و باید در نظر گرفته بشود، این‌که قرار نیست من با پول مردم نویسنده یا کارگردان بشوم. قرار نیست من با بودجه صدا و سیما آزمایش و خطا کنم. باید یادمان باشد بودجه صدا و سیما از پول همین مردمی است که می‌خواهند از تلویزیون آثار فرهنگی و هنری ببینند. دانستن این مساله باعث می‌شود من به خودم اجازه ندهم حالا چون موقعیتی دارم وقتی کاری را بلد نیستم، آن را انجام بدهم. اگر کاری را دوست دارم باید آن را یاد بگیرم. من اولین سریالم را سال 69 با آقای حمید لبخنده کار کردم و خیلی سال طول کشید تا جرات پیدا کردم قلم به دست بگیرم. آن هم زمانی بود که دو شخص متخصص مثل آقای پاکدل و اوجی در کنارم بودند. باید هر کسی که می‌خواهد کار کند تمریناتش را برای خودش انجام بدهد و نباید با بودجه مردم سیاه مشق کند. باید تجربه کسب کند و با دست پر و سطحی از دانش شروع به کار کند.

علاقه شما به ژانر ملودرام در آثارتان واضح و غالب است. چرا این ژانر را برای گفتن حرف‌هایتان انتخاب کردید؟

یکی از ژانرهایی که در تلویزیون جواب می‌دهد، ملودرام است. من حتی وقتی در زمینه کمدی هم کمدی رمانتیک را انتخاب می‌کنم، کمدی‌های عاشقانه را انتخاب می‌کنم. شاید به این خاطر باشد که کارهای خشک و خشن را هم دوست ندارم. کارهای پلیسی را دوست ندارم. حتی اگر در کارهایم جریان پلیسی وجود دارد، مشخصا همین راز پنهان است. با این که یکی از شخصیت‌های اصلی من پلیس است، اما نگاهم به او کمی متفاوت‌تر و از وجه انسانی‌تری است. من وارد خانه پلیس می‌شوم. وارد درد و رنج و خستگی این پلیس می‌شوم. نمی‌روم سراغ اکت و اکشن فیلم‌های پلیسی. نه این‌که آنها بد باشند. من خیلی با آنها ارتباط نمی‌گیرم و با روحیه‌ام سازگار نیستند.

هیچ‌وقت نخواستید سراغ ژانر دیگری مثل فانتزی بروید؟

چرا. کمدی فانتزی را هم خیلی دوست دارم. ولی متاسفانه در تلویزیون فانتزی خیلی جا نیفتاده است. چند طرح فانتزی هم نوشتم، ولی واقعیت این است که ما خیلی با فانتزی راه نمی‌آییم. همین که پا به عرصه فانتزی می‌گذاریم، بلافاصله از ما خواسته می‌شود استدلال‌های رئال را وارد متن کنیم و پاسخگو باشیم که چرا این‌گونه نشد و آن وقت متن دچار دوگانگی می‌شود. در توطئه فامیلی یک جورهایی این اتفاق افتاد. با یک رویکرد کمی فانتزی به سمت کاراکترها رفتم، به این صورت که گره‌اندازی و گره‌افکنی آدم‌های این فیلم با آدم‌های فیلم‌های رئال کمی متفاوت بود، ولی از من خواسته شد استدلال‌های منطقی برای کاراکترها بیاورم.

ارزش‌های اخلاقی و پایان خوش در آثاری که شما انتخاب کردید که بازی کنید، بنویسید یا کارگردانی کنید مشهود است. به این مقوله خیلی پایبند هستید؟

آموزش دادن به نظر من کار هنر نیست. میلان کوندرا در ارتباط با وظیفه رمان می‌گوید یک رمان خوب، فراموش شده‌ها و نادیده گرفته شده‌ها را به انسان یادآوری می‌کند. من در آثارم سعی می‌کنم برخی اخلاقیات مثل احترام به پدر و مادر را که ممکن است به مرور و طی یک‌سری اتفاقات کمرنگ شده باشد، در نهاد مخاطب برانگیزم و به او یادآوری می‌کنم. حاضر نیستم به بهای جذب مخاطب، اخلاقیات را از دست بدهم و سوهان روح مخاطبم بشوم، چون گره انداختن و ایجاد استرس بدون این که حرفی برای گفتن داشته باشیم، کار راحت و آسانی است. متاسفانه طی این سال‌ها بینندگان ما یادشان رفته با دقت فیلم ببینند. فیلم دیدن هم فرهنگ خاص خودش را دارد. همان‌طور که شنیدن موسیقی فرهنگ خاص خودش را می‌طلبد. بیننده‌ها فقط داستان را دنبال می‌کنند. بیشتر می‌خواهند سرگرم بشوند. ما نباید محتوا را به بهای جذابیت از دست بدهیم و اشکالی ندارد این دو هم راستای هم باشند.

برویم سراغ راز پنهان. دغدغه شما از نوشتن این سریال چه بود؟

من همیشه ذهنم درگیر این مساله بوده که چطور یک بچه که پاک به دنیا می‌آید، به راه‌های خلاف کشیده می‌شود. این قصه به این موضوع می‌پردازد. مردی 35 ساله حافظه‌اش را از دست می‌دهد و یک ذهن پاک دارد، ولی با این تفاوت که حالا دیگر خطاهایی از او سرزده و گذشته‌ای که دارد، او را رها نمی‌کند. خیلی دوست داشتم به این نکته هم اشاره کنم که کوچک‌ترین کارمان روی خودمان، خانواده، جامعه و دنیا تاثیر می‌گذارد.

در فیلم‌های زیادی از جمله «run lola run» به این مساله بخوبی اشاره شده که یک نفر کاری انجام می‌دهد و اتفاقی در پایان می‌افتد و با یک عمل دیگر پایان به صورت دیگری تغییر می‌کند. در طول قصه، آدم‌ها سعی می‌کنند همراه فرامرز عوض بشوند. همه آدم‌ها در زندگی گذشته‌شان کنجکاوی می‌کنند چه کرده‌ایم که فرامرز به این روز افتاده است.

سوژه شما شخصی است که بر اثر اتفاقی، حافظه‌اش را از دست داده و به دنبال گذشته و بازسازی و ترمیم آن است. آیا از نزدیک با این اشخاص سر و کار داشتید؟ چقدر از شخصیت اصلی فیلمنامه تان شناخت دارید؟

بله، به لحاظ پزشکی پیگیر مشکلات این‌گونه اشخاص شدم، ولی این شخصیت یک نماد است. دلیلی ندارد اگر من فراموشی نگرفتم، به گذشته‌ام فکر نکنم. این هم همان چیزی است که دوست دارم با دیدن این فیلم برای بیننده هم اتفاق بیفتد. این اتفاق ممکن است نادر باشد و به یک نفر این فرصت و شانس داده شده باشد، ولی آیا به من هم داده می‌شود یا باید به انتظار آن بمانم؟ یا این‌که از همین امروز ببینم کجاها دارم اشتباه می‌روم؟ چه کار دارم می‌کنم؟ همه ما باید گاهی برگردیم و پشت سرمان را نگاه کنیم و ببینیم چه کار کرده‌ایم.

چرا زبان کاراکترها شعر گونه است و با زبان معیار بیننده فاصله دارد. آیا عمدی در انتخاب زبان وجود داشت؟

در فیلم این چیزی که شما می‌گویید، اتفاق نمی‌افتد. اتفاقا زبان بسیار ساده است و خیلی‌ها حتی به من ایراد می‌گیرند که ساده می‌نویسم. اتفاقا ساده نوشتن کار سخت‌تری است. روزمره بودن کار سختی است و من همیشه اصرار داشته‌ام این اتفاق بیفتد. شما سکانسی از فیلم را مثال بزنید.

به عنوان مثال در سکانسی که امیرعلی و خواهرش تلفنی صحبت می‌کنند.

اتفاقا آنجا زبان یک زبان روزمره است و شما هیچ‌جمله مطنطنی نمی‌شنوید. شاید مساله اینجاست که اینها زیادی مهربانند و شاید رابطه آنها یک رابطه فرای رابطه خواهر و برادری است و این هم دلیل دارد. چون پدر و مادر ندارند. زن و بچه امیرعلی مرده‌اند و امیرعلی اگر با هانیه حرف نزند، دق می‌کند. چون هر دو تنها هستند. ما باید مهربانی و ادب را در کلام بیاوریم، اما خودم نثر مسجع را نمی‌پذیرم.

چطور شد سریال مناسبتی کار کردید؟

انتخاب این‌که اثری برای ماه رمضان کار بشود، دست من نیست و باکس ماه رمضان باکس پر طرفداری است، چون پربیننده است. حوالی تیر و مرداد پارسال بود نگارش این کار را شروع کردم. اصلا صحبت ماه رمضان نبود. من سریال سه قسمتی راز و نیاز را که پارسال در لیالی قدر پخش شد، ساختم. آقای فرجی گفتند بسرعت یک سریال طولانی‌تری بنویسید و من شروع کردم به نگارش یک سریال 20 قسمتی برای پخش در مهرماه امسال و «راه طولانی» رضا کریمی و «راستش را بگوی» آقای آهنج دو گزینه ماه رمضان بودند. اما یک ماه قبل از ماه رمضان با توجه به محتوای راز پنهان و کیفیت ساخت زمزمه‌هایی پیش آمد که شاید این سریال هم جزو گزینه‌های ماه رمضان باشد. در نتیجه من انتخاب نکردم، انتخاب شدیم اما خیلی خوشحالم چون باکس رمضان پربیننده است. ببینید صحبت کردن در مورد مسائل فرهنگی بدون این‌که در آن شعاری داده بشود خیلی کار سختی است و امیدوارم بیننده مسائل پنهان اثر را هم دریافت کند. در یک سکانس آقای ارجمند به پسرش می‌گوید چرا آمدی اینجا؟ می‌گوید پناه آوردم. می‌پرسد از چه پناه آوردی؟ می‌گوید: از شهری که یادش رفته چه جوری سرپا مونده، از آدمایی که یکشبه چنان عوض شدن که دیگه نمی‌شه شناختشون. این دیالوگ کات خورد به خانه فقیرانه ستاره که حالا به خاطر فقرش مجبور به بزه شده است. اگر کمی در این سکانس دقت کنیم، متوجه می‌شویم شهری که آرمان‌هایش را گم کرده و حالا پر شده از خلاف‌های مالی کلان، نتیجه‌اش این است؛ خونه ستاره. یعنی هر جا که ما اختلاسی کردیم، کنارش یک سری آدم به این روز افتادند، به بزه گرفتار شدند، ولی فقط اینها گناهکار نیستند. حتی گناهکار هستند، اما گناهکار اصلی نیستند.

همین دیالوگی که شما الان اشاره کردید، از آن دیالوگ‌های شاعرانه است که منکرش شدید.

خب بله. یک جاهایی استفاده از این دیالوگ‌ها را دوست دارم؛ جاهایی که می‌خواهم اصول اعتقادی آدمی را نشان بدهم. جاهایی که قرار است روی مفهومی تاکید بشود. من سعی کردم از کلماتی استفاده کنم که به گوش بخوابد و دلنشین باشد.

از تجربه کارگردانی تان به عنوان یک کارگردان زن بگویید.

بسیار تجربه خوبی بود و البته من هر تجربه هنری در هر بخشی از آن را دوست دارم چه به عنوان فیلمساز، چه نویسنده و چه بازیگر. ممکن است خسته بشوم و مشکلاتی سر راهم قرار بگیرد، اما باز هم دوستش دارم. چون قرار است زایشی اتفاق بیفتد. چیزی دارد خلق می‌شود و یکی از مسئولانش منم و همه اینها اتفاقات قشنگی است که آدم باید دوستش داشته باشد. کسانی را می‌شناسم که کارشان حالت روزمره پیدا می‌کند؛ کار می‌کنند ولی لذت نمی‌برند. ولی من تا الان سر هیچ کاری خسته نشده‌ام، برای این که هر روزش یک کار تازه است.

امسال کارهای دیگر ماه رمضان را دیده‌اید؟

«خداحافظ بچه» را تقریبا بیشتر از بقیه دیده‌ام، ولی نه به دلیل خوب یا بد بودنش، بلکه به دلیل زمان پخشش که مناسب است. سریال «چمدان» را جسته گریخته دیدم چون دیروقت پخش می‌شود. «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد» را هم بعضی اپیزودهایش را دیده‌ام ولی به نظرم تقریبا تکرار همان اپیزودهای دو سال گذشته است. اما اگر سوال بعدی‌تان این است که کدامش را بیشتر دوست دارم، فکر می‌کنم تمام گروه‌هایی که کارشان در حال پخش است، زحمت کشیده‌اند. آقای منوچهر هادی که فکر می‌کنم هنوز درگیر ضبط هستند. چه خوب بود که ایشان هم مثل ما می‌توانستند با فراغ خاطر بیشتری کارشان را پیش ببرند. هم از نظر متن توی دردسر نباشند، هم از نظر کارگردانی، هم از نظر همه چیز.

هر کدام از این سریال‌ها به یک شکل است. به نظر من، خداحافظ بچه صرفا یک سریال سرگرم‌کننده‌ است این را از این نظر می‌گویم که هیچ‌وقت دنبال مسائل نرفته است. فقط اتفاقات را نشان می‌دهد. مثل خانواده‌ای که خانم بهنوش بختیاری و مهدی صباحی بازی‌اش می‌کنند. اصلا چرا اختلاف داشتند و چه شد که روابط عاشقانه شد. می‌دانید دنبال این چراها نمی‌روند و مشکلات را ریشه‌یابی نمی‌کنند. فقط می‌خواهند سرگرم کنند که امیدوارم موفق باشند. خوشبختانه رمضان امسال برنامه‌های تلویزیونی فرم‌های متنوع داشت.

چمدان فضای طنز دارد. به نظر می‌رسد بعضی اپیزودهایش بهتر از اپیزودهای دیگر باشد. شاید به‌خاطر بازیگرهای هر اپیزود باشد و شاید به متنش برمی‌گردد. مثلا بازی طنز خانم اکرم محمدی خیلی راحت و خوب بود. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد قصد دارد یک موضوع مهم را در 45 دقیقه مطرح کند که گاهی به نظر می‌رسد به زمان بیشتری نیاز دارد.

مریم رها

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها